ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

متن تركي مكالمه رضاشاه با آتاتورك با الفباي عربي و لاتين همراه با ترجمه فارسی


سخن گفتن رضاشاه، عاليرتبه ترين مقام رسمي دولت ايران، با آتاتورك به زبان تركي، يكي از محكمترين مدارك و شواهد دال بر رسمي و دولتي بودن دو فاكتوي زبان تركي، حتي در اوان سلسله فارس پهلوي نيز است.
اين امر نشان مي دهد كه روند زدودن زبان تركي از ساختار دولت و كشور ايران و به عنوان زباني دولتي-ديپلماتيك پس از ساقط نمودن دولت تركي آزربايجاني قاجار، دفعتا نبوده و به طور انتقالي و پله به پله انجام گرفته است  و در نهايت تبديل به وضعيت امروز يعني حاكميت مطلق و انحصاري عنصر ملي فارس و زبان فارس بر تاروپود دولت و كشور ايران و از جمله در عرصه زبان ديپلماتيك گرديده است. اين نيز طبيعي است زيرا ايران كشوري داراي جمعيت اكثريت ترك و تحت حاكميت دول ترك به مدتي بيش از يك هزار سال بوده است و ريشه كن كردن سنت تركي گوئي در كشوري با اكثريت اهالي ترك، محتاج به زمان بوده است.
همچنين سخن گفتن رضاشاه به زبان تركي، صرفا به دليل احترام وي به ميزبان خود آتاتورك نيز نبوده است. بلكه بر عكس، منعكس كننده هويت تركي دولت ايران در آن برهه زماني بوده است. زيرا اگر رضاشاه صرفا به خاطر احترام به آتاتورك به تركي صحبت مي كرد، مي بايست به تركي تركيه به ميزبان خود خطاب كند، اما وي به تركي آزربايجاني يعني زبان رسمي دولت خويش ايران در آن برهه زماني كه زبان اكثريت مردم كشورش نيز بوده سخن مي گويد. يعني سخنگوئي رضاشاه به زبان تركي آزربايجاني تمثيل كننده دولت و كشور ايران در آن برهه بوده است.
-----------------------------------
متن تركي مكالمه رضاشاه با آتاتورك با الفباي عربي و لاتين [پياده شده توسط مئهران باهارلي]
آتاتورك: [؟] توركييه`يه قبول ائتدييينيزده‌ن دولايي، چوخ مسعود و بختيياريز افه‌نديم.
ريضا شاه: من نهايه‌ت خوشبه‌خته‌م كي بو آرزو-يي ديرينه كي واريمدي، مووه‌فه‌ق اولدوم كي سيزي زيياره‌ت ائده‌م.
آتاتورك: چوخ تشه‌ككور ائده‌ريز افه‌نديم. چوخدان بري تشريف-ي شاهانه نيزي اينتيظار ائدييوردوك افه‌نديم، بويوك حسره‌تله و درين صميمييه‌تله. چوخ مسعودوز كي بو مولاقات گونونه ماليك اولموش بولونويوروز.
ريضا شاه: [؟] شايه‌د بيله‌سيز كي نئچه ايل بوندان قاباق، كي من سيزين نوماينده‌ز، او سيزين نومايه‌نده‌يه عرض ائله‌ديم كي گله‌جه‌يه‌م توركييه`يه سيزين زيياره‌تيزه.
آتاتورك: چوخ تشه‌ككور ائده‌ريم. طبيعي، آرخاداشليغيميز چوخ اسكي زامان بوندان، چوخ اسكي سنه‌له‌رده‌ن بري باشلانميش بولونويور. بونو شخصه‌ن بير بيريميزي تانيماق صوره‌تييله شوبهه‌سيز چوخ قوووه‌تله‌نديره‌جه‌ييز افه‌نديم.
ريضا شاه: غفله‌ت شايد اولموشدو سابيق، ولي اوميدواريق آتييه‌ده جوبران ائلييه‌ك.
آتاتورك: هئچ شوبه يوخ افه‌نديم. بيز ده بوتون ممله‌كه‌تجه عئيني فيكير و قناعه‌تده‌ييز افه‌نديم. آرزو بويورسانيز [؟] گؤره‌ليم افه‌نديم.
ريضا شاه: بويورون!

====================ترجمه به فارسی=======================

آتا ترک:از اینکه دعوت را قبول کرده و تشریف آوردید خوشحال و بختیارم
رضا شاه:من خیلی خوشبختم از اینکه آرزوی دیرینه دیدار شما به حقیقت پیوست
آتا ترک:خیلی ممنون خیلی وقت است که تشریف شاهانه شما را انتظار می کشیدم خیلی شادم که با صمیمت اعلام کنم خیلی مسرورم از این ملاقاتی که بین ما رخ داد.
رضا شاه:شاید در جریان باشید که سالها پیش من در ملاقاتی که با نماینده شما داشتم به ایشان عرض کردم که حتماً به ترکیه و به ملاقات شما خواهم آمد.
آتا ترک:خیلی ممنونم بلی دوستی ما از خیلی زمانهای پیش است یعنی از سالهای دور بین ما دوستی وجود دارد اما این ملاقات از نزدیک بانی تحکیم بیشتر این دوستی خواهد شد.
رضا شاه:شاید اگر غفلتی هم رخ داده از این به بعد جبران می شود.
آتا ترک:هیچ شکی نیست ما هم با تمامی کشورمان با عقیده شما موافقیم تشریف فرما شوید.
رضا شاه:بفرمائید.


                                         
Atatürk: [?] Türkiye`ye kabul etdiyinizden dolayı çok mesut ve bahtiyarız efendim
 Rızaşah: Mǝn nǝhâyǝt xoşbǝxtǝm ki bu ârzu-yi dirinǝ ki varımdı, müvǝffǝq oldum ki sizi ziyârǝt edǝm. 
Atatürk: Çok teşekkür ederiz efendim. Çoktan beri teşrif-i şâhânenizi intizar ediyorduk efendim, büyük hasretle ve derin samimiyetle. Çok mesutuz ki bu mulâkat gününe mâlik olmuş bulunuyoruz . 
Rızaşah: [?] Șâyǝd bilǝsiz ki neçǝ il bundan qabaq, ki mǝn sizin numayǝndǝz, o sizin numayǝndǝyǝ ǝrz elǝdim ki gǝlǝcǝyǝm Türkiyǝ’yǝ sizin ziyârǝtizǝ. 
Atatürk: Çok teşekkür ederim. Tabii, arkadaşlığımız çok eski zaman, bundan çok eski senelerden beri başlamış bulunuyor. Bunu şahsen bir birimizi tanımak suretiyle, şübhesiz çok kuvvetlendireceyiz efendim. 
Rızaşah: Qǝflǝt şâyǝd olmuşdu sâbiq, vǝli ümidvarıq âtiyǝdǝ cubran eliyǝk. 
Atatürk: Hiç şübhe yok efendim. Biz de bütün memleketçe aynı fikir ve kanaatdeyiz efendim. Arzu buyursanız [?] görelim efendim 
 Rızaşah: Buyurun

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

رقص آذربایجانی هواداران قبل از بازی تراکتور و استقلال







ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

بیلمه دیز هئچ - حاققیمیزی دو شعر زیبا از شاعر ملی آذربایجان هوشنگ جعفری زنگانلی





بیلمه دیز هئچ - هوشنگ جعفری(هیچ نفهمیدید - شعری از هوشنگ جعفری)


گئجه تا صبح آچیلینجا مه له دیم بیلمه دیز هئچ
اوره گین قانینی گؤزدن اله دیم بیلمه دیز هئچ
گون چیخان واختا ییغیشدیز بیر آغاج کؤلگه سینه
اویدوز اول ده اورک دن قارا بایقوش سه سینه
اویانان اولمادی بیر کیمسه آغاج شیهه سینه
نه یوخو لئش لئشین اوست ه ن کله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
اؤزگه بیر ائل جه بیله نلر کؤکوزو قازدیردی
سئشدی املیک لریزی آیری یولا آزدیردی
اؤز دیلینده سیزه اؤز ایسته دیغین یازدیردی
آغلادیم من اوزوزه یاش چیله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
سارالیب سولدولا سینه مده بوتون آرزولاریم
بارماغیم دویدو دیلیم سوسدو دیله گلدی تاریم
قیشقیران بیر منیدیم بیرده منیم یازقیلاریم
من چیغیردیم اوزوزه یاش چیله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
ایندی دای کند داغیلیب باغ پوزولان واخدی اویان
گؤزله ییردیم بو مین ایللیک یوخودان بلکی دویان
 زنجان آدین قیزیل آذر ائلینین اوسته قویان
یوخودایدیز سیزی آشدیم بله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ
آیری بیر کؤکده بیتن گوندن اصالت چورودو
ایندی ساتقین لاریمیز هر کوچه ده مین سورودو
دیلیمیز اولدو یاساق اؤلکه نی نیسگیل بورودو
صور اسرافیلی مین یول پیله دیم بیلمه دیز هئچ
قوللاریزدان یاپیشیب سیلکه له دیم بیلمه دیز هئچ

ترجمه به فارسی:

شب تا سحر آه و ناله کردم نفهمیدید
خون دل از چشمانم روان شد نفهمیدید
در هوای آفتابی زیر سایه درختی جمع شدید
مست نغمه جغدی شدید
هیچ کس بیدار نشد از صدای درختها

چه خوابی که هر کاری کردم بیدار نشدید
دستهایتان را گرفتم تکانتان دادم نفهمیدید
بیگانگان تیشه به ریشه تان زدند نفهمیدید
نقاط ضعف شما را شناختن و همه را گمراه کردن
با زبان خودتان خواسته های خود را تحمیل کرد
گریه هایم صورتتان را تر کرد نفهمیدید
دستهایتان را گرفتم تکان دادم نفهمیدید
همه آرزوهایم در سینه خزان شد
زبانم خاموش گشت و لیکن تارم به حرف آمد
معترض من بودم و نوشته های من
فریاد زدم گریه کردم نفهمیدید
دستهایتان را گرفتم تکانتان دادم نفهمدید
حال باغ از بین رفت روستا نابود شد
صبر کردم از خواب هزار ساله بیدار شوید
نام زنجان را گذاشتند بر روی ملت آذر
شما خواب بودید و به فکر شما بودم من
دستهایتان را گرفتم تکانتان دادم نفهمیدید
ریشه های ما در حال نابودیست
حال خائنین و وطن فروشان در همه جا هستند
زبانمان ممنوع گشته همه جا را سوگ فرا گرفته
هزاران بار دمیدم بر صور اسرافیل نفهمیدید
دستهایتان را گرفتم تکانتان دادم نفهمیدید.


