ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

شیرین ترین سوغاتی زمستان!

شنیدم که ناصرالدین شاه ماه رمضان را خیلی دوست داشت به خاطر زولبیا و بامیه! و شعری هم سروده بود در این باره به این مضمون:
"کاش همیشه رمضان بودی
ما هم زولبیا بامیه خوردی!"
برخی هم زمستان را دوست دارند شاید به خاطر لبویش!
این عکس لبو فروشی را در میدان صاحب الامر تبریز نشان میدهد
در تبریز به لبو و یا چغندر پخته "لب لبی" می گویند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

ريچارد فرای و تاریخ سازی آگاهانه!

اتفاق ناخوشایندی که یک ماه پیش به وقوع پیوست اهدای قصر به عامل سرويس‌جاسوسي امريكا است که تنها درخواست یک قبر کرده بود. ریچارد فرای كه به گواه اسناد محکم وزارت اطلاعات دارای سابقه جمع آوري اطلاعات است و ساخت جاعلانه کتاب های کهن برای بریدن گوش دولت ایران و مجموعه داران، با برملا شدن جعلی بودن کتاب قابوس نامه او، که پس از رسوایی، کابوس نامه فرای خوانده شد، یکی از خانه های تاریخی اصفهان را به عنوان هدیه به دلیل آنچه خدمات وی نامیده شد، دریافت کرد.
به گزارش رجانيوز، وزارت اطلاعات در سال 1376 كتابي با عنوان هويت منتشر كرد كه در صفحه 131 اين كتاب كه در 375 صفحه توسط انتشارات حيان به چاپ رسيده، درباره ريچارد فراي آمده است:
«ريچارد فراي چندي پيش به دعوت و تلاش برخي روشنفكران داخلي به ايران سفر كرد و در طول اقامت خود در تهران با استفاده از برخي عناصر نا آگاه اقدام به جمع آوري گسترده اطلاعات محرمانه كرد. ريچارد فراي كه همكاري به ظاهر علمي او با سيا امري آشكار است در اين سفر تا آنجا پيش رفت كه حتي براي جذب برخي مديران اجرايي و آموزشي كشور اقدام كرد كه البته اين تلاش با برخي هوشياري ها ناكام ماند.»
مجتبی مینوی در باره قابوس نامه فرای سخنان شنیدنی دارد؛ وی می نویسد:
«با یکی از دوستان بزرگوار خود که در ردیف علمای درجه‌ی اول استشراق نام برده می شود، در سال جاری در ایتالیا ملاقات کردم و از نسخه‌ی کاپوس نامه‌ی فرای که تا آن زمان دو مقاله درباره آن منتشر شده بود، بحث به میان آمد و چون اصرار این دوست بزرگوار را به مجعول بودن این نسخه شنیدم، گفتم اگر علما فریب این جعل ها را بخورند و فقط گرد آورندگان اشیاي عتیقه، آن ها را به عنوان نسخه کهنه به قیمت هنگفتی بخرند و مبلغی دلار محتاج الیه ما را به ایران بفرستند، چه زیان دارد؟ در این روزها نامه ای از آن دوست به بنده رسید که در آن به براهین متقن و دلایل دندان شکن دعوی خود را اثبات و بنده را اقناع کرده است که کاپوس نامه‌ی فرای قبل از ۱۳۲۱ هجری شمسی وجود نداشته و عقیده‌ی بنده که این گونه جعل ها ضرری ندارد، باطل بوده است. زیرا که هم از لحاظ لغوی و ادبی مضر است که مشتی لغت تقلبی و غلط در ذهن ما می اندازد و به کتاب ها راه می دهد و هم از جنبه‌ی هنری زیان دارد که اشخاصی مانند ارنست کونل را به دام می اندازد. به این جهت است که بنده از برای جبران خطایی که سابقا مرتکب شده ام که شفاهاً اصالت و صحت این نسخه را تایید نموده ام، خویشتن را مجبور می بینم که مکتوب آن دوست بزرگوار را زمینه‌ی این مقاله قرار داده به مسئولیت خود اعلام دارم که: آن نمونه هایی از نسخه کاپوس نامه ی فرای که منتشر شده، و ما دیده ایم، مجعول است». (مجتبی مینوی، کاپوس نامه‌ی فرای، تمرینی در فن تزویر شناسی، نامه‌ی بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۶۸)


بنابراین ما با دانشمندی که قصد کار علمی آزاد دارد، روبرو نیستیم بلکه با جاعلی روبرو هستیم که مرزی برای جعلیات خود نمی شناسد. به همین دلیل قصد نداریم به سوابق جاسوسی وی بپردازیم زیرا حوزه فکری و نرم افزاری که فرای و امثال او در آن فعالیت می کنند، از جاسوسی مستقیم مهم‌تر و خطرناک تر است. ریچارد فرای مورخ یهودی از مورخانی است که در یک سده اخیر در تاریخ باستان و اسلام ایران به تحقیقات پرداخته اند. این دسته از مورخان که فارغ از ملیتی که دارند، همگی یهودی هستند به عنوان منبع اصلی ایران شناسی شناخته می شوند. بدون استناد به آقایانی مانند؛ فرای، پوپ، کریستن سن، اشمیت، آستروناخ، کخ، گیرشمن و... نمی توان در باره ایران باستان سخن گفت. این افراد که همگی هویتی مشکوک دارند، عامل اصلی شناساندن تاریخ ایران به خصوص دوره باستان آن شناخته می شوند تا حدی که آنها تاریخ ایران را بهتر از مردم کشورمان می شناسند! مثلا برای نخستین بار سفیر انگلیس در ایران یعنی "سر جان ملکم" از سلسله ای به نام اشکانی در ایران سخن گفت یعنی مردم ایران از وجود سلسله ای با 500 سال قدمت در کشورشان بی خبر بودند و باید یکی از انگلیس می آمد و آنها را از وجود چنین سلسله ای مطلع می کرد. این اتفاق عجیب در مورد تمام تاریخ ایران باستان صدق می کند. تا 150 سال پیش کسی در ایران کوروش و یا برخی دیگر از پادشاهان باستان را نمی شناخت.
این تاریخ سازی که با ایجاد و دامن زدن به ناسیونالیسم ایرانی با تحریف و یا اغراق گویی در باره وقایع گذشته انجام شده، ریشه بسیاری از مشکلات کنونی به‌ويژه در بین روشنفکران ایرانی است. این تاریخ سازی همزیستی مسالمت آمیز مردم ایران را که سال ها در پناه آموزه های قرآن به خوبی با همسایگان مسلمانشان زیسته اند، هدف قرار داده است. با القای ناسیونایسم قومی در کشور و فریب برخی از روشنفکران شرایطی را پدید آورده اند که متاسفانه حس نفرت و بدبینی از مردم مسلمان منطقه به جامعه فکری (روشنفکری) کشور القا شده است؛ البته این مختص به ایران نیست و این برنامه برای سایر اقوام منطقه نیز پیاده شده است تا جایی که ما در تمام کشورهای مسلمان منطقه به "پان‌های" رنگارنگی برخورد می کنیم که بدون هیچ گونه استدلال منطقی برتری طلبی های زیادی را نسبت به دیگران مدعی هستند که تنها ثمره آن ایجاد موج نفرت در بین برخی از مردم مسلمان منطقه از یکدیگر بوده است.
نکته ظریف بحث این است که اگر کسی بخواهد به کتاب و حوزه های فکری روی بیاورد به جرات می توان گفت تنها کالای قابل خرید برای وی در حوزه تاریخ نظرات امثال فرای است به همین دلیل است که شاهدیم دانشگاهیان ما با درصد بسیار بالایی اسیر افکار روشنفکری می شوند و ارتباطشان با جامعه و دنیای واقعی به حداقل می رسد.
در اینجا قصد پرداختن به تمام تاریخ ایران باستان و نقش مورخان یهودی در نوشتن داده های کنونی نیست، بلکه هدف پرداختن به نقش ریچارد فرای است. برای نمونه به یکی از دروغ سازی هایی که وی در مرکز آن قرار دارد و با هدف به حاشیه راندن دین به‌وسیله ناسیونالیسم انجام شده، اشاره می کنیم.
وی گرچه خود را هخامنشی‌شناس جا می زند و در فیلم های تبلیغاتی با موضوع تخت جمشید ظاهر می شود، و حتی به اظهار نظر بزرگ‌ترین معماران ایران که از طرف "سازمان نظام مهندسی ایران" بنای تخت جمشید را بررسی کرده و به‌طور رسمی گزارش داده اند که این بنا به دلیل ایرادهای متعدد معماری نمی تواند یک بنای کامل باشد، اعتنا نمی کند و در یک همنوایی یهودی آن را محل برگزاری جشن های سالانه معرفی مي‌كند.
اين در حالي است كه نخستین حفاران در مجموعه تخت جمشید بودند، هرچه می خواستند بدون هیچ تعهدی و هیچ نظارتی انجام دادند. دانشگاه شیکاگو به عنوان نخستین حفار در محدوده تخت جمشید بیش از 30 هزار لوح عیلامی را به آمریکا منتقل کرده و از استرداد آن‌ها به ایران خودداری می کند. با وجود اینکه در مورد هویت عیلامی این لوحه ها به دلیل استرداد ندادن آن‌ها به ایران و یا اجازه دادن به گروه های تحقیقاتی مستقل امکان اظهارنظر قطعی وجود ندارد؛ داستان ها و افسانه های عجیبی در مورد هخامنشی بودن آنها سرداده شده که اغراق های تمام عیاری برای ستایش ایران باستان است. در حالي كه اگر آن‌ها از مطالب گفته شده در مورد هویت آنها اطمینان دارند و ارزش موزه ای زیادی برای لوحه هایی که بیش از صد هزار از آنها در جهان وجود دارد (شامل اکتشافات انجام شده از زیگورات های مختلف) نمی توان قائل شد، سوال این است که چرا دانشگاه شیکاگو از استرداد آنها به ایران خودداری می کند؟
فرای به عنوان کسی که مدعی هخامنشی‌شناسی است، چطور از ناقص بودن بنای تخت جمشید بی‌اطلاع بوده و برای یک بنای نیمه کاره داستان‌های فراوانی برای برگزاری جشن ها در آن ساخته و به خورد افکار عمومی داده است؟ اگر به اهمیت تخت جمشید برای باستان پرستان و روشنفکران کنونی کشور دقت کنیم و ببینیم که چه تاثیر مخربی به دلیل افزایش حس قوم گرایی در آنها بوجود آورده است؛ آنگاه می توانیم بفهمیم که چرا فرای و دوستان یهودی‌اش این چنین برای تخت جمشید و هخامنشی ها قلم فرسایی کرده اند و از اسطوره قوم یهود اسطوره ملت ایران ساخته اند. کوروش برای یهودیان بسیار مقدس است و جالب است که نخستین تیم فوتبال یهودیان ایران که در دوره پهلوی راه اندازی شد کوروش نام داشت. جشن های 2500 ساله که اوج تظاهر به قوم گرایی توسط پهلوی های دست نشانده بود در تخت جمشید انجام شد.
جعل کتاب، جعل تاریخ از انسان دانشمند قابل احترام نمی سازد. مرحوم آل احمد مستشرقین را افرادی می داند که از سر بی‌هنری زبان ملتی را آموخته اند و خود را کارشناس معرفی می کنند اما ظاهرا داستان از این نیز پیچیده تر است زیرا کار این عده تنها کارشناس شدن نیست بلکه تاریخ سازی آگاهانه با قصد نفاق افکنی بین مردم مسلمان منطقه است. با این اوصاف آیا نباید پرسید که اهدا یک خانه تاریخی به جاعلی مانند فرای چه معنایی دارد و آیا نباید علیه جعل های مورخین یهودی مانند فرای، پوپ(که در اصفهان به خاک سپرده شد) و ... با تکیه بر آموزه های قرآنی کاری انجام داد و بسط افکار شرک آمیزی مانند کنار گذاشتن مکتب اسلام و ترویج مکتب ایران را برچید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