===========================================================
===========================================================


حاققیمیزی/هوشنگ جعفری زنگانلی(حق ما/شعری از هوشنگ جعفری)

    
* بوزا یازمیشدی قیز اوغلانلی بیزیم حاققیمیزی
اریدیر بیر بئیینی قانلی بیزیم حاققیمیزی
بابا پایلیر یاز یئلی تک کوللارا یارپاقلاریمی
دیلی آغزی الی قرآنلی بیزیم حاققیمیزی

نییه گؤیلرده بولوددان ال آچیب آلمیرسان
ساوالان ای باشی طوفانلی بیزیم حاققیمیزی
قویمایین بارماغی حسرت قالا بال بارداغینا
یاخمایین کوللارا شان – شانلی بیزیم حاققیمیزی
ال آچیب ایندی قلمدن غزل ایستیر دفتر
اورداکی داندیلا دیوانلی بیزیم حاققیمیزی
گئجه بیر پالچیغا باتمیش کوچه دن های گلدی
کورلادین های کدر ایمانلی بیزیم حاققیمیز
کندده بیر هیسلی دام آتدا بویو عنبرجه خانی
ائله سؤیلوردو یاریم جانلی بیزیم حاققیمیزی
حاققیمیزی
حاققیمیزی
حاققیمیزی

===============================================

حق ما را

روی یخ نوشته بود حق ما را از دختر تا پسر
یک مغز خون‌آلودی حق ما را ذوب می‌کند
برگهای‌مان را مانند باد بهاری بر دشت و صحرا پراکنده می‌کند
آن‌که زبان و دهان و دستش از قرآن لبریز است ، حق ما را
چرا در آسمان‌ها از ابرها نمی‌خواهی
سبلان ای سبلان طوفانی حق ما را ؟
نگذارید انگشتش بر خم عسل حسرت بماند
حق ما را بر کوه و دشت پخش نکنید
اکنون دفتر از قلم غزل می خواهد
آنجا که دفتر و دیوان حق ما را انکار کرد
شب از کوچه گل آلودی فریادی به گوش رسید
ای تیره ایمان پای‌مال کردی حق ما را
در روستا زیر سقفی تیره و دودگرفته عنبرجه خانی
نیمه جان می‌خواند حق ما را
حق ما را
حق ما را
حق ما را


*یاز بوزا قوی گونون قاباغینا = در مورد چیزی گفته می‌شود که طرف نمی‌خواهد بدهد. مثال : یکی می‌گوید فلانی بدهی مرا کِی می دهی؟ طرف جواب می‌دهد که طلب‌ات را یاز بوزا قوی گونون قاباغینا . یعنی که نمی‌دهم.

با تشکر از وبلاگ قایا قیزی


ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

به بهانۀ شصتمین سالگرد نهضت آذربایجان


سالگرد واقعۀ 21 آذر 1325 بهانه ای شد تا گوشه هایی ازحوادث آن سال های پرتنش مورد بررسی گیرد. یکی از اندیشمندان جهان گفته که "تاریخ را مردم میسازند و هرملتی را تاریخسازانی هست که گمنام اند."

اینکه تاریخ کشورما نیز مثل همه جای دنیا، ساخته و پرداختۀ ارباب قدرت غالب بوده و هست نباید تردید کرد، اما درمقابل، آنچه در حافظۀ تاریخی ملت ها سینه به سینه ثبت شده و به آیندگان رسیده را نیزنباید فراموش کرد. همین انباشت وانتقال حافظه هاست که خمیرمایۀ برگ های تاریخ را شکل داده است. سیری در یادمانده های گذشتۀ هردوره، به مانند آثار اندیشمندان و فداکاریهای گمنامان که چون گوهر گران بهائی، از اعماق سیاهی های گذشته برتارک تمدن جهانی نشسته، درعصرروشنگری، بالنده ترین میراث های بشری و هویت ملی کشورها را توضیح داده است.

براین باورواعتقاد، هرتکان و جنبشی در هرکجای جهان که علیرغم میل قدرت حاکم از دل مردم جوشیده، دوام آورده و درحافظۀ تاریخی مردم سینه به سینه به ارث رسیده است.

حادثۀ آذرماه 1324 آذربایجان، بین مردم آن منطقه از چنین سنت فکری و تاریخی برخورداراست.

با اندوه باید یاد کنم هرزمان بحثی ازوقایع آذربایجان پیش آمده، شاهد بودم که باعث تحریک اعصاب عده ای از هموطنان استبداد زده شده وکار به دلخوری و قهر ودعوا کشیده است . هستند هنوز جماعتی انبوه، از هموطنان که درپس آن همه تنش های ملی، ازاستقلال و آزادی فقط، پوستۀ تعاریف را گرفته با مفاهیم ریشه ای مانند حقوق فردی و وشهروندی اصلا و ابدا آشنا نیستند. من بارها بنا به تجربۀ شخصی هروقت از حقوق اقوام – نمیگویم ملت های ایرانی که مبادا متعصبان دوآتشه خدای ناکرده کهیر بزنند - حتا با برخی روشنفکران که به طرفداری ازحقوق بشر، ساعتها بحث وجدل میکنند، وقتی صحبت حقوق فرهنگی – سیاسی اقوام ایرانی را به میان آورده ام با چماق تکفیر، متهم به تجزیه طلبی و بیگانه پرستی شده ام .


واقعیت اینست که دراثر هیاهوهای زمانه وطی سالها تبلیغات ناروای دولتی، تمامی دستاوردهای آن جنبش بزرگ را ساخته و پرداختۀ بیگانگان تلقی شده همچنانکه انقلاب مشروطه را گفتند کارانگلیسیهاست و سلطنت که به فقها رسید این دروغ را دامن زدند وبه نسل بعد ازانقلاب، کم و بیش قبولاندند که مشروطه، کار انگلیسی ها بوده است و لاغیر. تا برعدم شعوروفراست ایرانی تآکیدی دیگرداشته باشند درادامۀ آن سنت شوم یهودیت برای جا انداختن حدیث " چوپان و گوسفند" !

دخالت و حمایت شوروی از آن جنبش را نمیتوان منکرشد، ولی ریشه های تبعیض ها ونا رضایی ها که به روایتی، از چند دهه پیش درمراحل فرهنگ کشی مردم آذربایجان پیش رفته بود، نه کار بیگانگان که بطور قطع کارخودیها ودستور حکومت وقت بود. این دروغ شرم آور و ننگین را با هزار من سریش هم نمیتوان به دم بیگانه چسبانید. تا به امروزهیچ سندی پیدا نشده که روس و انگلیس به حکومت های ایران دستورداده باشند که زبان مردم بومی فلان منطقه را نابود کنید. یا درسراسر ایران درمدارس بچه ها با فلان زبان ویژه صحبت کنند، بخوانند و بنویسند!

امروزه در پس شصت سالی که از آن روزگاران پرتنش گذشته، جا دارد که دورازتعصبات وغرض ورزیهای خانمانسوز، مسائل را از دریچۀ انصاف زیر ذره بین برد و با درنظرگرفتن زمان ومکان، شرایط را بررسی کرد.

اینجاست که نباید دردام تعصبات قشری گیرافتاد و با تحلیل و تفسیرهای ناروا برمشکلات تاریخی، اجتماعی و فرهنگی افزود. پاکی، صداقت و سلامت نفس و حرمت به خادمان کشور، ازفضیلت های اهل خرد و قلم است که در هرشرایط باید ملحوظ شود. تعصب شدید وکور، وجدان را آلوده میکند. مانع درک حقیقت میشود. شعار، جای شعورمینشیند. بسترگمراهی های اجتماعی و غلتیدن در سراشیبی های ظلمت و خشونت را هموار و سقوط جامعه را فراهم میسازد.


هرچه بود آن یک سال حکومت فرقه با زعامت سیدجعفر پیشه وری، با خاطرۀ خوش دراذهان اکثریت مردم آذربایجان حک شد و ماندگار ماند. یادمانده ای غرورآمیزازجنبش مردمی. اصلاحات تکان دهنده و ریشه ای در بیشتر زمینه ها. گشودن درهای آزادی زبان به روی آموزش و پرورش درمدارس. حق رآی زنان. تشکیل دانشگاه و لایحۀ تقسیم اراضی بین دهقانان و عمران و آبادی. وده ها اثر بنیادی . و اما دربارۀ شخصیت و رفتارو کردارهای پیشه وری، سخنان زیادی گفته و نوشته شده. موافق و مخالف حرفهایی زده اند. داوری آن با وجدان هایی ست که سره رااز ناسره تمیز میدهند. اما باور دارم که همو درد و رنج فقر و جور و ستم قدرتمندان ومالکان را از طفولیت چشیده بود، از روستای زاویه خلخال، جائی که در یک خانوادۀ روستائی چشم به جهان گشوده بود. دردوران بچگی باانبوه کوچندگان ایرانی به روسیه دنبال نان و معاش با خانواده اش به آن دیار رفته و در سیستم کمونیستی شوروی رشد کرده بود. آمال و آرزویش رفاه تهیدستان وزحمتکشان بود. برسر این سودا نیزجان باخت. روانش شاد باد با انبوه قربانیان آن خیزش، که با هجوم ارتش ظفرنمون درفردای 21 آذرماه 1325 سراسرآذربایجان، با خون قربانیان گلکون شد.


دراوایل حکومت فرقه که اصلاحات شهری را شروع کرده بودند این خاطره را به یاد دارم.

پدرم سرشب که از مسجد برگشت گفت. امشب برای شام باید به خانۀ کیم کییّک بروم که ازعتباب برگشته. مادرم پرسید من هم باید حاضربشم؟. پدرم گفت مهمانی مردانه است. و رفت طرف گنجه ای که لباس های پلو خوری ش را آنجا ازچوب رختی آویزان میکرد برداشت وتنش کرد و بلافاصله راه افتاد. و من دنبالش. گفت تو کجا میایی؟ گفتم من با پسرش همکلاسم امروزتو مدرسه من وجلیل حلمی را دعوت کرد و گفت که شب همراه پدرتان بیایین خانۀ ما! تهیه شام بعهدۀ حاج حسین چلوپز است. امشب چلو کباب خواهد داد.

ازمنزل ما زیاد دور نبود. با پای پیاده نیم ساعت فاصله داشت. ماه محرم بود و بالاسر بیشتر خانه ها پرچم سیاه عزاداری به چشم میخورد. سرمای سوزناک زمستان بیداد میکرد. صدای بیل و کلنگ و کامیون های کمپرسی وموتورغلطک های سنگین به گوش میرسید. باد نجوای کارگران را که در آن سرما زیر نور چراغ های متحرک برقی کارمیکردند درفضا تاب میداد. رسیدیم به چهارراه منصور رو به ششکلان. از دور، در میان ذرات نور چراغ ها انبوه کارگران دیده میشدند با سر و صداهای ماشین آلات و کامیونهایی که درآمد و رفت بودند. درآن لحظه، مجموعه ای از اشباح خوفناک گورستان ویران، درشبی قیرگون، که حکمت خانم دخترهمسایۀ ثروتمندمان ازیک رمان روسی برایم خوانده بود، مقابل چشمم قد کشید. سخت ترسیدم.

خانه بزرگی بود درکوچه قره باغیها. یادم نیست چه کسی از مکه یا کربلا برگشته بود. ومطابق عادت شام مفصلی تهیه دیده بودند. توی اتاق گرمی چندتا ازهمکلاسیهایم را دیدم. ممی قره میرفت هر چند دقیقه یک بار از تنبی شیرینی میآورد و تند تند میخورد. مردی که مسئول آبدارخانه بود و برای مهمانها چای قلیان و چپق میداد، هر ازگاهی با یک سینی چای میآمد اتاقی که نشسته بودیم. سینی چایی را میگذاشت وسط و میرفت. ممی قره که دوبار قندان را خالی کرد، آن مرد دیگر به سراغ ما نیامد. قند وشکرکمیاب بود و گران، بیشتر خانواده های شهری با کشمش و خرما چای میخوردند.

درحیاط خلوتی، زیر الاچیق بزرگی حاج حسین چلوپز کارگران خودرا مستقر کرده بود با چند دیگ بزرگ و چند تا پاتیل و منقل های دراز کباب پزی. خودش بین مهمانها در تنبی بزرگ نشسته بود. مسئولیت پخت و پز و توزیع را بعهدۀ پسر برادرش آقا نقی گذاشته بود که ورزشکاری به نام و صدای دل انگیزی داشت با قیافۀ خندان .

شام تمام شد. آقایلن شهیدی ونجفی و مفیدآقا با چند تا از علمای شهر با دعای خیرخانه راترک کردند. شب از نیمه گذشته بود که با پدرم و جماعتی باهمسایگان به راه افتادیم طرف محله مان. سرما بیداد میکرد. ازکوچه قره باغیها تا برسم خیابان منصور لرزیدم. شروع کردم به دویدن طرف خانه رو به خیابان پهلوی. باد سوزناک سرو صدای خنده و مزاح گفتن مهمان ها را ازپشت سرم میآورد. رسیده بودم به نزدیکی های چارراه منصور که درتاریکی، مردی جلوم سبز شد. با لباس تیره و کلاه شاپو طوری که صورت کاملش دیده نمیشد. درست نبش شرقی خیابان منصور و پهلوی . ذرات نور ضعیف چراغ برق، براده های یخ که از بخار دهان روی شالگردنی ش آویزان بود را نشان میداد.

وحشت زده شدم. ابستادم. پرسید:

«این موقع شب کجا میری پسر! آن هم تک و تنها؟ »

خودم را گم کرده بودم گیج و منگ. با لکنت زبان گفتم: «خانه!»

مرد، طوری ایستاده بود که راه فرارنداشتم. سروصدای پدرم و دوستانش را ازدور میشنیدم. گفتم:

«آقا تنها نیستم. با پدرم هستم و برادر بزرگم دارند میآیند از پشت سر. تنها نیستم آقا. سردم شده بود گفتم بدوم زودتربرسم خانه .»

گفت «خانه فلانکس بودید که از زیارت برگشته؟»

گفتم «بلی آقا.»

پدرم با دوستانش رسید. با دیدن مرد همگی به حالت احترام شق ورق ایستادند و سلام کردند.

پس از احوالپرسی از یک یک آنان، گفت : «دونفر را فرستادم برای کارگرها شام بیارن نرسیده ان، نگرانم بچه ها گرسنه اند.»

پدرم با شنیدن این حرف، روکرد به برادرم گفت :« چند نفری برین خانۀ ... به حاج حسین بگو آن دیگ اضافی را با همۀ مخلفاتش فوری بیارن اینجا برای کارگرا!»

برادرم با چند نفر رفت و طولی نکشید آقا نقی درحالی که دیگ بزرگی را روی نردبانی با چهار نفر حمل میکرد نزدیک شد. با دیدن مرد تعظیم کرد. و چیزی گفت که نشنیدم ولی مرد به گرمی با آقا نقی دست داد. معلوم بود که همدیگررا میشناسند. مرد با لبخندی مهربان گفت: «پهلوان مزه اش هنوز زیر دندانمه. خب بریم پیش بچه ها. » و همراه آنها رفت طرف کارگرها و ماشین آلات که در آن نزدیکی ها سرگرم کار بودند.

پدرم میگفت : «اگر باچشم خودم ندیده بودم باورنمیکردم که این موقع شب دراین سوزو سرمای گزنده تک و تنها و بدون قراول "منظور پدرمحافظ یا بادیگارد بود" این شخص سر کارگرها بایستد و در فکر شام آنها باشد.»

من قبلا بارها این مرد را دیده بودم. ولی درآن موقعیت اورا نشناختم. این شخص دلسوزومهربان سید جعفر پیشه وری بود . بعد از سال ها هروقت یاد آن شب میافتم، که جلوم را گرفت و تا مطمئن نشد نگذاشت تکان بخورم و باچشم دیدم خدمت صادقانۀ او را در آن سوز وسرما، ازاحساس مسئولیت و بزرگواری او به روانش درود میفرستم.

سال ها بعد، دکتر بلوهر آصفی، شبی درلندن وقتی این خاطره را تعریف کردم گفت :

«آن موقع 18 سالم بود از طرف فرقه مآمورتدارکات بودم. ان شب که با نان و پنیرو خرما، با وانت برگشتم دیدم آقا نقی داره با دیک چلو وایستاده کباب ها را هم چیده روی منقل. بهت زده شدم. پیشه وری هم بالاسر شان ایستاده و گفته بود آقانقی دست نگهداره تا نان برسد. وقتی من رسیدم آنقی لای هرسنگکی مقداری پلو با نصفی کباب کارگرارا سیرکرد. بلوهربعد از اشاره به اینکه: آنقی درمیان سوزو سرما با آن دیگ و چند تا کباب به همه کارگران آنشب غدای گرم داد ؛ با تآسف شمه ای از خصائل نیک پیشه وری و رفتارهای او را برشمرد و گفت:

«بیشتر شب ها برای سرکشی اسفالت خیابانها وکوچه ها تا نزدیکی های صبح درکارها نظارت میکرد.»