تصاویری از نمای بیرونی بناهای به جا مانده از دوران قاجار در تبریز












نقش قره ‌باغ در ادبیات نوین آذربایجان


قره‌باغ قسمتی مهم و کهن از سرزمین آذربایجان است. در سال 1813م طی قرار داد گلستان از قلمرو ایران جدا شده و به روسیه واگذار گردید. این سرزمین از اوایل دورة صفویه به صورت بیگلربیگی و توسط افراد از خاندان زیاداوغلوی قاجار اداره می‌شد. پس از مرگ نادرشاه، پناه علیخان جوانشیر در 1747 م خان نشین قره‌باغ را تأسیس نمود. سیستم خان نشین که از 1747 تا 1822 ادامه داشت در حقیقت حلقة واسطی بود میان نظام سنتی بیگلربیگی و نظام جدید فرمانداری.
در دورة خان نشین‌ها به ویژه در زمان حکومت ابراهیم ‌خلیل‌خان جوانشیر که از سال 1759 تا 1806 ادامه داشت، ادبیات رونق گرفت و شاعران بزرگی در قره‌باغ مانند ملاپناه واقف (1797-1717) و قاسم بیگ جوانشیر (ذاکر) (1857-1784) ظهور کردند. پس از آنکه قره‌باغ در قلمرو روسیه قرار گرفت و سیستم خان نشین لغو گردید، ادبیات در این سرزمین همچنان برسیاق قدیم پیش می‌رفت. مدارس سنتی به شیوة ایرانی برپا بودند و کار آموزش در این مدارس برعهدة آخوندها بود. در سال 1845 قفقاز تحت حکومت نایب السلطنه قرار گرفت و میخاییل ورونتسوف این مقام را برعهده گرفته و سیاست فرهنگی ضد ایرانی را در دستور کار قرار داد.
اگرچه تبلیغ زبان روسی در دستور کار دولت بود ولی ادبیات به شیوة سنتی همچنان در قره‌باغ جریان داشت. در سدة 19 قره‌باغ به کانون شعر و ادب آذربایجان تبدیل شد. از حدود 10 انجمن ادبی آذربایجان 3 انجمن در شهر شوشا بود.
1- مجلس فراموشان (با اعضايی همچون ميرزا علی اصغر نورس، مير محسن نواب، عبدالله بيگ عاصی، فاطمه خانم کمينه، حسنعليخان قره‏داغی و محمدبلبل). 2- بيت خاموشان (شامل اعضايی مانند محمدعلی مخفی) 3- مجلس انس (با اعضايی مانند ميرزا رحيم فنا، ميرزا علی اصغر نورس و اسکندر رستم بيگ‏اف.( از مهمترين شاعران قره‏باغی می‏توان به اين افراد اشاره کرد: شمس قره‏باغی (1902-؟)، زين‏العابدين ساغری (1826-؟)، صفی‏قليخان قره‏باغی (1835-1776م)، شکور قره‏باغی، قمر بيگم شيدا، مهديقليخان وفا، ملا علی ودادی، کربلای صفی (واله)، ميرزا جان بيگ، ميرزا حسن، ميرزا جعفر، ميرزا محمد کاتب، مشهدی اسعد، یوسف قره‏باغی معروف به کوسج، لوحی قره‏باغی، اسماعيل محزون، ميرزا ابوالحسن شهيد (1884-1819م)، حسن قره‏هادی (1900-1826م)، ميرزا حسين سالار(1879-؟)، فاطمه خانم کمينه (1898-1841م) (دختر آقا ميرزا بيگ بابا شاعر بزرگ قره‏باغی)، عبدالله شاهين (1900-1849م)، ايوب باکی (1909-1866م) نويسندة ديوان «رياض المحبت»، ميرزا علی اصغر نورس (1911-1836م) نويسندة کتاب«پند اطفال»، ميرمحسن نواب (1919-1833م) نويسندة کتابهای «بحرالحزن»، «کنزالمحسن»، «کشف الحقيقه»، «نورالانوار»، «ضياءالانوار»، «پندنامه» و «تذکره نواب» در احوال شاعران قره‏باغ است و ابراهيم طاهر موسی که شاهنامة فردوسی را به ترکی ترجمه کرد.
در پایان سدة 19 شرایط برای ایجاد تحولی نوگرا در ادبیات آذربایجان فراهم شد. این تحول با ترجمة آثار اروپایی و بویژه نویسندگان روسی به زبان ترکی و آغاز پژوهش جدی در دستور زبان و ادبیات ترکی همراه شد. عباسقی بیگ باکیخانوف اولین مترجم روسی به ترکی و میرزا فتحعلی آخوندزاده نویسندة نخستین نمایشنامه به زبان ترکی و معروف به مولیر شرق از سرآمدان این دوره بودند. آخوندزاده همچنین به مسئلة اصلاح الفباء بسیار توجه داشت. سلطان مجید حاجی مرتضی اوغلو غنی زاده (1937-1866) معلم و زبانشناس آذربایجانی کتابهای چون «اصطلاح آذربایجان» (1890)، لغت روسی – ترکی»(1891)، «مترجم زبان روسی»(1894)، «کلید ادبیات» (1900) و «لغت ترکی – روسی» (1904) را نوشت.
در این زمان مطبوعات و تئاتر در آذربایجان بنا نهاده شد. نشریة اکینچی که در 1875 توسط حسن بیگ سلیم بیگ اوغلو زردابی (1907-1842) منتشر شد، پیشرو مطبوعات آذربایجان بود. در سال 1865 میخاییل ورونتسوف از نیابت سلطنت قفقاز کنار نهاده شد و گرانددوک نیکلای جانشین او، رویة بهتری در مورد مسلمانان و اعمال و حرکات آنان در پیش گرفت. در این زمان مناسبات سرمایه‏داری در قره‏باغ پیشرفت کرد. صنایع بویژه ابریشم بافی رشد بسزایی کرد. دامپروری، فرشبافی، میوه‏کاری و پنبه‏کاری به سرعت شکوفا شد. قره‏باغ در این زمان مهم‏ترین مرکز قالیبافی قفقاز بود.
همة این عوامل زمینه را برای تحول در موسیقی و ادبیات قره‏باغ و به تبع آن آذربایجان آماده کرد. ادبیات آذربایجان در این دوره شاهد ظهور نمونه‏های جدیدی بویژه در ژانر جدید نمایشنامه نویسی بود. نخستین ادیب قره‏باغی که در این زمینه مقامی شامخ دارد، نجف بیگ وزیروف (1926-1859) است. او تحصیلات ابتدایی را در شوشا گذراند و سپس به باکو رفت. او از بنیانگذاران تئاتر تخصصی در آذربایجان است. در 1873 به رهبری زردابی و کوشش وزیروف کمدیهای «لنکران خانینین وزیری» و «حاجی قارا» در باکو به صحنه رفت. در 1874 به آکادمی پتروفسکی – رازیموفکسی مسکو وارد شد. در اثنای تحصیل با نویسندة روس کورولنکو دوست شد و جمعیت مخفی «امدادیه» را بنیان نهاد. در 1875 تحصیل را تمام کرده و به آذربایجان بازگشت. او برای به صحنه بردن درامهای اروپایی و روسی در آذربایجان می‏کوشید. نمایشنامه‏های نخستین او «اتی سنین- سوموگو منیم»، «قاراگونلو»(4-1873)، «گمی لوربیسیز اولماز» (1876) از میان رفته‏اند. از آثار دیگر او می‏توان «ائوتربیه سینین بیر شکیلی» (1875)،«دالیدان آتیلان داش توپوغا دگر» و « سونراکی پئشمانلیق فایدا وئرمز» (1890) و «آدی وار اوزو یوخدو» (1891) را نام برد. او در نشریة اکیچی به همراه سیدعظیم شیروانی و میرزا فتحعلی آخوندزاده فعالیت گسترده‏ای داشت.
یک ادیب قره‏باغی دیگر به نام سلیمان رضاقلی اوغلو آخوندوف (1939- 1875) اولین و مهمترین اثرش یعنی کمدی «طمعکار» را در 1899 نوشت. در این اثر تنگ نظری و خست مورد انتقاد قرار گرفته است. از آثار دیگر او می‏توان «یوخو» (1905)، «کوکب حریت»، «قوناقلیق» (1906)، «حکایت دیبدات بیگ»،«تورک بیرلیگ» (1906)، و نمایشنامه‏هایی چون «قورخولو ناغیللار»(14-1912)، «احمد و ملکه»،«عباس و زینب»، «نورالدین»، «قاراجاقیز» و «اشرف را نام برد. او نخستین نمایشنامه را برای اجرا در صحنه، در آذربایجان شوروی نوشت. در سال 1922 به عنوان نخستین رئیس انجمن شعراء و ادیبان آذربایجان انتخاب شد. نمایشنامة «لاچین یوواسی» در 1921 در موضوع مبارزه برای برقراری حکومت شوروی است. این اثر در اولین سالگرد برقراری حکومت شوروی در آذربایجان نوشته شد. نمایشنامه‏های «چرخ فلک»، »«قارانیقدان ایشغیا» (1921) و«شیطان» (1922) مربوط به موضوعات انقلابی، نمایشنامه‏های «شاه صنم و گول پری»، «ایکی یول» (1921)، «بیرعشقین نتیجه‏سی»(1922)، «ینی حیات» (1923) دربارة آزادی زنان است. درام «عشق و انتقام» (1922) دربارة وضعیت روستائیان پیش از انقلاب است. تئاتر آزاد و تبلیغی باکو با نمایشنامة «چرخ و فلک» او آغاز به کار کرد. از او داستانهایی چون قان بولاغی، امید چراغی، قاتیل چوجوق، ایکی دوست و ایکی دوشمان، باخ من بونا یوخام، معالجه، ناموس، صوناخالا، ملاقاسیم و تبریک باقی است. داستان «مستر گریسین کوپه گی»(1927) به مبارزات ضدانگلیسی مردم چین پرداخته است.
نویسندگان قره‏باغی همچنین در زمینة دستور زبان و آموزش زبان ترکی کوشش فراوان داشتند. سرآمد آنان فرهاد رحیم اوغلو آقا زاده (1880 شوشا- 1921 باکو) است. او در باکو، شوشا، گنجه و خاچماز معلم بود. در نخستین کنگرة معلمان آذربایجان (1906) و سپس (1907) شرکت کرد. در مقالاتی که پیش از انقلاب می‏نوشت، در باره‌ی تحصيل اجباری و گشايش سمينارهايي برای زبان مادری، پيرايش و تدريس زبان پيشنهاداتی ارايه کرد. در 1912 کتاب درسی «ادبيات مجموعه‌سی» را نوشت. او عضو کمیتة الفبای جدید ترک بود. از آثار او می‏توان «تورک دیلینده وورغو مسئله سی» (1925)، «تورک دیلینین دیریلیک و زنگینلشدیرمک یوللاری» (1923) و «گرامر»(1929) را نام برد.
در قسمت نمایشنامه نویسی و رمان نیز قره‏باغ نمایندة مهمی چون یوسف میربابااوغلو وزیروف (چمنزمینلی) (1948-1887) دارد. او در کیف تحصیل کرد. به تأثیر از ملانصرالدین داستان «شاهقلی نین خیرایشی» (1907) را نوشت. از 1915 تا 1919 در استانبول، پاریس و ساراتوف زندگی کرد. در 1926 به آذربایجان بازگشت. او نمایندة مهم ادبیات انتقادی رئالیستی آذربایجان است. از او آثاری چون «جنتین قبضی»، «مرثیه‏خوان»، «آغ ساققال»، «خانین غضبی»، «حاجی»، «زینال بیگ»، «پلیس پالتووی» و .. باقی است. چمن زمینلی نقش مهمی در شکوفایی رمان در ادبیات آذربایجان دارد. رمان معروف «قیزلار بولاغی»(1934) در تاریخ رمان آذربایجان نمونه‏ای آشکار است. این اثر نخستین رمان تاریخی – فلسفی آذربایجان است. یکی دیگر از آثار مهم او که نمونه‏ای از رمان کلاسیک آذربایجان است، رمان «قان ایچینده» است که در 1936 نوشته شده و در 1960 چاپ شد. در این رمان چمن زمینلی خانات قره‏باغ را به عنوان رمزی از آذربایجان می‏داند و در آن تصاویری از ملاپناه واقف آورده است.
همچنین یک قره‏باغی دیگر به نام عبدالرحیم حقوردیف (1932-1869) نمایندة ادبیات رئالیسم آذربایجان در سدة 19 است. او در روستای آغ بولاق شوشا زاده شد. روسی را در شوشا ياد گرفت و فعاليت در تئاتر را آغاز کرد. او تحصيلات خود را در تفليس و پترزبورگ ادامه داده و با آثار نويسندگان بزرگی چون پوشکين، گوگول، چخوف و سالتيکف آشنا شد. در 1277 به شوشا بازگشت و چند نمايشنامه را به صحنه برد. همزمان با انقلاب 1905 م به عنوان نمايندة گنجه به پارلمان راه يافت ولی بعد از تعطيلی پارلمان به ايران آمد. به همراه جليل محمد قليزاده و ميرزاعلی اکبرصابر مجلة ملانصرالدين را انتشار داد. در 1289 به آغ‏دام رفت و پس از انقلاب 1917 م بارديگر نمايندة مجلس شد. او در مناقشات ارمنی _ مسلمان ارتجاع را رسوا می‏کرد و اعمال غلط هردو طرف را محکوم می‏کرد. از او آثاری چون پری جادو، مقصر کيست؟، رؤيا، همشهری پاسپورتی ، حاجی قارا، بمب، آقامحمدخان قاجار، آج دوشمنلر، خياللار، ملت یولداشلاری، کهنه تیفاق، کوراوغلو و آغاج آلتی برجای مانده است.