یاد همه شان گرامی باد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

آذربایجان و مسئله کرد

مقدمه و طرح موضوع:بدون شك غرب آذربایجان (جنوبی) در طول تاریخ معاصر بخاطر عواملی همچون ژئوپولوتیك خاص، تركیب جمعیتی ناهمگون، تضاد مذهبی، دخالت كشورهای خارجی و تضاد منافع آنها، قدمت كهن تاریخی، منابع سرشار خدادادی، سیاستهای غلط استعماری و زیاده خواهانه اتخاذ و اجرا شده (بین المللی، دولتی، قومی) در این منطقه همواره یكی از كانونهای تنش، بحران و منازعات و كشمكشهای بین قومی بوده است.
حافظه تاریخی مردمان این دیار هنوز ایام و روزهای سخت و سیاه و خونین دوران شیخ عبیدالله شمزینانی، سیمیتقو، جیلوها و ارامنه و نیز حوادث تلخ و خونین بدو و بعد از انقلاب را فراموش نكرده و بیاد دارد كه چگونه هزاران تن از كودكان و زنان و مردان بیگناه و مظلوم ترك غرب آذربایجان قربانی زیاده خواهی ها و طمعكاری ها و ددمنشیهای انسان نمایان حیوان صفت شدند كه بی هیچ ابایی برای رسیدن به اهداف شوم و خیالی و بیگانه پرست خود از هیچ جنایتی و خیانتی فروگذاری ننموده و ضمن ایجاد وحشت و ناامنی در منطقه باعث كشتار بی رحمانه بی گناهان و بی خانمانی و مهاجرت های اجباری و تحمیل صدمات جبران ناپذیر مادی-معنوی مردمان این خطه شدند.
در بررسی تحولات سیاسی معاصر غرب آذربایجان مشخص میشود “اكراد” بعنوان یكی از اقلیتهای مستعد ساكن منطقه، همواره یك پای ثابت مناقشات و منازعات و جنگهای بین قومی بوده اند. رهبران كردی معمولا با بكاربستن سیاستهای غلط و عموما قهر آمیز و مسلحانه و نیز تعمیم دادن مشكلاتشان با حاكمیت به مردمان بی دفاع ترك غرب آذربایجان موجبات بحرانها و كشتارهای زیادی گشته اند.
روند امروز جهانی و منطقه ایی و مخصوصا جریانات كشور عراق و تاثیر آن بر كردهای ایران و تلاشهای مرموزانه و سوال برانگیز گروههای افراطی آنها در منطقه غرب آذربایجان، ما را بر آن داشت تا در این مقال با مروری هرچند مختصر به جنبشها و آشوبهای مهم كردی كه در منطقه غرب آذربایجان رخ داده و لطمات زیادی را نیز بر این منطقه وارد نموده اند آشنا شده و در صورت لزوم اقدامات لازمه را انجام دهیم. ما در این مقال خواهیم كوشید با استناد به منابع موثق تاریخی و منابعی كه بدست كردها نگارش یافته اند و نیز با اتكا به دیگر علوم انسانی با قضیه بصورت علمی و مستند برخورد نماییم.
شیخ عبیدالله شمزینانی:
شیخ عبید الله نهری كه او را شیخ عبید الله شمزینانی یا شمزینی نیز گفته اند، پسر و جانشین شیخ طه یكی از بزرگترین زمینداران و نیز رهبران مذهبی طریقت نقشبندیه میباشد. وی پس از مرگ شیخ طه در اوائل سده نوزدهم به ریاست فرقه نامبرده نائل گردیده و توانست مریدان زیادی را دور خود جمع نماید.
نیاكان شیخ عبیدالله از ناحیه حكاری (در تركیه) به منطقه نهری و از آنجا به شمدینان مهاجرت نمودند و این منطقه تبدیل به زیستگاه و كانون فعالیتهای آنان شد كه در ادامه بدلایل جاه طلبانه و كسب قدرت و تشكیل حكومت، به نواحی غرب آذربایجان یورشها و تهاجمات خونینی را با یاری و مساعدت دول اروپایی ترتیب دادند كه شرح مختصر آنها در ذیل می آید.
شیخ رسما و قانونا تبعه دولت عثمانی بود، همچنین او رهبر مذهبی اكراد منطقه شرق عثمانی نیز محسوب میشد كه نفوذ زیادی در بین مریدانش داشت همچنین چند روستا و دیه كوچك در داخل سرحدات مرزی ایران و در غرب آذربایجان تحت نفوذ شیخ و مریدانش قرار داشتند. لذا وی با قدرتی كه در گذر زمان كسب كرده بود، ادعا و داعیه مالكیت آن روستاها را مطرح نمود. (شایان ذكر است در آن برهه زمانی جنگ مذهبی بین حكومتهای سنی عثمانی و شیعه مذهب قاجاریه در جریان بود و انگیلیسیها نیز كه همیشه چهره مرموز خاص خود را داشته اند، متحد عثمانی بودند و مخالف روسها و قاجاریه، لذا از شیخ عبیدالله كه یك سنی مذهب افراطی بود حمایت میكردند، به بیان روشنتر شیخ را تبدیل به آلت دست خود نموده و از او بعنوان اهرمی جهت فشار بر ایران در جهت رسیدن به مقاصد خود استفاده می كردند.) در سال 1290 “یوسف خان شجاع الدوله” حاكم وقت اورمیه، از روستاهای فوق الذكر به مانند مردمان دیگر منطقه درخواست پرداخت مالیات نمود. ولی طرفداران شیخ به تحریك وی از پرداخت مالیات سرباز زدند كه متعاقب آن اولین درگیری بین قوای دولتی و مریدان شیخ در گرفت، كه در پی آن مریدان شیخ شكست سختی را متحمل شدند. در این حال دول انگلیس و عثمانی فرصت را مناسب دیده و به تحریك شیخ جهت حمله به سرحدات مرزی ایران پرداختند و انواع كمكها را در اختیارش گزاردند و نیز فشارهای دیپلماتیكی دولت عثمانی بر ایران آغاز گردید. متعاقب آن دولت ایران ایستادگی نمود كه در نتیجه ((عشایر كرد عثمانی به خاك ایران (غرب آذربایجان) تجاوز نموده و خسارتهای زیادی به شهر اشنویه و روستاهای اطراف وارد می نمایند.)) (1) (در اینجا ذكر این نكته خالی از لطف نیست كه چرا اكراد مذهبی افراطی به شهر اشنویه هجوم آوردند؟ شاید بدین دلیل كه اشنویه برخلاف امروز [كه تقریبا كرد نشین است] آنزمان شهری ترك نشین و شیعه مذهب بود. همین طور این تهاجم را میتوان از جنبه مهاجرتهای معاصر اكراد و ساكن شدن تدریجی آنها و تغییر تركیب جمعیتی منطقه غرب آذربایجان مورد بررسی قرار داد.)
دولت ایران و مردم ترك در مقابل اشغالگران و مهاجمان كرد و فشارهای سیاسی ایستادگی مینمایند و این قضیه با شروع جنگهای عثمانی و روس در 1877م. موقتا به بوته فراموشی سپرده میشود. اینبار شیخ با تحریك انگلیسیها و دریافت پول از آنها برعلیه روسها وارد میدان جنگ میگردد اما نمی تواند خدمات چشمگیری به عثمانی نماید ولی اكراد موفق میشوند سلاحها و غنایم زیادی را از راه تاراج اموال مردم بدست آورند. مولف ارمنی غوریانس می نویسد: ((بعد از اتمام جنگ روس و عثمانی، شیخ غارتها كرده و تاراجها آورده و دولت جمع نموده و شهرت پیدا نموده و به خیالات دور و دراز و خام افتاد.)) (2)
اینبار شیخ با تجدید قوا و كسب قدرت، ادعاهای خود مبنی بر فرمانروایی و تشكیل حكومت مستقل سنی مذهب كردی را بطور جدی مطرح و سازماندهی مینماید كه البته كمرنگ شدن حمایتهای عثمانی از شیخ هم مزید بر علت میشود. متعاقب این مسائل ((سركنسول روس موسیو كربیل در سال 1879م. به دولت مطبوع خود اطلاع داد كه خلفای شیخ در سال 1879م. پیوسته به ایران (منطقه غرب آذربایجان) آمده و كردهای آنجا را تحریك می كنند.)) (3) در این هنگام شیخ كه جهت اجرای خیالات خام خود محتاج كمك دول بزرگ بود كوشید به روسیه نزدیك شود، ولی به نوشته خالفین ((كنسول روسیه در وان بنام كامساراكان به درخواست وی پاسخ مثبت نداد چون وزارت خارجه روسیه اعتقاد داشت كه این رهبر مذهبی كرد به كردستان عثمانی قناعت ننموده و دیر یا زود به نواحی كرد نشین ایران هم هجوم خواهد آورد و این به نفع روسیه نبود.)) (4) شیخ پس از مایوس شدن از كمك روسها ((در سال 1879م. سران قبایل كرد را در منطقه نهری دور هم گرد آورد و از ضرورت تشكیل امیر نشینی كردی سخن به میان آورد.)) (5) كه نواحی شرقی عثمانی و نواحی غربی آذربایجان محور اصلی تشكیل چنین امیر نشینی قرار گرفتند. مولف روس، خالفین، در باره نقشه عملیات شیخ و اكراد می نویسد: ((بدینسان شد كه كردهای مامش و منگور در مرز ایران تحت فرماندهی شیخ صدیق پسر بزرگ شیخ، روانداز را تصرف نمایند و از آنجا بغداد را مورد هدف قرار دهند. عبدالقادر پسر دوم شیخ هم مامور تصرف موصل و عمادیه گردید و اشغال وان به عهده خود شیخ گزارده شد.)) (6)
با نگاهی به این طرح حمله به میزان جاه طلبی و تجاوزگری و رویا بافی شیخ پی میبریم. آنچه كه در این گفته ها مشخص است تشكیل تنها یك امیرنشینی مطرح نبوده، بلكه تشكیل یك امپراتوری (تخیلی) كردی و به بیان امروزی تر ((كردستان بزرگ)) [البته نه با این نام] آنهم در سرزمینهایی كه بیشترشان متعلق به اكراد نیست مطرح بوده است. هرچند كه چنین طرحی هیچگاه به مرحله اجرا نرسید و اینبار نیز شیخ قلدر اما نابلد به سیاست، اسیر سیاستهای انگلیس و عثمانی شد و آنها توانستند نظر شیخ را عوض نموده و او را تنها متوجه غرب آذربایجان (ایران) نمایند. در نتیجه در ماه اوت 1880م. برای اولین بار طرح حمله به ایران (نواحی غرب آذربایجان) آماده گردید و اینبار عبدالقادر میبایستی تبریز! و شیخ محمدصدیق نیز اورمیه، خوی و سلماس را متصرف میشدند. شایان ذكر است انگلیسیها و عثمانیان هركدام در جهت منافع خود از اكراد حمایت میكردند. انگلستان بدلیل اینكه بتواند جلوی رقیب خود یعنی روسها را در امر نفوذ بر آسیای صغیر بگیرد و در عوض نفوذ و قدرت خویش را تحكیم بخشد به حمایت از كردها می پرداخت و عثمانی هم علاوه بر تضاد مذهبی با ایران، در پی تامین امنیت داخلی كشورش و نیز بسط قدرت خود بعنوان یك امپراتوری در شرق بود. همچنین عثمانی با حمایت از اكراد متعصب مذهبی بر آن بود تا آنان را در جنگ با ارمنی ها در جهت مصالح خود وارد بازی نماید. از طرف دیگر اكنون شیخ با قدرت بیش از حدی كه كسب نموده بود خطری برای انگلیس و عثمانی محسوب میشد و آنان بدنبال فرصتی جهت تضعیف قدرت وی و در صورت لزوم سركوب وی بودند. در اینجا ذكر این نكته ضروریست كه اكراد در حمله به ایران از سلاحهایی با مارك “هنری مارتین” ساخت كشور انگلیس استفاده میكردند.
بهرصورت در حمله به ایران (نواحی غربی آذربایجان) كه درواقع نقشه انگلیسیها بود، ساووج بولاغ (سویوق بولاق) هدف اول كردها قرار گرفت. ساووج بولاغ كه شهری كوچك و عمدتا ترك نشین بود با حمله شیخ غارت شده و تعداد زیادی از مردم بیگناه نیز كشته شدند همچنین شیخ در این حمله از همكاری ایلات و عشایر كرد ساكن اطراف شهر نیز بهره مند بود و آنان نیز ((تحت تاثیر دو عامل مذهب و شركت در غارت و چپاول اموال آذریها بدنبال او راه افتاده بودند.)) (7) ساووج بولاغ ترك نشین نیز دچار همان سرنوشت شوم اشنویه گشت و بعد از این چپاول و كشتار، بسیاری از ترك ها از آن شهر به اجبار خارج شدند و این روند در آینده نیز ادامه داشت تا اینكه امروز ما شاهد عمدتا كردنشین شدن شهر ساووج بولاغ هستیم.