● نويسنده: پرویز - زارع شاهمرسی

ادبیات آذربایجان در دوره ی صفویه

سده‌ی دهم هجری(شانزدهم میلادی) با حادثه‌ی بزرگی در ایران همراه بود. در سال 907ق/ 1502م اسماعیل صفوی از خاندان شیخ صفی الدین اردبیلی، پس از 12 سال تلاش و از میان بردن 50 حاکمیت محلی، سرانجام در تبریز تاجگذاری کرد. او با محور قرار دادن مذهب تشیع، حکومتی یکپارچه و متمرکز ایجاد کرد.
شاه اسماعیل به دو نکته‌ی اساسی توجه داشت: یکی مذهب تشیع و دیگری زبان ترکی. اولی پایه و اساس قدرت گیری خاندان صفویه بود و دومی عامل بسیج هواداران صفویه. در سپاهی که شاه اسماعیل برای اجرای اهدافش گردآورده بود، قبایل ترکی چون شاملو، استاجلو، تکه للو، روملو، افشار، ذوالقدر، قاجار و ارساق شرکت داشتند. این قبایل در زمان شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل، با نام قزلباشان معروف شدند. شیخ حیدر به هوادارانش دستور داده بود که کلاه سرخ رنگی دوازده تَرک به نشانه‌ی 12 امام بر سر بگذارند.
قزلباشان هسته‌ی اصلی سپاه شاه اسماعیل را تشکیل می‌دادند. عامل ارتباط معنوی و ظاهری شاه اسماعیل با مریدانش نیز زبان ترکی بود. با به قدرت رسیدن شاه اسماعیل، زبان ترکی نیرویی دوباره گرفت. شاه اسماعیل خود به ترکی شعر می‌سرود و ختایی تخلص می‌کرد. قسمت مهم اشعار او در عشق امام علی(ع) و امامان شیعه است. در زمان شاه اسماعیل، قالب قوشما(دو بیتی 11 هجایی) به وسیله‌ی شاه اسماعیل و شعرای معاصر پایه گذاری و توسعه یافته بود. قوشما از وزن‌های هجایی معمول در میان اقوام ترک بوده است. هر قوشما 2 تا 5 بند بود. نمونه‌ای از قوشما:
هرکیم شیخ صفوی‌نین امرینی توتماز یورلور بویولدا منزله چاتماز
غیر ملت اونا اعتبار ائتمز جمله عبادتین باشی دیر توحید
اشعار عاشقانه نیز با اوزان هجایی مانند قوشما، گرایلی(دو بیتی 8 هجایی) و بایاتی(دو بیتی 7 هجایی) در همین زمان پدید آمد. شاه اسماعیل خود غزل سرایی زبده بود. او از شاعران برجسته‌ی ترکی آذربایجانی است. نامه‌هایی که شاه اسماعیل برای پادشاهان عثمانی همچون سلطان مراد و سلطان سلیم می‌نوشت، به زبان ترکی بودند.
زمانی که شاه اسماعیل تبریز را از سلطان مراد آغ قویونلو گرفت و عَلَم شیعه‌گری برافراشت، ادیبان پارسی زبان دربار آغ قویونلو که عده‌ای از آنان سنّی متعصب بودند، به عثمانی رفتند. بدین ترتیب ادب ترکی از ادب پارسی پیشی گرفت. این ادیبان همچنان به کار ترویج زبان پارسی در عثمانی ادامه دادند. سلاطین عثمانی نامه‌های خود را برای شاه اسماعیل به فارسی می‌نگاشتند. اغلب شاعران آذربایجان در دربار صفوی گردآمده بودند. حبیبی شاعر معروف متولد برگشاد، ملک الشعرای دربار بود و شعری به فارسی از او در دست نیست. در دربار شاعران دیگری چون محمد امین سلطان ترکمان و برادرش محمد مؤمن بیگ به پارسی و ترکی شعر می‌سرودند. مولانا کلبعلی راغب تبریزی(مرگ 1002ق)، عقیقی شروانی و قاضی اعرجی مراغی از شاعران این دوره هستند که هم به پارسی و هم به ترکی شعر گفته‌اند. صادق بیگ افشار تبریزی متخلص به صادقی، در نظم و نثر فارسی و ترکی جغتایی دست داشته است. دیوان غزلیات ترکی و منشأت ترکی دارد. معروفترین اثر او تذکره‌ی مجمع الخواص در شرح احوال شاعران معاصر اوست که به زبان ترکی جغتایی نوشته و آقای عبدالرسول خیامپور استاد دانشگاه تبریز آن را به فارسی ترجمه کرده است.
علاوه بر آثار مکتوب، داستان‌های ترکی توسط عاشیق‌ها یا همان نوازندگان و خوانندگان دوره گرد در آذربایجان پدید آمدند. اینان دنباله رو اوزان‌های قدیمی بودند و وجود آن‌ها نشان‌گر عمق سیطره‌ی زبان ترکی به ویژه در روستاها و شهرهای کوچک است. از این داستان‌ها می‌توان به کوراوغلو، اصلی و کرم، قنبر و آرزو، شاه اسماعیل، عاشیق غریب و صنم و عاشیق عباس توفارقانلی اشاره کرد.
حقیری یکی از نمایندگان برجسته‌ی شعر ترکی آذربایجان در سده‌ی دهم است. وی چه در اشعار دیوان ترکی خود و چه در مثنوی لیلی و مجنون که آن را به ترکی نوشته، از شاعرانی چون جامی و هاتفی بسیار تأثیر پذیرفته است. در لیلی و مجنون او، تأثیر جامی افزون‌تر است. فردی اردبیلی از شاعران مکتب وقوع که دیوان او به فارسی و ترکی در موزه‌ی بریتانیا موجود است.
بی‌تردید فضولی ستاره‌ی درخشان آسمان ادبیات آذربایجان و بزرگترین شاعر ترکی آذربایجانی در سده‌ی دهم است. محمد بن سلیمان بغدادی متخلص به فضولی(1556-1489م) بر دیگر شاعران برتری دارد. ادبیات ترکی با فضولی به اوج خود رسید. قبل از فضولی ادبیات ترکی آذربایجانی شکل‌هایی چون مثنوی و غزل را آزموده بود. فضولی خود استاد غزل بود. علاوه بر آن او نخستین آثار ارزنده‌‌ی تمثیلی را در ترکی آذربایجانی آفرید(بنگ و باده- صحبت الاثمار). فضولی مانند نسیمی کوشید تا شعر ترکی را با اوزان عروضی سازگار نماید اگر چه او موفقیت چشمگیری به دست آورد ولی واقعیت این بود که ترکی با وزن هجایی سازگارتر است. او در 942 لیلی و مجنون را به ترکی سرود. مثنوی بنگ و باده را به نام شاه اسماعیل تمام کرد. کتاب روضة الشهداء تألیف ملاحسین کاشفی را به نام حدیقة السعداء به ترکی ترجمه کرد. فضولی حدیث اربعین از آثار جامی(شامل چهل حدیث) رابه همراه معنی منثور و ترجمه‌ی منظوم، به ترکی برگرداند. او در مقدمه‌ای که بر این کتاب نوشته‌ی است، یادآوری می‌کند که این«چهل دانه گوهر را برای فیض عموم» به ترکی ترجمه کرده است. از کتاب‌های دیگر او می‌توان به شکایت نامه(ترکی)، مطلع الاعتقاد(ترکی)، ساقی نامه(فارسی)، قصیده‌ی انیس القلب(فارسی) اشاره کرد. فضولی در هر سه زبان ترکی، فارسی و عربی آثاری بی‌بدیل داشته و به حق او را شکسپیر شعر ترکی می‌نامند.
در سال 944ق/ 1539م محمد بن حسین کاتب نشاطی شاعر معروف، کتاب روضة الشهداء نوشته ملاحسین واعظ کاشفی را با نام شهدا نامه به ترکی ترجمه کرد. نشاطی این کار را به دستور شاه تهماسب و نیز تأکید قاضی‌خان ساروشیخ اوغلو حاکم شیراز انجام داد. از مهم‌ترین ویژگی‌های سبک شناختی شهدا نامه، استفاده‌ی مترجم از واژه‌های خاص گویش تبریزی است. به ویژه این که بیش‌تر این واژه‌ها برای نخستین بار وارد زبان مکتوب ادبی شده‌اند.
روحی انارجانی یکی از شعرای معروف سده‌ی دهم است. او در زمان سلطان محمد خدابنده چهاردهمین پادشاه صفوی می‌زیست. به گفته‌ی محمد علی تربیت در کتاب دانشمندان آذربایجان، او از شعرای نامور آذربایجان بوده و در نظم و نثر پارسی استاد و صاحب دیوان و منشأت است. تنها نسخه‌ی بازمانده‌ی رساله‌ای از او که به سال 1037ق به خط فریدون گرجی نوشته شده و توسط عباس اقبال آشتیانی چاپ رسیده است.
روحی انارجانی(انرجانی) رساله‌ای به زبان ترکی آذربایجان نوشته است که شامل یک مقدمه، دو بخش و یک خاتمه است. مقدمه در خطبه و بیان سبب تألیف رساله است. بخش اول، در دوازده فصل و در باره‌ی رسم و آیین مردم تبریز است. بخش دوم، در چهارده فصل در بیان اصطلاحات و عبارات جماعت اناث و اعیان و اجلاف مردم تبریز است. خاتمه‌ی رساله دارای 29 بیت شعر در بی‌وفایی زنان و 7 بیت شعر عاشقانه است.
رساله روحی انرجانی که(اگر انتساب این رساله را به مردم تبریز در آن زمان درست بدانیم) نشانه‌ی این مطلب است که زبان نیمه مرده‌ی پهلوی در بین برخی طبقات مردم تبریز رایج بوده است. دانسته است که شماری طبقات پیشه ور پیش‌تر در زمان شاه تهماسب به این زبان شعر می‌گفتند ولی آنچه که روشن است اینکه طولی نکشید که از اوایل دوره‌ی صفویه زبان پهلوی رخت از میان بست و تنها به چند روستای دور افتاده(از جمله عنبران در نزدیک اردبیل- هرزندات نزدیک زنوز اهر، کرینگان یا چرینگان از محال دیزمار اهر- قریه‌ی ینگجه در قسمت ایل دلیکانلو میانه) محدود شده است.
در سده‌ی یازدهم هجری نیز سیر تکاملی زبان ترکی ادامه یافت. صائب تبریزی(1016-1086ق) معروفترین شاعر این سده است که عنوان ملک الشعرایی را از شاه عباس دوم گرفت. صائب در شعر پارسی چیره دست و در ترکی شاعری زبده بود. نسخه‌ی دست نویس دیوان غزلیات ترکی او به وسیله‌ی پرفسور حمید آراسلی در دانشگاه لنینگراد پیدا و چاپ شده است. مجموعه‌ی اشعار ترکی صائب در باکو چاپ شده و برخی غزلیات او توسط بالاش آذراوغلو به نظم فارسی درآمد.
توتولموش کونلومه جامیله شادان ائیله مک اولماز
ال ایلن پسته نین آغزینین خندان ائیله‌مک اولماز
از دیگران شاعران ترکی سرا می‌توان به قوسی تبریزی(دارای دیوانی با 6 هزار بیت)، درویش مثلی فرزند میرزا چلبی تبریزی(که شعر ترکی‌اش بر اشعار عربی و فارسی رجحان دارد)، محمد تقی دهخوارقانی تبریزی(مرگ 1093ق) و شاکر شیروانی از شاگردان مکتب فضولی را می‌توان نام برد. مرتضی قلیخان در اشعار ترکی خود، از حافظ و سعدی سود برده است. محمد حسین روانی در 1068ق گلستان سعدی را به ترکی برگرداند. نسخه‌ای به خط مؤلف در کتابخانه‌ی ملی تبریز موجود است.
علاوه بر آن در سده‌ی یازدهم، زبان ترکی در پژوهش‌ها و تحقیقات مورد استفاده قرار گرفت. یکی از ویژگی‌های پارسی پژوهی در این سده استفاده از زبان ترکی است. محمد مهدی تبریزی در 1199ق کتاب قواعد احمدیه از فرهنگ‌های دو زبانه را به ترکی و فارسی نوشت. کتاب فرهنگی دیگر که به ترکی فارسی است، لغتنامه‌ی سنگلاخ اثر میرزا مهدی خان استرآبادی است. میرزا محمد مهدی خان تبریزی نیز یک دستور زبان و یک لغت نامه‌ی ترکی به فارسی نوشت که به ترکی محاوره‌ای آذربایجان بوده و آن را بعد از 1198ق/ 1783م تمام کرده است.
از شاعران معروف سده‌ی دوازدهم می‌توان به ملاپناه واقف(1717-1797م) و عاشیق خسته قاسم تیکمه داشی و جنونی اردبیلی اشاره کرد. در این سده یعنی سده‌ی دوازدهم، زبان ادبی به تدریج به شکل عمومی و یگانه درآمد. ارتباط بین لهجه‌های محلی بیش‌تر شد و اختلاف میان آنها کاهش یافت. کلمات دخیل در زبان ادبی کم‌تر شده ولی در سبک‌های علمی ناچار اصطلاحات عربی به کار رفته است. در این سده ادبیات مردمی‌تر و غنی‌تر شد. سبک‌های آن عبارت بودند از:
1- سبک کلاسیک(اشعار شاکر شیروانی و جمهور شیروانی)
2- به سبک علمی(کتاب صفویه پادشاه‌لاری تاریخی تألیف در 1733م)
در نیمه قرن 18 آثار ادبی شفاهی یعنی بایاتی‌ها، قوشماها و داستان‌ها به مجالس شهری راه یافت.

نویسنده: پرویز زارع شاه مرسی



ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

درجنگل انسانها گرگم هم آرزوست...



لِو داویدوویچ لاندائو دانشمند آذربایجان و برنده جایزه نوبل

           
                 

لِو داویدوویچ لاندائو (۲۲ ژانویه ۱۹۰۸، باکو - ۱ آوریل ۱۹۶۸، مسکو)، فیزیکدان یهودی‌تبار آذربایجان بود، که خدمات با ارزشی در مباحث مختلف فیزیک نظری انجام داده است. از جمله کارهای او می‌توان، به تئوری کوانتومی دیامغناطیس، نظریه ابرمیعان و نظریه گذار فاز درجه دو، نظریه گینزبورگ-لانداو در ابررسانایی، اصطکاک لانداو در نظریه پلاسما و همچنین قطب لانداو در الکترودینامیک کوانتوم اشاره کرد. از لئو لانداو، به خاطر کارهای با ارزشش، در مورد ابرمیعان، سال ۱۹۶۲ با جایزه نوبل فیزیک قدردانی شد.



لِو در 22 ژانویه 1908 در یک خانواده  یهودی در جمهوری آذربایجان در باکو متولد شد. پدرش مهندس صنعت نفت و مادرش پزشک بود. بزودی او به عنوان یک کودک تیز هوش شناخته شد به طوری که خود او بعدها می گفت که کمتر زمانی را در کودکی به یاد می آورد که در حال سروکله زدن با حساب انتگرال و دیفرانسیل نبوده باشد. او در 13 سالگی پیش دانشگاهی را تمام کرده و در همان زمان در تکنسیوم اقتصاد باکو پذیرفته شد. در 14 سالگی وارد دانشگاه باکو شده و همزمان در دو رشته ریاضی فیزیک و شیمی به تحصیل پرداخت.