اما بعد از ساووج بولاغ نوبت به میاندوآب (قوشاچای) رسید. فجایعی كه اكراد در آنجا انجام دادند دلگدازتر و وحشیانه تر از نواحی دیگر است. ((بهرحال در روز جمعه 25 شوال 1297 ه.ش حمزه آقا (رئیس ایل منگور) و عبدالقادر به میاندوآب حمله كردند و عشایر سركش، مساجد و خانه های مردم را به آتش كشیدند و بازار شهر را غارت كردند. بر پایه گزارش كارگزاری ساووج بولاغ به وزارت خارجه در سال 1298ه.ق سه هزار و پانصد تن در این رویداد كشته شدند. در ذیل كتاب”قیام ملا خلیل و رد فرمان رضا خان” بخشهایی از یك مثنوی كردی آمده كه در اشعار این مثنوی به فرمان شیخ برای غارت میاندوآب و قتل عام ساكنان ((عجم)) آنجا، آتش زدن شهر و غارت اموال مردم و بازاریان توسط عشایر و سوءاستفاده مردم بی سروپا و چوپانان و گاوچرانان كرد از این اوضاع اشاره شده است.)) (8) حاج سیاح در سیاحت نامه (خاطرات حاج سیاح) معروف خود واقعه كشتار مردم میاندوآب بوسیله اكراد را چنین شرح می دهد: ((اكراد مالها برده و آبادیها را آتش زدند. آنان اطفال شیرخوار را به هوا انداخته و از زیر شمشیر زده و دو قطعه ساختند و می گفته اند صلی علی محمد! ، شكم زنان حامله را دریده و دختران باكره را بی سیرت بعد قتل كرده به مردم و زن و پیر و جوان و طفل ابقاء نكرده بعد از غارت، آتش به مزارع و محصول و آبادی می زده اند.)) (9(
بعد از كشتار وحشیانه بوسیله اكراد در میاندوآب اینبار آنان در 28 ذیقعده 1297ه.ق به شهر بناب حمله كردند ولی با مقاومت دلیرانه مردم و یاری قوای دولتی شكست خورده و به ساووج بولاغ و میاندوآب برگشته و طرح حمله به اورمیه را ریختند. همزمان با حمله اكراد به غرب آذربایجان”مستر آبوت” كنسول انگلیس در تبریز با هدایت “تامسون”- سفیرشان در ایران- محل ماموریت خود را به قصد اورمیه ترك نمود تا در شرایطی كه اكراد به فرماندهی محمد صدیق در 15 ذیقعده الحرام سال 1297 اورمیه را محاصره نموده بودند، بتواند كمكهای مفیدی به كردها و شیخ ارائه دهد. “علی خان افشار” كه در جریان محاصره اورمیه در شهرحضور داشته و جزو مدافعین بوده تصریح میكند كه “كنسول آبوت”اصرار داشت “اقبال الدوله” –حاكم اورمیه- شهر را به شیخ تسلیم نماید و استدلال میكرد: ((شما با سه هزار نفر مردم رزم ندیده و تجربه نیاندوخته و یك قلعه خرابه و درهم شكسته تاب تحمل سی هزار لشكر جرار شیخ را ندارید.)) (10) البته كنسول انگلیس در امر تضعیف روحیه مردم شهر و بخطر انداختن تمامیت ارضی ایران و غرب آذربایجان تنها نبود و دین گستران مسیحی اروپایی و آمریكایی مستقر در اورمیه وی را یاری میكردند كه فعالترین آنها پزشكی آمریكایی بنام “دكتر كوكران” بود. در اینجا لازم بذكر است كه “سیمون”نامی ارمنی مشاور عالی شیخ عبیدالله كرد بود. بعدها خود این مبشران و كشیشان مسیحی فجایعی را در منطقه بوجود آوردند كه كمتر از جنایات اكراد نبود.
بهر روی فشارها و جنگ روانی كنسول انگلیس و تلاش كردها در اشغال اورمیه با مقاومت قابل تحسین اقبال الدوله و مردم شهر ناكام ماند و نهایتا پس از چند درگیری پراكنده، با رسیدن قوای دولتی، شیخ و اكراد در قمار سیاسی كه انگلیس طراح آن بود شكست خورده و به عثمانی فرار نمودند و انگلستان با درك واقعیات منطقه پشت اكراد را خالی كرد و جهت كسب منافع از دست داده در این جریان رو به ایران آورد و چون شیخ در خاك عثمانی اینبار باب عالی (عثمانی) را مورد هدف قرارداد لذا با تصمیم انگلیس و عثمانی، شیخ دستگیر شده و به مكه تبعید گردید و بدین شكل این غده پلید و جاه طلب در منطقه نابود گردید.
در یك جمع بندی كلی میتوان گفت كه شورش شیخ عبیدالله شمزینانی در اصل شورشی مذهبی بود. ولی تلاشهای وی برای تشكیل حكومت مستقل كردی جنبه شورش وی را به شورشی مذهبی-قومی تبدیل نمود. آنچه در این شورش قابل توجه است، تحریك و حمایت دول خارجی، مخصوصا انگلیس، از شورش وی برای تشكیل یك حكومت كردی در خاورمیانه میباشد كه اراضی غربی آذربایجان تماما در داخل نقشه های چنین حكومتی گنجانده شده بودند. حملات و كشتارها و غارتهای وی به منطقه غرب آذربایجان تركیب جمعیتی شهرهایی نظیر اشنویه، ساووج بولاغ، س
قز را تا حدود زیادی به نفع اكراد تغییر داد و تركها به مهاجرت اجباری از آن مناطق محكوم شدند. همچنین این شورش وحشیانه موجب تشدید خصومتهای قومی و مذهبی و تقویت دشمنی
میان ترك ها و اكراد گردیده و همزیستی مسالمت آمیزشان را نابود كرده و موجب ایجاد شكاف عمیق قومی-مذهبی بین آنان شد و زمینه را جهت بروز دیگر جنبشهای افراطی كردی كه شرح مختصر آنها در ذیل می آید فراهم نمود.
اسماعیل سیمیتقو:
بعد از دفع فتنه شیخ عبیدالله، غرب آذربایجان تا حدودی آرامش یافت ولی با وحشیگریهای وی تنش بین ترك ها و اكراد بالا رفته بود و مردم با كوچكترین جرقه ایی آماده یورش به یكدیگر بودند. اینها نتایج كارهای شیخ نادان و اكراد افراطی پیرامون وی بود.
پس از شیخ عبیدالله و پس از چند شورش مختصر از جانب كردها، اینبار نوبت به رئیس ایل شكاك یعنی “اسماعیل سیمیتقو” رسید. و حالا او می بایستی بنوعی جانشین و دنباله رو جنایات شیخ میشد و البته كه چه جانشین خلفی برای وی بود!
ما در این مقال جهت پرهیز از اطاله كلام تنها به اشاره ایی كلی و مختصر به شورش وی انداخته و شرح روند شورش وی را به فرصتی دیگر موكول مینماییم.
اسماعیل سیمیتقو كه در متون و اسناد تاریخی از وی بعنوان “گردنكش” ، “غارتگر” و “راهزن” یاد شده، فردی قلدر، شدیدا جاه طلب و قسی القلب بود كه منطقه استراتژیك و حساس “قطور” و نیز “چهریق” مركز شورش وی بودند. جاه طلبی ها و بلندپروازیهای سیمیتقو در راه تسلط و حكمرانی بر غرب آذربایجان و در واقع تشكیل حكومت مستقل كردی كه شالوده اش در زمان شیخ عبید الله ریخته شده بود، تحریكات و كمكهای مالی و تسلیحاتی دولتهای انگلیس، روس و عثمانی به وی و نهایتا ضعف حكومت مركزی از جمله مهمترین دلایلی بودند كه غرب آذربایجان مجددا در طول سالهای 1297 – 1301 ه.ش تبدیل به میدان تاخت و تاز اكراد افراطی گردید و كشتارها و قتل عامهای مردم ترك شیعه منطقه از سر گرفته شد.
سیمیتقو برخلاف شیخ، توانست ارتباط خوبی با روسها برقراركند لذا زمانیكه مردم آذربایجان به رهبری پرچمدار آزادیخواهی، “ستارخان” مشغول مشروطه خواهی و آزادی خواهی و مبارزه با استبداد بودند سیمیتقو با سواران كرد به جمع مستبدان و مخالفان مشروطه پیوست و در محاصره تبریز حضور داشت در آن ایام مردم خوی و سلماس و روستاهای اطراف از دست چپاولها و غارتهای سیمیتقو كه افراطیون كردی میخواهند اورا پدر ملی گرایی كردی! نشان دهند، روز آرامی نداشتند. بروز جنگ جهانی اول فرصتی برای او فراهم آورد تا با جمع آوری سلاح و اسلحه قدرت خود را افزوده و نفوذش در منطقه قویتر گردد. در زمان وی دسته ایی از مسیحیان بنام “جیلوها” به رهبری مارشیمون قصد داشتند حكومتی ارمنی نشین را در اراضی غرب آذربایجان تشكیل دهند!؟ لذا چون سیمیتقو نیز همفكر و هم خیال آنان بود و نفوذ زیادی را در منطقه كسب كرده بود، پیمان اتحادی بین آنان بسته شد تا بتوانند غرب آذربایجان را تصرف نموده و كشورهایی را كه آرزوی چندین ساله شان بود را تشكیل دهند! ولی سیمیتقو حتی به هم پیمان خود نیز رحم نكرد و مارشیمون را از پشت سر مورد هدف گلوله قرار داده و او را كشت كه در نتیجه آن، جیلوها چون دستشان به سیمیتقوی كرد نمیرسید در 29اسفند 1296 مصادف با روز چهارشنبه سوری به اورمیه ریخته و تلافی سیمیقوی كرد را با كشتار فجیع و بیرحمانه زنان و كودكان و مردم همیشه مظلوم اورمیه درآوردند! اینبار نیز هزینه خیانت سیمیتقو را مردم ترك پرداختند. هزاران كشته و آواره و نابودی خانه ها و بازار شهر و… همگی نتیجه خیانت سیمیتقوی كرد به مارشیمون ارمنی بود كه هردو بدنبال تشكیل كشورهایی برای خود آنهم در اراضی غربی آذربایجان بودند. براستی در این میان چه كسانی پاسخگوی ریخته شدن خون بی گناهان ترك غرب آذربایجان و خرابی ها و خسارات سنگین مادی و معنوی آنها می باشند؟
بهرحال این رهبر كرد نیز بعد از شكست در جنگ “شكریازی”به تاریخ 1301ه.ش بنا بر عادت پیشینیان خود، پا به فرار گذاشت و به تركیه گریخت و بدین شكل فتنه وی نیز با تحمیل صدمات فراوان بر غرب آذربایجان دفع گردید و سیمیتقو نیز به تاریخ پیوست.
حكومت قاضی محمد:
فرار سیمیتقو همزمان با روی كار آمدن رضا خان و حكومت پهلوی بود. از این پس شورشهای اكراد كم كم رنگ و بوی ملی بخود میگیرد هرچند كه عامل مذهب همچنان تعیین كننده است. بدینگونه كه با روی كار آمدن حكومت پهلوی و تبیین سیاستهای شوونیستی فارس محور، ایجاد و تشدید فشارها بر ملل ایرانی غیر فارس، موجب پیدایش یك ستم ملی در ایران شد كه اكراد نیز همانند دیگر ملل ایرانی متحمل محدودیتهای زیادی در زمینه حقوق طبیعی و انسانی خود شدند. آنان اولین اعتراض خود به این ستمها را در سال 1307 یعنی زمانیكه قانون لباس متحدالشكل و كلاه پهلوی به مرحله اجرا گذاشته شد، بوسیله رئیس ایل منگور”ملا خلیل” دادند كه ما در اینجا بخاطر این اقدام وی از او به نیكی یاد میكنیم. آنها در این قیام در مقابل شووینیستها ایستادگی نموده و مخالفت خود با طرح فوق الذكر را بیان كردند و در اینكار خود نیز موفق شدند. پس از این قیام گروهی از اكراد موسوم به “بارزانی” از كشور عراق خود را به ایران رساندند كه بسیاری از اینان و نوادگانشان اكنون نیزدر منطقه با همین نام ساكن هستند. بارزانی ها در ابتدای ورودشان منطقه را ملتهب نموده و غارتهایی را انجام داده و موجب نا امنی منطقه شدند. مهاجرت بارزانیها به غرب آذربایجان در جای خود نقش مهمی در تغییر تركیب جمعیتی شهرهای این منطقه داشت.

پس از این تاریخ با شدت یافتن نفوذ شوروی در نواحی شمالی، شمالغربی و غربی ایران، كردها بیش از پیش تحت نفوذ سیاستهای آنان قرار گرفتند. شوروی كه ارتباط خوبی با حكومت پهلوی نداشت، بجهت از دست ندادن منافع خود در ایران، از تمامی نقاط ضعف پهلوی استفاده می نمود بهمین خاطر متوجه كردها شد. جاسوس بلند پایه و مهم روس “ژرژ آقا بكف” كه در دهه سی میلادی به غرب گریخت و اسرار سازمان گ.پ.ئو (ك.گ.ب بعدی) را افشا نمود، درباره رویكرد شوروی به مساله كرد در فاصله دو جنگ جهانی مینویسد: ((دولت شوروی در اوائل سال 1927 بفكر افتاد كه در ناحیه كوچك كرد نشین در داخل خاك خود یك “جمهوری مستقل كرد” تشكیل ایجاد نماید تا بدین وسیله با جلب كردهای داخل كشورهای همسایه بسوی خود و تحریك احساسات آنهایی كه سالها در طلب “كردستان مستقل” بودند بتواند تمام مناطق كردنشین واقع در سراسر كشورهای عراق، ایران و تركیه را به خاك كشور خود بیافزاید.)) (11) سپس آقا بكف از تلاشهای شوروی جهت ایجاد شبكه گسترده جاسوسی در بین كردها و هم پیمان شدن با روسای عشایر كرد صحبت می كند و مینویسد: ((شهر ساووج بولاغ (مهاباد امروزی) بعنوان مركز چنین عملیاتی انتخاب شد.)) (12) حمایت آشكار شوروی و نیز حمایتها و تحریكات انگلیسیها از خانها و سران عشایر كرد سبب تشدید روحیه جاه طلبی آنان گردید و پس از سقوط رضاخان و با بازگشت خانهای فراری كرد كه در زمان سیمیتقو به عراق متواری شده بودند، بازهم جان و مال مردم ترك غرب آذربایجان بخطر افتاد. كردها كه همگی مسلح بودند به راهزنی و غارت اموال مردم پرداختند. گفته میشود در مناطق كردنشین ((یك تفنگ برنو با یك شلوار و یا یك جفت كفش معامله میشد.)) (13) در چنین حالی “میرجعفر باقراف” رئیس حزب كمونیست آذربایجان شوروی متوجه “قاضی محمد” میشود كه چند سالی بود به اتفاق همفكرانش در ساووج بولاغ تشكیلاتی را در راستای ایجاد “كردستان مستقل” تشكیل داده بودند. باقراف، قاضی محمد را به باكو دعوت می كند و بین آنها پیمانهایی بسته میشود و باقراف نظر مساعد و حمایت شوروی از قاضی محمد را به وی اعلام میكند و به قاضی محمد توصیه می شود كه با عضویت در حزب “كومله ژ-ك” كردستان، مقدمات تشكیل حزب دموكرات كردستان را فراهم نماید. او پس از بازگشت همین كار را كرد و با نفوذ در كومله بعنوان دبیركل و یا به گفته اعضای حزب، بعنوان رئیس آن برگزیده شد. وی پس از چندی حزب دموكرات كردستان ایران را تشكیل داد و چند ماه پس از تشكیل حكومت پیشه وری در تبریز قاضی محمد نیز در تاریخ دوم بهمن 1324 در حالیكه یونیفورم سبك شوروی و عمامه سفید بر سر داشت حكومت خود در ساووج بولاغ را تشكیل داد.
قاضی محمد كه شخصی انحصار طلب و شدیدا طرفدار استقلال كردستان بود دچار همان اشتباهات پیشین اكراد، یعنی ادعاهای ارضی بر غرب آذربایجان شد. نقشه و طرح تشكیل “كردستان بزرگ” كه آرزوی دیرینه اكراد افراطی است و امروزه نیز آنان شدیدا بدنبال آن هستند، بصورت جدی در زمان وی مطرح گردید. ((كسانی كه او را در دفتر كارش درمهاباد دیده بوده اند از یك نقشه چاپ “لندن” !؟ سخن میگویند كه در پشت سرش بدیوار آویخته بود و در آن، حدود “كردستان بزرگ” شامل نواحی كردنشین تركیه، عراق، ایران، سوریه و بخشی از ارمنستان شوروی و از یك سو در بندر اسكندرون به دریای مدیترانه و از سوی دیگر از طریق لرستان و خوزستان و دشتستان در حد فاصل بوشهر و هندیجان به خلیج فارس منتهی میشد. ارفع میگوید كه در این نقشه همه شهرهای غیر كردنشین مانند ارزروم، ارزنجان، قارص، ماكو، سلماس، موصل و رضائیه بخشی از كردستان بودند.))! (14) می بینیم كه حتی دموكرات ترین و سیاسی ترین چهره آنروز كردستان با این شدت و افراط، كه بیشتر به طنز شبیه است، تشكیل كردستان بزرگ، آنهم در سرزمینهایی كه هیچگاه متعلق به اكراد نبوده را مطرح می نماید و شاید این مساله از روحیه تهاجمی و نیز ساده فهمی اكراد افراطی نشات میگیرد. چه بسا آنانكه ادعاهای ارضی در غرب آذربایجان، شرق تركیه، شمال سوریه، شمال و شرق عراق و لرستان و خوزستان ایران و ارمنستان را دارند هیچ رد پایی و سندی مبنی بر تایید ادعاهای خود در متون موثق تاریخی، كتیبه ها و یافته های باستان شناسی سراغ ندارند ولی در عوض اسناد و كتیبه های بیشماری در تایید تمدن آفرینی تركان، اعراب و خیلی بعدها پارسیان (از 2500 سال قبل تا كنون) در مناطق فوق الذكر موجود است. در واقع آنان قبایل و عشایر كوچرو بودند و دائما در حال مهاجرت از مكانی به مكانی دیگر، به همین جهت است كه نمیتوان خواستگاه و ریشه تاریخی آنان را عنوان نمود و البته كه اكراد افراطی برای خود تاریخی جعلی و دروغین بر پایه افسانه ها و تخیلات ساخته اند. معمولا اكراد از “كردوخها” كه “گزنفون” بیشتر آنرا مورد توجه قرار داده بعنوان اجداد خود یاد میكنند ولی ((تحقیقات شرق شناسان بزرگی همچون “”ت.نولدكه”(th.noldeke )، هارتمان”، و “ویسباخ” در علم زبانشناسی ادعاهای اكراد را رد می كنند.)) (15) در این اواخر پروفسور “س.ف.لمان هاوپت” متخصص بلند آوازه تاریخ این بخش از آسیا، ((به مساله كردوخوییها بازگشته و معتقد است كه ایشان اجداد كردها نیستند بلكه نیاكان “كرتوه لی” های گرجی هستند.)) (16) دانشمند روسی “ن. ژ. مار” ( از مكتب یافثی) نیز چنین نظریه هایی را تایید كرده است و زبان كردی را لهجه ایی از زبان فارسی عنوان میكند و با عنایت به “تاریخ مسعودی” مینویسد كه ((كردها در بدو امر به زبان عربی سخن میگفتند.)) (17) “و. مینورسكی” نیز باشاره به اینكه واژه “كرد” در زبان عربی متراف با “چادرنشین” میباشد، مساله كوه نشین بودن آنان را مطرح میكند. ((همچنین دلایلی محكم براساس تحقیقات نژادی و خصوصیات جسمانی صورت گرفته بر روی اكراد بر پایه علم مردمشناسی نتایج جالبی بدست داده است، بگونه ایی كه تحقیقات صورت گرفته هیچ تناسب و ارتباطی بین اكراد مختلف را بدست نداده است.)) (18(
اساسا ((از واژه و نام “كردستان” تا قرن دوازدهم میلادی اثری نبود و تنها در زمان سلطنت سلطان سنجر آخرین پادشاه بزرگ سلجوقی است كه این ایالت را بوجود آورد. همچنین نخستین مولفی كه از كردستان نام برده “حمدالله مستوفی قزوینی” (قرن 14 میلادی) در كتاب”نزهه القلوب” است.)) (19) همچنین میتوان اضافه نمود كه ((قبایل و عشایر مكری در اوخر سده نهم هجری و همزمان با تحركات شیوخ صفوی به داخل ایران كوچ كردند.)) (20) طبق نظر مولف “شرفنامه” كه اكراد آنرا تاریخ مفصل كردستان می نامند، ((طایفه های بلباسی و مودكی و زیدانی و بایكی در زمان سلطان سلیمان عثمانی از ناحیه حكاری تركیه به ایران آمدند.)) (21) و چند سال پس از آنها ((قبایل دهبوكری نیز در اواخر سده دوازدهم از دیار بكر وارد ایران شدند.)) (22(
بهر روی اكراد با دارا بودن چنین تاریخ مجهولی ادعاهای ارضی خود بر غرب آذربایجان را همواره در تاریخ معاصر مطرح نموده اند. در زمان قاضی محمد نیز، اكراد هیچگاه دست از ادعاهای واهی خود برنداشتند و این مساله ضمن اینكه كینه ها و تضادها و تنش های بین تركان و اكراد را بطور فزاینده ایی بالا میبرد بلكه مجال و بهانه ایی را در اختیار دول خارجی قرار میداد تا آنان در مسائل داخلی ایران دخالت نموده و از این راه منافع بیشماری را بدست آورند. شاید در اینجا این سوال پیش آید كه با عنایت به جریانات فوق پس چرا ارتباطات و مراودات حكومتی بین قاضی محمد كه یك فرد شدیدا افراطی و مفتون اراضی غرب آذربایجان و پیشه وری كه فردی وطن پرست بودند، صورت می گرفت؟ جواب سوال در بررسی سیاستهای شوروی است. دكتر ایرج ذوقی معتقد است كه روسها در سالهای 1320 و 1321 اكراد ساكن آذربایجان را بر ضد وحدت ملی تركیه و ایران تحریك میكردند اما بزودی از دامنه این تحریكات كاستند زیرا متوجه شدند ((كه شقاوت و بی رحمی كردها در رضائیه در بهار سال 1942م. / 1321ه.ش مستقیما بر علیه تركهای شیعه مذهب صورت گرفته، یعنی همان كسانی كه باید هسته اصلی مقاومت و هر جنبشی را بر علیه حكومت مركزی تهران تشكیل دهند. پس از این نتیجه گیری بود كه دولت شوروی سعی كرد تا در سیاست تحریك كردها تعدیلی بوجود آورد و سعی نماید تا كردهای شورشی را به همكاری با شورشیان آذربایجانی وادار نماید.)) (23(
?هرصورت حكومت آرمانگرای قاضی محمد، با تغییر سیاست شوروی در ایران سقوط كرد و او دستگیر شده و در 31 مارس 1947 اعدام گردید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