وی سپس علی رغم میل باطنی خود، رشته شیمی را ادامه نداده و در سال 1924 به دپارتمان فیزیک دانشگاه لنینگراد که در آن زمان مرکز اصلی فیزیک شوروی بود رفت. لِو در سال 1927 از این دانشگاه فارغ التحصیل شده و در 21 سالگی از انستیتوی فیزیکو تکنیک لنینگراد دکترای خود را گرفت. وی پس از گذراندن دوره های تحصیلی در کپنهاگ و چند شهر دیگر اروپایی به شوروی بازگشته و از سال 1932 تا 1937 ریاست انستیتوی فیزیک نظری دانشگاه خارکف را به عهده گرفت.
در دوره تصفیه استالینی در اواخر دهه 1930، او به مسکو رفته ولی در آنجا دستگیر شد و مدت یکسال زندانی شد. سرانجام در سال 1939 با وساطت یکی از همکاران دانشمند خود موافقت مستقیم استالین را گرفته و از زندان آزاد شد. در 7 ژانویه 1962 در اثر یک تصادف شدید، مدت دو ماه در کما ماند و پس از آن نیز در اثر شدت مصدومیت نتوانست به طور کامل به کارهای علمی بپردازد. مصدومیت او به قدری شدید بود که نتوانست در جلسه اهدای جایزه نوبل خود در سال 1962 حاضر شده و جایزه را شخصا دریافت نماید.
در سال 1965 شاگردان قدیمی و همکاران او موسسه فیزیک نظری لاندائو را در یکی از شهرهای نزدیک مسکو بنا کردند. او در اول آوریل سال 1968 در سن 60 سالگی بر اثر عوارض ناشی از جراحات تصادف درگذشت.



 یهودیان جمهوری آذربایجان
 
امروزه نزدیک به ٩ هزار یهودی در جمهوری آذربایجان زندگی می کنند که عمدتا از یهودیان کوهستان (Mountain Jews) و یهودیان اشکنازی (Ashkenazi Jews) بوده و قدمت آنها به حکومت آلبانیای قفقاز در دوره ساسانیان می رسد. البته اقلیت کمی نیز از یهودیان گرجی، یهودیان کرد، کریمچاک و یهودیان بخارایی در این کشور زندگی می کنند.
قبل از حکومت آلبانیای قفقاز در زمان ساسانیان، نیاکان یهودیان کوهستان، زمانی در جنوب غربی ایران ساکن بوده و زبان پارسی میانه را پذیرفته و خود را با آن تطبیق دادند. امروزه نیز این قوم به زبان جهوری که یکی از زبانهای ایرانی می باشد تکلم می کنند. زبان جهوری زبانی نزدیک به تاتی می باشد و این قوم با تات های ایرانی در قرون ۵ و ۶ مبلادی در قفقاز سکنی گزیده و روابط بسیاری نزدیکی با آنها داشته اند. حتی پس از مسلمان شدن تاتها نیز، این رابطه زبانی و فرهنگی ادامه پیدا کرده است و بسیاری از یهودیان این قوم، جهوری را بهتر از عبری می دانند.
"قیرمیزی قصبه" در شمال شرق جمهوری آذربایجان بزرگترین محل کاملا یهودی نشین جهان پس از اسرائیل می باشد. جمعیت این شهر 4 هزار نفر بوده که تقریبا تماما از یهودیان کوهستان هستند و به زبان جهوری تکلم می نمایند. قبل از فروپاشی شوروی سابق جمعیت شهر حدود 18 هزار نفر بود که با استقلال جمهوری آذربایجان و باز شدن درها، بسیاری از یهودیان به اسرائیل و آمریکا مهاجرت کرده و از جمعیت شهر کاسته شد.
اَشکِنازی گروهی دیگر از یهودیان هستند که اصلیتی از اروپای شرقی و مرکزی دارند. محققان می‌گویند اکنون بیش از ۱۱ میلیون نفر از دودمان اشکنازی در ۶۷ کشور جهان زندگی می‌کنند و ۸۰ تا ۹۰ درصد جمعیت یهودیان امروزی را تشکیل می‌دهند. بسیاری از بزرگان و مشاهیر قوم یهود مانند زیگموند فروید و آلبرت اینشتین از یهودیان اشکنازی می باشند.
قرائن نشان می دهد که اشکنازی‌ها در قرون اول یا دوم از خاورمیانه به ایتالیا نقل مکان کرده باشند و سپس به اروپای شرقی مهاجرت کرده و همان‌جا، به گفته دانشمندان، جمعیت آن‌ها در قرن سیزدهم میلادی به شدت رشد کرد.
امّا برخی از پژوهشگران مانند آرتور کستلر اعتقاد دارند که اشکنازیان نوادگان یهودیان ترک خزر هستند که پس از سقوط امپراتوری ترکان خزر (در قفقاز و اروپای شرقی) در قرن سیزدهم میلادی، به اروپا نقل مکان کردند. بر این اساس آن‌ها معتقدند که اشکنازی‌ها با بنی اسرائیل و سرزمین فلسطین رابطه‌ای ندارند. این باور از نظر بسیاری از پژوهشگران در زمره باورهای یهودستیزانه می‌باشد. اگرچه اخیراً طبق برخی تحقیقات ژنتیکی مشخص شد که اشکنازی‌ها با مردم شمال غربی خاورمیانه و اطراف کوه‌های قفقاز (داغستان و آذربایجان و گرجستان و غیره) ارتباط ژنتیکی دارند.
اصطلاح اشکنازی برگرفته از «اشکناز» است که در عبری قرون وسطی تا به امروز به معنی آلمان است. امّا در عبری باستان، «اشکناز» به گروهی از ترکان به ویژه ترکان اغوز (ایچ اوغوز-ایشقوز)گفته می‌شد. همچنین در تورات، «اشکناز» فرزند گومر، نوهٔ یافث و برادرزادهٔ ماجوج است؛ و سپس در کتاب ارمیا، «اشکناز» به مناطق نزدیک آرارات و قفقاز گفته شده‌است.

خزرها

خزرها مردمانی از نژاد تورکها بودند که در سده‌های آغازین پس از اسلام (سده هفتم میلادی) در شمال دریای خزر و جنوب روسیه و بخش‌هایی از اوکراین کنونی و درقفقاز امپراتورقدرتمندی‌ را پایه گذاردند. آنها همسایهٔ خلیفه‌گری اسلامی و پادشاهی روم بودند. طبقه حاکم آنان علی رغم اینکه رابطه ای با بنی اسرائیل نداشته و از نژاد سامی نبودند، پس از مدتی دین یهود را برگزیدند تا خود را از دید عقیدتی در برابر حملات اسلام و بیزانس مسیحی مدافعه کنند. زبان آنها از شاخه زبانهای تورکی و نزدیک به تورکان بلقار دانسته‌اند.
خاقانات خزرها از اتحاد قبایل گوناگون تشکیل شده بود و در اوج قدرت خود (سده نهم میلادی) شامل غرب قزاقستان کنونی، جنوب روسیه، شرق اوکراین و بخش بزرگی از قفقاز (شامل داغستان، آذربایجان و گرجستان و غیره) و شبه جزیره کریمه می‌شد. در سده دهم میلاد این امپراتوری بدست اسلاوهای شرقی(روس‌های کیف) بر چیده شد. یهودیان اشکنازی روسیه و اروپای شرقی خود را از نوادگان خزرها می دانند.

منابع:

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

تصاوير تاريخي از اعزام محصلين به مسکو در سال 1308







عکس از مراسم جشن افتتاح اولین تراموای ایران(قونقا) در سال 1280 شمسی در تبریز




قونقا يا تراموا گونه اي از قطار شهري است كه ۱۷۵ سال قبل ابتدا در اتريش و به طور همزمان در روسيه به كار افتاد. سپس در سراسر دنيا متداول شد. مكانيزم اين وسيله نقليه جمعي در سراسر دنيا يكسان بود، تنها تفاوت آنها در شكل ظاهري شان خلاصه مي شد. در تبريز كه نخستين شهري در ايران بود كه صاحب چنين سيستم حمل و نقل شهري شد و راه اندازي آن به حدود دوران جنگ جهاني اول سال ۱۲۸۰ شمسي باز مي گردد ، اين تراموا به همت و پايمردي قاسم خان والي كه بعدها نخستين شهردار تبريز شد در تبريز به راه افتاد. همزمان با راه اندازي قونقاي تبريز ،تحولي بزرگ در حمل و نقل اين شهر به وجود آمد.
«قونقاباشي» نام محل و ميداني در تبريز است كه در ضلع جنوب غربي باغ گلستان در اول خياباني واقع شده است كه منتهي به ايستگاه راه آهن مي شود. اين ميدان مبدا حركت تراموا بود. خط واگن اسبي تبريز ، براي انتقال مسافران از شهر به »واغزال« (ايستگاه راه آهن) ، كه در بيرون از شهر و در سمت غرب قرار داشت احداث شده بود . واغزال ، نام روسي ايستگاه راه آهن تبريز - جلفا است كه در فاصله سال هاي ۱۲۹۵-۱۲۹۰ ش(۱۹۱۶-۱۹۱۱ م) ، با سرمايه بانك اسقراضي روس احداث شد . واژه هاي »قونقا باشي« و »واغزال« هنوز هم در گفتگوي روزمره مردم تبريز به كار مي رود. از اين پس تبريزي ها هر وقت از ميدان قونقا عبور كنند تبلور ياد و خاطره گذشته ميدان را با استناد به هويت تاريخي آن خواهند ديد...

==============
“قونقا” که یک کلمه‌ی روسی است، به معنای واگنی روی ریل است که با اسب کشیده می‌شود. ایستگاه اصلی این نوع تراموای اسبی ، هم‌اکنون با نام “قونقاباشی” یا همان میدان قونقا خوانده می‌شود. در واقع در سال‌های حضور روس‌ها در تبریز، این شهر ریل آهنی‌ای داشته که واگنش با اسب کشیده می‌شد و روس‌ها از آن برای حمل اسلحه و مهمات استفاده می‌کردند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

اسامی شهرها و روستاها و رودخانه ها و کوهها و مکانهای آذربایجان که از ترکی به فارسی تغییر یافته اند

اگر زبان ملّتی از بین برود آن ملّت هم از صحنه هستی خارج شده است.” هایدیگر

خزر دنیزی به دریای مازندران ،
قاراداغ به ارسباران ،
خیاو به مشکین شهر ،
قاراآغاج به قدس ،
سرایسکند به هشترود ،
توفارقان به آذرشهر ،
اوجان به بستان آباد ،
قوچ کندی به پارس آباد (مرکز محال موغان) ،
آجی چای به تلخه رود ،
آراز به ارس ،
ساوالان به سبلان ،
ساری قایا به سارقیه ،
میدان چای به مهران رود ،
قیزیل اوزن به سفید رود ،
قارا گؤل به سیاه استخر ،
سو باتان به تازه ده ،
قالاجیک به عزیز آباد ،
باخچاجیق به سردارآباد ،
قاراخاچ به علی آباد ،
ساووج به ساوه ،
تورکان اووا به فرزانه آباد ،
قاراوول داغی به شیرکوه ،
میشو به میشاب ،
آخما قایا به احمقیه ،
جِیرانلی به جاریحانی ،
اسکی شهر به اسک شهر ،
باش بولاق به سرچشمه ،
قره سو به سیه چشمه ،
کیوی به کوثر ،
قره تپه به سیاه کوه ،
کؤشک سارای به کشکسرای ،
گون دوغان به کندوان ،
داش آتان به دانش آباد ،
یام به پیام ،
هلاکو به هرزند ،
انه مه به انانق ،
گلن بَی به گل انبر ،
قازان خان به غازیان ،
طارم به آب بر ،
زنگان به زنجان ،
قافلانتی به قافلانکوه ،
حاجی بَی کندی به حاجی بکنده ،
گؤووز کندی به گاوخُس ،
ملک کندی به ملکان ،
باتی آذربایجان به آذربایجان غربی ،
تیکان تپه به تکاب ،
سایین قالا به شاهین دژ ،
سویوق بولاق به مهاباد ،
خانا به پیرانشهر ،
ساری داش به سردشت ،
عربلر به پلدشت ،
اوچ نووا به اشنویه ،
قاراعینی به سیه چشمه ،
اورمو به رضائیه و ارومیه ،
گروس به بیجار ،
قویون داغی به کبودان ،
ائشک داغی به جزیره اَشک ،
جیغاتای چای به زرینه رود ،
دیلمقان یا سلماس به شاپور ،
تاتائو چای به سیمینه رود ،
قوشاچای به میاندوآب ،
قاسملو دره سی به دره شهدا ،
گادار چای به قادر رود ،
یئددی گؤز به هفت چشمه ،
داش دورگه به درگه سنگ ،
دلمه به اسلام آباد ،
قالالار به قلات ،
سولدوز به نقده ،
گؤز آیران به کوزه گران ،
ایراق دهنه به راهدانه ،
خیل خانا به خلخانه ،
شیطان اووا به طالقان