صدای پای فاشیسم- مرتضی مرادپور

در صده حاضر مقوله قومیت (Ethnicity) و ملیت (Nationality) یکی از عناوین مورد بحث جامعه شناسان و سیاست مردان است. این موضوع در کشورهای کثیرالملّه اهمیت دوچندانی یافته است. علمای جامعه شناس خودآگاهی اقوام و ملل مختلف در دو دهه اخیر را از اثرات جهانی شدن می دانند. برخی تا آنجا پیش رفته اند که قرن 21 را قرن رستاخیز قومیتها نام نهاده اند. پدیده تطور و گوناگونی جمعیتهای انسانی را میتوان همزاد بشر دانست. ولی آنچه سبب تبلور این گوناگونی می شود، باور جمعی به اختلافات (از دیدگاه ریخت شناسی و زبانی،...) است. باور جمعی که از آن به خودآگاهی جمعی تعبیر می شود، حلقه اتصال سایر پارامترهای تشکیل دهنده یک ملت یا قومیت خاصی است. به عبارت دیگر تا اکثریت افراد یک کلونی انسانی این اختلافات را درک نکنند و به رسمیت نشناسند علارغم وجود یک ملت با واقعیت عینی آن مواجه نخواهیم بود.

رسانه (Media) مهمترین نقش را در خودآگاهی جمعی ایفا می کند. به عبارت بهتر این رسانه است که با شناساندن هویت یک جمع در برابر جمع دیگر به قوام قوم یا ملت یاری می رساند و می تواند به تغییرات اجتماعی و سیاسی در جوامع مختلف منجر شود. مطالب اخیر به عنوان پیش درامد بحث مطرح شدند.

مقاله «وظایف رسانه ملی در حفظ زبان مشترک» نوشته آقای فرهاد عرفانی در سایت تابناک محرّک نگارش این مقاله می باشد. آنچه در نگاه نخست جلب توجه می کند خودآگاهی نویسنده مقاله اخیر در خصوص ملیت (ملیت فارس نویسنده) خودشان می باشد. ولی گویا این تاثیر بقدری زیاد بود که ایشان مفاهیم قومیت و ملیت را بخوبی دریافت نکرده اند و برداشت نادرست از مفاهیم باعث نگارش مقاله ای احساسی شده است. به گونه ای که در مباحث ایشان حتی یک رفرنس (مرجع) به چشم نمی خورد و درحقیقت تعصبات شخصی خود را مکتوب نموده اند. تعاریف مفاهیم یا قلب شده اند و یا گزینشی استفاده شده اند. و در قبال، کلماتی چون «کشکول» و «آش شله قلمکار» بهره بسیار برده اند که بیشتر در فرهنگ شفاهی مردم کوچه و بازار کاربرد دارند تا در یک مقاله قابل انتشار.

معلوم نیست بر اساس کدام یک از نظریه های علمی، مهمترین حوزه وظیفه رسانه نشر فرهنگ و زبان مشترک تعین شده است!

ایشان در آغاز پاراگراف دوم، رسانه ملی را تعریف کرده اند (البته از دیدگاه خودشان). بنا بر تعریف ارائه شده در این مقاله رسانه ملی بایستی اشاعه دهنده گزیده ترین نهادهای فرهنگی- زبانی و اجتماعی یک ملت باشد؛ حال سوال اینجاست که آیا این گزیده ترین نهادها الزاماً بایستی به یک ملت خاص از یک کشور کثیرالملّه تعلق داشته باشند؟ آیا برابر دانستن یک کشور کثیرلملّه با یک ملت خاص مطابق منافع ملی ایرانی است؟  یا مطابق منافع ملی فارسی؟

مثالهایی که در همین پاراگراف راجع به ملت آورده شده، حتی مرتبط با تعریف ارائه شده خود ایشان نیست. و وقتی تلاش میکنند مفهوم ملت را با امثال «چرخ گوشت» و «دوچرخه» و قطعاتشان توضیح دهند، ملت را همانند یک پازل تشکیل شده از قطعات قوم، طایفه، گروه اجتماعی معرفی می کنند. ولی بلافاصله در تضاد با گفته های پیشین خود، در پاراگراف سوم می نویسند؛ ملت ایران مجموعه اقوام ایرانی نیست!

ایشان در پاراگراف سوم مرزهای جغرافیایی ایران را در چند بازه زمانی تعریف کرده اند که رسانه ملی موظف به اشاعه فرهنگ و زبان برای کلیه آنهاست. حال آنکه مراجعه به کتابهای تاریخ و جغرافیا مشخص می کند که مرزهای کشور ایران از زمانهای مورد اشاره ایشان (انتشار منشور حقوق بشر کورش، تدوین شاهنامه فردوسی و امروز) تا کنون بارها تغییر یافته اند و اکنون کشورهائی مستقل با فرهنگ متفاوت در مدخل زمانی یاد شده پدید آمده اند. (زمانی جغرافیای سیاسی ایران از کاشان تا بلوچستان و قسمتی از افغانستان را شامل می شد و شامل آزربایجان و خوزستان و... نمی شد. و برهه ای از زمان گرجستان و آزربایجان شمالی و قسمتی از آسیای مرکزی و عراق از ولایات ایران بودند) و اگر بنا به نوشته های ایشان (پاراگراف چهارم) «وظایف یک رسانه ملی عطف به هویت مشترک تاریخی است [باشد] نه هویت ملی و بومی و قومی» بنابراین یکی از وظایف رسانه ملی پوشش کشورهای مستقلی است که زمانی ممالک محروسه قاجاریه، صفویه،... را تشکیل می دادند؛ مانند گرجستان، ج.آزربایجان، ترکمنستان، عراق،...!!! و یا اینگونه نیز می توان تعبیر کرد که بر اساس «هویت مشترک تاریخی» بخشهای مختلف ایران (خوزستان (عرب)،  آزربایجان، بلوچستان، کردستان، گلستان (تورکمن) و شمال خراسان (تورک)) با سرزمینهای خارج از محدوده جغرافیای ایران حاضر؛ مثلاً آزربایجان جنوبی با شمالی، رسانه بومی یا ملی دو بخش جنوبی و شمالی، کل سرزمین آزربایجان را پوشش دهند!!!

در پاراگراف 5 راجع به زبان ادبی و رسمی فارسی، لهجه تهرانی را مهور و لهجه اصلی معرفی کرده اند و دلایل خود را بر پایتخت بودن شهر تهران (مکان اصلی سیاستگذاری ها و نشر و گسترش رسانه ها) و نزدیکی تلفظ واژگان در لهجه تهرانی به زبان نوشتاری بیان کرده اند. در صورت صحت ادعاهای ایشان چنانچه پایتخت به اصفهان،... منتقل شود باید لهجه شهر جدید به عنوان پایتخت در رسانه ملی استفاده شود! هیچ مستندی دال بر اینکه لهجه مادر و اصلی هر زبانی مسلما لهجه پایتخت باشد وجود ندارد. با در نظر گرفتن دیگر کشورهای کانادا، استرالیا، آمریکا، برزیل، چین، پاکستان،... زبان ادبی و رسمی مشخصاّ ارتباطی با لهجه شهر پایتخت ندارد بلکه زبان رسمی آنها در بر دارنده خصوصیات و کلمات رایج در متکلمین آن زبان در سراسر کشورشان است. و یا از بین چند لهجه اصلی رایج در سراسر کشور یک لهجه شاخص مشخصات کلی زبان رسمی را تشکیل میدهد که چه بسا پایتخت در نقطه ای دیگر واقع است. و در مثال زبان استاندارد و اصلی ترکی آزربایجانی خودمان (مورد استفاده در آزربایجان جنوبی)  کاملاّ عیان است که زبان مورد استفاده، خصوصیات کلی لهجه های رایج در سراسر آزربایجان از همدان و ساوه گرفته تا مغان و قاراداغ را در بر دارد.

همچنین در مورد تلفظ لغات نسبت به زبان نوشتاری در مثال آورده شده خود مقاله، لهجه تهرانی کلمه «می دانم» به حالت «می دونم»، و لهجه شیراز «می دانُم» و دیگر مناطق «می دانیم»، «مُدُنم»، «مدِنِم»، «ذانم»،... این که چگونه است که یک مجری [شیرازی] برنامه موظف به تلفظ لهجه تهرانی «می دونم» است ولی به تلفظ لهجه شیراز «می دانُم» اجازه ندارد. در حالی که هر دو شکل متفاوت از تلفظ کلمه «می دانم» است.

در پاراگراف 6 نگارنده «رسانه ملی را معرف زبان و فرهنگ وموسیقی مشترک (به زبان فارسی)» تعریف کرده است حال آنکه اگر منظور از فرهنگ و موسیقی مشترک، فرهنگ و موسیقی فارسی است که از آن به فرهنگ وموسیقی ایرانی یاد می کنند و رسانه ملی جایی برای موسیقی عربی، کردی، بلوچی، تورکمنی، قشقایی، لری، گیلکی و مازنی، تورکی خراسانی، مغامات و آشیق آزربایجان ندارد پس پخش موسیقی و یا فرهنگ فارسی به نام ایرانی و مشترک فقط در گفتار عملی می شود!

     نگارنده مقاله در چندین جای جملات و عبارات بحث برانگیزی را نوشته است که معرف افکار افراطی و تعصبی ایشان نسبت به ملیت فارسی خود است. به عنوان مثال در پاراگراف 7 جمله «مخاطب یک رسانه ملی به زبان فارسی، طبیعتا فارس زبانان هستند» و در پاراگراف 5 زبان فارسی را زبان مشترک و ملی خوانده اند. یعنی ذهنیت نگارنده ایران = فارس است.در اینجا لازم است واژه ملت را تعریف کرده و به اشتراکات موجود ملتهای ایرانی اشاره کنیم. جامعه شناسان در مورد تعریف این لغت اتفاق نظر ندارند و با توجه به نوع نگرش تعاریف متفاوتی از ملت ارائه شده است. تعریف کلاسیک ملت توسط ارنست رنان (در 1882) : «ملت یک روان است، یک اصل روحانی. دو چیز، که درواقع یک چیزند، این روان را می سازند... یکی داشتن میراث غنی از خاطره ها و دیگر، سازش واقعی، میل به زیست با یکدیگر و خواست تکیه کردن کامل به میراث مشترک». امرسون پژوهشگر علوم سیاسی: «مدل آرمانی ملت، عبارت است از یک قوم واحد، که بر حسب سنت، در مرز و بوم معین زندگی می کنند، و به یک زبان سخن می گوید، فرهنگ خاصی دارد و یک تجربه تاریخی مشترک که از نسلهای بسیار به ارث رسیده ایشان را در یک قالب ریخته است». و همو می گوید: «ساده ترین بیانی که از ملت می توان کرد آنست که آنان جماعتی از مردمند که احساس میکنند یک ملت اند». ملت ممکن است به عنوان یک جماعت تاریخی و دارای بافت فرهنگی خاص اما بدون خودمختاری سیاسی و یا داشتن دولت وجود داشته باشد.

     از صده گذشته و با رواج ناسیونالیسم و «آگاهی ملی» به معنای تعلق به ملت و لزوم تشکیل «دولت ملی» و داشتن قدرتی (یا دولتی)، بین جوامع آسیایی و آفریقایی موجب پاشیده شدن چندین کشور و امپراتوری کثیرالملّه و به وجود آمدن دولتهای ملی بسیاری گشته است. پیش از پیدایش «آگاهی ملی» جدید، آنچه در میان گروههای بشری شایع بوده، «آگاهی قومی» بوده است؛ «آگاهی قومی» بیشتر جنبه آگاهی به تعلق فرهنگی داشته و عنصر زبان، دین، آداب و رسوم، تاریخ و خاطره قومی مشترک مبنای آن بوده است. کلمه «Nation» در گذشته در زبان اروپائیان به معنای قوم به کار می رفته که به مرور زمان و در عصر حاظر مفهوم قوم (به خصوص در جنبه سیاسی) جای خود را به ملت داده است و امروزه در جوامع پیشرفته از کلمه قوم به ندرت استفاده می شود. حکومت قومی، یعنی حکومتی که با دین و فرهنگ قومی پیوستگی داشته و پشتیبان و نگهبان آن به شمار می آمده، اهمیت خاصی داشته اما نه به معنی و اهمیتی که امروز برای دولت می شناسیم. پیوستگی سه عنصر دولت، ملت، و کشور در روزگار ما، بعدِ سیاسی قوی به مفهوم ملت بخشیده است. در اکثر کشورهای کثیرالملّه مفهوم ملت را با گنجاندن پارامترهایی جهت اثبات و تثبیت مشترکات موجود بین ملیتهای داخل مرزهای سیاسی کشور، تعریف می کنند.

در مورد کشورمان و اشتراکات بین ملیتها اینکه مهمترین وجه اشتراک ملت ایران دین اسلام است و نیز فرهنگ و بینش و حافظه تاریخی که از همزیستی باهم کسب کرده اند. در عین حال اشتراکات ملی و بومی مناطق مختلف ایران با جغرافیاهای غیر از مرزهای ایران نیز موجود است. فرهنگ و تاریخ مشترک، آداب و سنن و زبان ملی هر کدام از آنها (همان زبان بومی)، مشخصه ملیت مجموعه افراد مناطق مختلف ایران اعم از تورک، فارس، عرب، کرد، بلوچ،... در زیر مجموعه بزرگتر ایران است.

در پایان ذکر این نقطه لازم به نظر می رسد؛ هنگامی که ملت حاکم، مفهوم ایران و ایرانی را تحریف نموده، ایرانی بودن، فرهنگ ایرانی، موسیقی ایرانی، زبان ایرانی و... را مساوی فارس بودن، فرهنگ فارسی، موسیقی فارسی، زبان فارسی تعبیر کنند و سیاست یکدستی فرهنگی (آسیمیلاسیون) را در پیش گیرند به طور طبیعی با عکس العمل ملل دیگر مواجه می شوند و بزر های تفرقه کاشته شده و رشد می یابند.

[1]  این مقاله اواسط بهار سال 1388 نوشته شده بود که بنا به دلایلی نشر آن تا امروز به تأخیر افتاد.