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

موقعیت تورکان آذربایجان در دوره قاجاریه

موقعيت ترکان آذربايجان در دوره قاجاريه با شكست آخرين مقاومت خانات آذربايجان ـ خانات خوي و سلماس ـ در 7 ربيع الثاني 11214 ( 8 سپتامبر 1799) آقا محمد خان قاجار رسما آذربايجان را تحت قلمرو خود درآورده و ضمن پايان دادن به حكومت ديگر خانات مستقل آذربايجان ، زمينه وحدت سياسي دوباره آذربايجان را بوجود آورد. از همان اوايل حاكميت قاجاريه در آذربايجان ، آذربايجان نه تنها موقعيت سياسي ، اقتصادي و فرهنگي خود را از دست نداد بلكه اعتبار پيشين خود در دورة صفويه را به عنوان قلب امپراطوري صفويه ـ قاجاريه حفظ كرد حتي شاهان قاجار براي تلقين ضمني اين موضوع، بطور سنتي آذربايجان و تبريز را مقر فرمانروايي وليعهد ـ شاه آينده كشور ـ قرار دادند. در دوره قاجاريه نيز وليعهد قاجار ـ حكمران آذربايجان ـ بدون توجه به دربار قاجاريه در تهران، مقر حكومتي خود را اداره مي‌كرد. اولين حكمران آذربايجان در دوره قاجار وليعهد فتحعلي شاه قاجار، شاهزاده عباس ميرزا بود. در زمان وي تبريز پايتخت آذربايجان نيز رسما دارالسلطنه ناميده شد . و وي پس از الحاق رسمي شمال آذربايجان به روسيه و منعقد معاهدات گلستان ( 12 اكتبر 1813) و تركمنچاي (22 فوريه 1828) رسما در تبريز ساكن و در راس قواي مسلح آذربايجان قرار گرفت. 2 ادوارد براون انگليسي مساله حكمراني وليعهد قاجار در آذربايجان را از بعد ديگري بررسي مي كند و مي نويسد : « بايد دانست كه گماردن وليعهد به حكمراني آذربايجان، در سلسله قاجاريه مبني بر مصلحت بزرگي است. سكنه آذربايجان همه ترك هستند بطوريكه گفتم زبان آنها تركي مي باشد و از دو طرف، مجاور با قفقازيه و عثماني مي‌باشند و دو كشور مزبور نيز محل سكونت تركها است . سكنه آذربايجان از لحاظ زبان و رسوم زندگي با تركهاي مجاور خيلي قرابت و مشابهت دارند. و دولت ايران پيوسته بيمناك است كه مبادا آذربايجان به قفقازيه يا تركيه منظم شود. بهمين جهت همواره وليعهد را به حكمراني آذربايجان مي‌گمارند كه بتوانند بهتر آذربايجان را تحت كنترل خود داشته باشند و نيز به خود ساكنان آذربايجان بفهمانند كه دولت ايران بر آن ايالت قائل به احترام و اهميت خاص مي‌باشد.»3 گروته فرانسوي نيز كه در زمان عباس ميرزا به آذربايجان سفر كرده بود مي‌نويسد : «حكمراني آذربايجان نيز به عهده اوست. معمولا بعد از مرگ پادشاه، وليعهد از تبريز به تهران فراخوانده مي‌شود. بي‌دليل نيست كه سلسله قاجار براي ايالت آذربايجان اين قدر اهميت قائل شده است زيرا اكثر اهالي آذربايجان را تركها تشكيل مي‌دهند كه از حيث نژادي با قاجارهاي تركمن خويشاوند هستند».4 نگاهي به تاريخ تركان قاجار اولين سلطان قاجاريه ، «آقا محمدخان» ، كه گروته وي را از تركمانان دانسته است. از طايفه «آشاغي باش» تركان قاجار مي‌باشد. تركان قاجار جزو تركان آذربايجان بودند. نسب آنان از طايفه «سالور» يكي از 24 قبيله مشهور تركان «اوغوز» مي‌باشد. قاجارها قبل از ورود به آذربايجان و سكونت در ايروان و نخجوان، در قرن هشتم هجري (14 ميلادي) ابتدا به شام رفته و دويست سال قبل از حمله مغول وارد آذربايجان شدند.5 در پي‌ريزي حكومتهاي ترك خاورميانه شركت داشته و در زمان شاهان صفويه جزو قيزيلباش‌ها و سپس شاهسونها گرديدند. در زمان‌هاي بعد براي دفع تركمنان شرق خزر قسمتي از آنها از آذربايجان هسته اوليه صفويه ، رهسپار استرآباد و گرگان شدند.6 اين گروه مهاجر ، پس از نادرشاه افشار توانستند به تنهايي اقتدار را در دست گرفته و حكومت قاجاريه را تاسيس نمايند. آذربايجان بعدها به تصرف قاجارها درآمد و پس از يك دوره اقتدار خان‌ها و بيگلربيگ‌ها در هر يك از شهرهاي آذربايجان ، آذربايجان توانست بصورت متمركز اداره گردد. و پس از يك دوره اقتدار خان‌ها و بيگلربيگ‌ها در هر يك از شهرهاي آذربايجان ، آذربايجان توانست بصورت متمركز اداره گردد. در تاريخ دوره پهلوي نسبتهاي ناروايي به آقا محمدخان قاجار نسبت داده شد كه قسما مردود مي‌باشد. وي برعكس نوشته‌هاي دوره پهلوي، نه تنها سنگدل نبود بلكه بسيار حساس بوده و چون ديگر تركان، به موسيقي علاقمند بود. شاهزاده عضدالدوله از نوه‌هاي وي در كتاب تاريخ عضدي مي‌نويسد : « هر وقت حالت خوشي از برايش دست مي‌داد و دماغي داشت دوتار كه زدن اين ساز در ميان تراكمه معمول است مي‌زد.»7 از اوايل قاجاريه روند همگرايي با اقتدار روس در منطقه در ميان بعضي از خوانين گرجستان و آذربايجان شروع شد. آقا محمد خان جهت جلوگيري از اين امر و سركوب متخلفين به قره‌باغ آذربايجان لشكر كشيد تا از آنجا رهسپار تفليس و گرجستان شود ولي در 21 ذيحجه 1221 قمري ( 1 مارس 1807 م) به دست خدمتكارانش كشته شد و اردوي قاجار از هم پاشيد. دومين سلطان قاجاريه ، «فتحعليشاه» ، ملقب به خاقان ، برادرزده آقا محمد خان توانست قدرت را به دست گرفته و تاج سلطنت را بر سر گذارد. در زمان وي فاجعه‌اي آذربايجان را در گرفت، و آن اشغال شمال آذربايجان توسط روسها بود. پس از چندين سال جنگ، عباس ميرزا مجبور به عقد قرارداد هاي گلستان (12 اكتبر 1813) و تركمنچاي (22 فوريه 1828) شد كه طي آخرين عهدنامه، نهر «ارس» مابين دو دولت روس و قاجار قرار گرفت. روسها پس از اشغال آذربايجان ، ساكنان مسيحي آنجا ، خصوصا مناطق اورميه، خوي و سلماس را تشويق به مهاجرت به مناطق شمالي ارس كرده و ساكنان ترك مناطق ايروان ، گنجه، قره‌باغ و گوگچه را به جنوب ارس منتقل ميكردند.8 در اين نقل و انتقالات قريب هشتاد هزار مسيحي به شمال منتقل شدند. سيستم اوغوزي در دربار فتحعليشاه دربار فتحعليشاه نيز براساس سنت اوغوزي ترتيب داده شده بود. شاهزده عضدالدوله مي‌نويسد : « زوجات خاقان روزي يك ساعت حق حضور داشتند. مثل سلامهاي رسمي بزرگ حاضر مي‌شدند. قاجاريه يك سمت مي‌ايستادند و مابقي در صف ديگر به ترتيب شئونات پدر خود مي‌ايستادند. ايجاد اين سلام از زمان خاقان شهيد آقا محمد شاه و ياساي آن حضرت بود. در موقع سلام يك نفر يساول زنانه درب اطاقهاي آنها به آواز بلند اين عبارت تركي را مي‌گفت : « خانيم لار گلير». خانها منتظر وقت و گوش به آواز يساول بودند و به سلام مي‌آمدند.9» آن ماري شيمل از علاقمندي فتحعليشاه به هنر، خصوصا خوشنويسي ياد مي‌كند.10 اوضاع آذربايجان در زمان فتحعليشاه آذربايجان در زمان قاجاريه يكپارچه تحت فرمانروايي عباس ميرزاي وليعهد اداره مي‌شد. گاسپار دورويل كه در سال 1819 به آذربايجان سفر كرده، فرمانرواي آذربايجان را شخص عباس ميرزا ذكر نموده و از اداره شهرهاي مهم آن زمان آذربايجان نظير ، تبريز ، اورميه ، خوي ، مراغه ، مرند ، ايروان ، نخجوان ،اهر، اردبيل و ميانه تحت حاكميت خان يا بيگلربيگي سخن به ميان مي‌آورد11 و درباره زبان مردم آذربايجان مي‌نويسد : « هر يك از اين زبانها مورد استفاده خاص دارد مثلا تعداد بسياري از افراد با اينكه به زبان فارسي كاملا مسلط هستند ترجيح مي‌دهند به تركي كه زبان متداول در قشون است صحبت نمايند. ضمنا آنهايي كه به اين زبان آشنايي دارند مي‌توانند در تمام قاره آسيا به سهولت مسافرت نمايند. زبان عربي فقط در امور و مسائل مذهبي مورد استفاده قرار دارد.»12 ژوبر فرانسوي نيز كه در زمان فرمانروايي عباس ميرزا به آذربايجان آمده، در سفرنامه‌اش ضمن شرح قيافه عباس ميرزا و فتحعليشاه و اوضاع دربار آنها درباره مملكت محروسه قاجاريه مي‌نويسد : « اگر از او « فردي» درباره ميهنش بپرسند او نمي‌گويد كه ايراني هستم. اين نوع نامگذاري عمومي را در ايران نمي‌شناسند ولي او مي‌گويد : من افشارم، من زندم ، من بختياري‌يم و اين بستگي به آن دارد كه از كدام تيره‌اي باشد.13» اطلاعات مندرج در سياحتنامه ژوبر از نفوس ممالك مختلف قاجاريه جالب است: ايروان 000/200/1 نفر، گيلان 000/250 ، عراق 000/500/1 ، خوزستان 000/300 ، آذربايجان 000/400/1 ، مازندران 000/750 ، فارسستان 000/700 ، خراسان 000/700 نفر و درباره نفوس اقوام مختلف چادرنشين آن زمان مي‌نويسد : تركها 000/420 ،كردها 000/88 ، عربها 000/130 ، لرها 000/124 14. عليرغم حاكميت سياسي روسها در آذربايجان آنسوي ارس ، رفت و آمدهاي عشاير و مردم عادي آذربايجان در مناطق آنسوي و اينسوي ارس ادامه داشت و اين امر مشكلاتي براي هر دولت بوجود مي‌آورد. تا اينكه پس از 17 سال از عقد معاهده تركمنچاي و اتمام جنگ در سوم ژوئيه 1844 مقررات پاسپورت براي آذربايجانيان دو سوي ارس برقرار گرديد و اتباع آذربايجاني دو سوي ارس رسما داراي پاسپورت و دولت جداگانه گرديدند. عباس ميرزا و شخصيت نوگراي وي عباس ميرزا فرمانرواي آذربايجان (وفات 1249 ق 1834 م) به تصريح نويسندگان داخلي و خارجي و سفرايي كه با وي ملاقات داشته‌اند شخصيتي نوگرا داشت و بصورت عملي و كاملا مصمم در جريانات روز آن زمان آذربايجان شركت داشت و مصمم به همگرايي تمام اركان سياسي ـ اداري ـ اجتماعي آذربايجان با دنياي نوين و اروپا بود. وي پس از شكست از روسيه و الحاق ولايات شمالي آذربايجان به روسيه ، به تاسي از سلطان سليم سوم(امپراطور عثماني) نظام جديد ارتش را برقرار كرد. شش هزار سرباز مجهز به توپ و تفنگ براي تجهيز يك كارخانه توپسازي و يك كارگاه توليد تفنگ سرپر اقدام و دارلترجمه‌اي براي كتب راهنماي نظامي مهندسي در تبريز بنا نهاد.15» وي از سال 1228 قمري (1813) در آذربايجان سيستم واكسيناسيون و در سال 1238قمري (23 ـ 1822) به منظور جلب مهاجران اروپايي به خاك آذربايجان، اقداماتي كرد. در سال 1240 (25 ـ1824) چاپخانه سربي مجهز ديگري در تبريز تاسيس نمود. گفتني است قبلا نيز در سال 1233 (18 ـ 1816) ميرزا زين العابدين تبريزي چاپخانه‌اي از روسيه آورد. نخستين كتاب چاپ شده درتبريز كتاب «فتحنامه» ميرزا ابوالقاسم قائم مقام بود. از ديگر اقدامات مفيد عباس ميرزا اعزام دانشجو از خانواده‌هاي آذربايجاني به اروپا براي تحصيل در رشته‌هاي علوم نظامي ، مهندسي، طب و نقشه‌برداري بود. در سال 1226 (1812 ـ 1811) ميرزا محمد كاظم و حاجي بابا افشار به انگليس فرستاده شدند كه پس از بازگشت آنان ، در سال 1235 (20 ـ 1819) حاجي بابا پزشك ويژه عباس ميرزا شد. برادر وي نيز براي تحصيل در رشته مهندسي معدن به روسيه فرستاده شد. چهار سال بعد در سال 1814 ميرز ا جعفر مشير الدوله براي تحصيل مهندسي، ميرزا رضاي صوبه‌دار براي توپخانه، ميرزا جعفر براي شيمي و طب، ميرزا صالح مترجمي زبان انگليسي ، محمد علي چخماق از براي آموزش فنون كليد و قفل سازي به اروپا اعزام شدند16 كه همگي با دست پر به آذربايجان بازگشتند. اعزام دانشجو به اروپا و اقدام به تعليم و تربيت آنان و تامين نيروي انساني براي اداره آذربايجان در سيستمي كه روسا و خوانين آذربايجان «خواندن و نوشتن» را خلاف حيثيت خاني و رياست مي‌پنداشتند و معتقد بودند كه خان بايد شمشير خوب بزند و ورزش قلم را بقول آغا محمد خان كار « فرني خورها» مي‌دانستند17» چقدر مشكل بود كاملا قابل درك است. عباس ميرزا جهت جلوگيري از ولخرجيهاي دربار و جلوگيري از مصرف پارچه‌هاي خارجي دستورات اكيدي صادر كرد. به همت وي ميرزا رضاي تبريزي ، آثار تاريخي ولتر، پطر كبير وغيره را به فارسي ـ زبان ادبي آن دوره ـ ترجمه و در سال 1247 ق (2 ـ 1831) ميرزا رضاي مهندسي بخش نخست كتاب « انحطاط و سقوط امپراطوري روم» اثر گيبون را ترجمه و براي مطالعه به دربار عباس ميرزا تحويل داد. عباس ميرزا همچنين با استفاده از كادر آموزش ديده دانشجويان اعزام به خارج ، سيستم نوين اداري در آذربايجان برقرار كرد. مي‌دانيم در زمان سلطنت آقا محمدخان ، وي هم خزانه‌دار ، هم مستوفي و هم صاحب ديوان بود.18 مستوفي صدراعظم در سال 1221 (1857 ـ 1856) فتحعليشاه را به تاثير از الگوي عثماني به تاسيس وزارتخانه‌ها تشويق كرد. فتحعليشاه نيز كابينه‌اي چهار نفره بوجود آورد كه سمت رسمي نداشتند. در سال 1239 (24 ـ 1823) ابتدا وزارت خارجه و سپس داخله ، ماليه و فوايد عامه تاسيس شد 19 بنابراين، شاه، صدراعظم و چهار وزير و اولين دولت به شكل نوين در دربار قاجار بوجود آمد. عباس ميرزا فرمانرواي آذربايجان و وليعهد دربار قاجار به در سال 1249 ق. يكسال قبل از وفات فتحعليشاه درگذشت و فتحعليشاه فرزند وي محمد ميرزا را وليعهد و فرمانرواي آذربايجان تعيين نمود. يكسال بعد فتحعلشاه نيز درگذشت و سلطنت به محمد ميرزا ـ محمد شاه بعدي ـ رسيد. از اولين اقدامات محمد شاه پس از استقرار در تهران تفويض صدارت عظماي كل ممالك محروسه قاجار به حاجي ميرزا آقاسي متولد ايروان بود. حاجي ميرزا آقاسي اصلا از تركان بيات بود. تركان بيات نيز يكي از 24 قبيله تركان اوغوز بود. وي «تركها را بيش از ديگران ترجيح مي‌داد»20 دربار محمد شاه قاجار نيز يك جمع آذربايجاني بود. قسمت دوم: از مشروطيت تا شروع دوره پهلوي پس ازمشروطيت آذربايجان و به دنبال اشغال آذربايجان توسط روسها در سال 1910 م فعاليت فيزيکي جمعيت اتحاد و ترقي در آذربايجان کاهش يافت و هواداران آذربايجان در اين جمعيت ساکت شده و صدها تن از آنها از طريق مسير سلماس به عثماني به وان رفته و از آنجا به استانبول مهاجرت کردند. به همت اين گروه آذربايجاني و در واقع اولين لوبي آذربايجاني در استانبول بود که به مراسم يادبود شهادت ستارخان سردار ملي آذربايجان با شکوه هر چه تمام در استانبول برگزار شد.اعلان اين مراسم به نام جمعيت اتحاد و ترقي عثماني و انجمن سعادت آذربايجانيان در روزنا مه هاي کثير الانتشار استانبول چاپ شد.در اين مراسم جمع کثيري از مقامات عاليرتبه عثماني و اهالي استانبول شرکت داشتند.با سعي اين گروه از آذربايجانيان درباره مظالمي که به آذربايجانيان وارد شده بود مقالاتي در روزنامه ((ترجمان حقيقت)) درج شد. جمعيتي از آذربايجانيان از جمله دکتر علي بيگ حسين زاده احمد آقايئف و ديگران به دنبال تشکيل اجاق ترک (تورک اوجاغي)در استانبول به آنجا رفتند و به نوشتن مقالاتي درباره آذربايجان در دنياي ترک پرداختند که در ارگان تورک اوجاغي به نام ((تورک يوردو)) منتشر شد.در يکي از سر مقاله هاي اين مجله احمد آقايئف ،عثماني ها را به خاطر آنکه از آذربايجاني هاي ايراني_ايرانلي_ ياد مي کند و نه ترک،مورد شماتت قرار مي دهد و محمد امين رسول زاده نيز در رشته مقالاتي تحت عنوان (ايران تورکلري) به توصيف اقليت هاي ترک ايران و هويت ملي مشخص آنها مي پردازد. همزمان با آغاز جنگ جهاني اول و درگيري قواي روس و عثماني در آذربايجان ،مقامات عثماني براي متشکل کردن آذربايجانيان هوادار خود در مقابل روسها يکي از مقامات عالي رتبه عثماني و جمعيت اتحاد و ترقي به نام عمر ناجي را به آذربايجان فرستاد. وي قبلا همرزم ميرزا سعيد سلماسي در انقلاب مشروطيت آذربايجان بود.وي در اين ماموريت جديد نيز توانست مسئوليتش را به خوبي انجام دهد. غالب آذربايجانيان در جنگ جهاني اول در صف متحدين عثماني قرار گرفتند.علاوه بر اهالي آذربايجان جمعي از رجال سلماس آذربايجان از جمله مجدالسلطنه و اجلال الملک و حتي رجال مذهبي از جمله مجتهد اورميه اي حاج ميرزا فضل الله اورميه اي نيز به اين حرکت پيوستند . نتيجه اين حرکت ايجاد يک جو فرهنگي ترکي در منطقه بود از جمله ايجاد مدارس که زبان تحصيل در آنجا ترکي بود. از جمله در اورميه ((مکتب صلاحيه)) و در سلماس احيا ((مدرسه سعيديه))بود. همزمان با اين فعاليت هاي ترک محوري در آذربايجان،جمعي از آذربايجانيان مقيم اروپا به تدريج به تفکري روي آوردند که اساس بر تثبيت مرزهاي ممالک محرومه قاجار-ايران –و رد هر گونه مداخله خارجي در آن و فعاليت هاي فارس محوري به عنوان فرهنگ اساسي ايران بود.در نامه 12 اوت 1912 پور داود به تقي زاده،سخن از تشکيل انجمني در پاريس ميرود که در آن آقا ميرزا محمد خان قزويني و کاظم زاده ايرانشهر تبريزي نيز عضويت داشتند.اين کنگره در 170 کيلومتري پاريس با شرکت جمعي از ملتها تشکيل شد.و شرکت کنندگان آذربايجاني آن بعدها به عنوان مؤسسين سيستم فارس در ايران شناخته شدند. در سال 1914 به کمک مالي آلمان و مديريت تقي زاده ((کميته هاي ملي ايران))در برلين تشکيل شد که هدف آن مبارزه و مقابله با روس و انگليس بود.با کمک مالي آلماني ها تقيزاده و يارانش موفق به تا سيس روزنامه کاوه شد که بعدها اساس رژيم پهلوي و تئوري فارس محوري در نظام جديد ايران بر روي نظريات مندرج در اين روزنامه بنا شد.سالهاي بعد دانش آموختگان مکتب فکري "کاوه" به انتشار مجلات " ايرانشهر " و فرنگستان پرداختند.مجله ايرانشهر از مجموع 263 مقاله اي که از سال 1301تا 1306 منتشر کرد 30 مقاله را به ستايش ايران قبل از اسلام و عظمت شاهان و سلاطين قبل از اسلام پرداخت. مجله فرنگستان نيز که به مديريت مشفق کاظمي در برلين انتشار يافت در 70 مقاله اي که از سال 1303تا 1305 منتشر کرد 3مقاله را به آذربايجان اختصاص داد. موضوع اين مقالات بر رد هويت ترکي آذربايجان و تاکيد بر هويت فارس آذربايجانيان بود.هواداران اين فکر حول فرقه دموکرات متمرکز بودند.در آذربايجان اين گروه فکري عمدتا در تبريز متمرکز بودند،در اورميه و مناطق غربي آذربايجان اکثريت با افراد تشکل"اتحاد اسلام" بود. دموکراتها روي خوشي به عثماني ها نشان نمي دادند لذا پس از ورود ارتش عثماني به تبريز،بزرگان فرقه دموکرات از جمله خيا باني و بادامچي به سبب سو نيت به عثماني ها و روي خوش نشان دادن به ارامنه در جنگ جهاني اول،توسط عثمانيان دستگير و به قارص تبعيد شدند. در اين حين فرقه مسائات که با شعار ترک محوري در آذربايجان شمال ارس به قدرت ميرسيد در بحث هاي نظري به مسئله هويت آذربايجاني ها جنوب ارس نيز مي پرداخت.م.ا رسول زاده ژورناليست و رهبر حزب مساوات و بعدا رئيس حکومت جمهوري آذربايجان (1920-1918) در روزنامه آچيق سؤز به تاريخ 20 ربيع الاول 1336 به مساله آذربايجان پرداخت.وي در اين مقاله به هويت ترکي آذربايجانيان تاکيد ميکرد. روزنامه آچيق سؤز در سرمقاله مورخ ژانويه 1918 براي نخستين بار و بي پرده مرزهاي تاريخي آذربايجان را از کحوههاي قفقاز در شمال تا کرمانشاه در جنوب،تفليس در غرب و درياي خزر در شرق توصيف کرد. "به عقيده آچيق سؤز تقصير دو پاره شدن ملت آذربايجان به گردن توسعه طلبان روس و طبقه حاکمه ايران بود که با سياستهايي که در اتخاذ کردند اين وضع را پيش آوردند. علاوه بر اين به عقيده نويسنده آچيق سؤز اين حق طبيعي مسلمانهاي جنوب قفقاز بود که قلمرو خود را آذربايجان بنامند و آرزو کرده بود که يک روز برادرهايشان در جنوب بتوانند به آنها ملحق شوند" با مساعد شدن اوضاع بين الملل فعاليت هواداران ترک محوري آذربايجان در قالب فرقه اتحاد اسلام و فرقه مساوات بيشتر گرديد. ميرزا تقي خان رفعت منشي يوسف ضيا بيگ مستشار فرهنگي عثماني در آذربايجان که شاگرد ناحق کمال و توفيق فکرت بود با حمايت مجدالسلطنه روزنامه تمام ترکي آذر آبادگان را چاپ کرد که حامي حق فرهنگي مردم آذربايجان بود.با شکست عثماني ها و ترک کردن آذربايجان از طرف عثماني ها دموکراتها از جمله کسروي فرصت يافته زبان فارسي را زبان رسمي ميتينگهاي رسمي حزب در آذربايجان اعلام کرد. عملي که شيخ محمد خياباني ليدر حزب از آن ناخشنود بود. علي رغم اقدامات وسيع دموکراتها عليه هويت ملي آذربايجان،افراد اتحاد اسلام در بعد نظامي در غرب آذربايجان پيشرفت کردند.در خوي 300 افسر ژاندارمري که در عثماني تحصيل کرده بودند موفق به تا سيس ژاندارمري مستقل در آذربايجان شدند چرا که هر آن احتمال حمله ارامنه و اکراد به شهرهاي ماکو،خوي و سلماس و اورميه وجود داشت.اين دسته هر روز در جنوب خوي در باغ قديم کنسول روس مشق مي کردند. اين قوا با توطئه افراد دموکرات در آغاز تاسيس رژيم پهلوي منحل شد. فعاليت دموکراتهاي آذربايجان و تلاش براي فارس محوري در آذربايجان در مقابل فعاليتهاي ترک محوري در آذربايجان ،گروهي از فعالين آذربايجان تشکيلات فارس محوري را تشکيل دادند که عمدتا حول حزب دموکرات متمرکز گرديدندوشعبه باکوي حزب دموکرات سال 1914 تشکيل شد اين گروه حتي موفق شدند در 10 فوريه 1918 نشريه "آذربايجان جز لاينفک ايران" را تشکيل دادند .سيد جعفر پيشه وري در آن موقع در اين روزنامه مقالاتي مي نوشت.اعضاي اين گروه عبارت بودند از محمد علي تربيت (مدير مدرسه اتحاد ايرانيان باکو)،ميرزا محمود خان پرورش،ميرزا عبدالله عبدالله زاده، شيخ باقر شيرازي، اژدر علي زاده، حسين خياط، حسين محمودزاده، مير حسين مرتضوي، ميرزا علي قلي از عشق آباد که بعدها مدير اين روزنامه شد، مير جعفر پيشه وري،حاجي معلم، جعفرزاده خلخالي، ميرزا آقا ولي زاده، سيف الله ابراهيم زاده، علي اکبر اسکويي (بنيانگذار سنديکاي کارگران ايراني در باکو) اهداف اين گروه دم از گذشته تاريخي ايران باستان و تاکيد بر اينکه آذربايجان پاره تن ايران است متمرکز بود. با بازگشت خيا باني به تبريز فرقه دموکرات و جناح ترک محوري اين تشکيلات جان تازه اي گرفت. وي در اندک مدتي شرق آذربايجان را تحت کنترل خود در آورد و به غرب آذربايجان که به کنترل ارامنه و آسوريها در آمده اردوي نظامي فرستاد. دموکراتها براي اينکه نقش آذربايجان را در تاريخ تصريح کنند به صورت سمبوليک نام آذربايجان را به آزاديستان تبديل کردند. به نوشته آبراهاميان آذربايجانيان با تغيير نام ايالت به آزاديستان به انفصال از ايران روي آوردند.گرچه پاره اي از اعضاي دموکرات اعلان استقلال و جمهوريت آذربايجان را از سوي خياباني را تکذيب مي کردند. اساس خواسته هاي خياباني از تهران حول محورهاي زير بود: آغاز اصلاحات دموکراتيک مانند تقسيم اراضي تعيين والي مورد اعتماد مردم براي آذربايجان بازگشايي فوري مجلس ملي در تهران تشکيل انجمنهاي ايالتي مصرح در قانون اساسي آذربايجانيان اعتبار دو والي از جمله احمد قوام برادر وثوق الدوله را رد کرده و وي را به تبريز راه ندادند. از ديگر سو با اقداماتي جدي نظير خريد راه آهن جلفا-تبريز موقعيت سياسي-نظامي خود را مستحکم تر کردند. از سوي ديگر خياباني ترک گرا ساير دموکراتهاي فارس گرا از جمله احمد کسروي را از خود دور کرد و اينان با تهران هم پيمان شده و تحت تشکيلات جديدي به نام "کميته تشکيلات" که مخالف خود مختاري محلي بود گرد هم آمدند. کميته تشکيلات به رهبري محمد تقي بهار فعاليت مي کرد که ارگان آن "نوبهار" به سر دبيري محمد تقي بهار منتشر ميشد. اعضاي قديم دموکرات از جمله سيد حسن تقي زاده نيز افکار مخالف خياباني متمرکز شده حول کميته تشکيلات را در کنگره بين المللي سوسياليستها در استکلهلم (تابستان1917) مورد تاييد قرار داد. سليمان ميرزاي سوسياليست نيز از تاييد اعمال دموکراتهاي آذربايجان امتناع کرد. با همکاري نزديک جناح مخالف خياباني و جناح فارس گراي دموکراتها، قيام خياباني به شدت سرکوب شد و خياباني به قتل رسيد. ((شيخ فقر معنوي و استيصال فکري عوام بدبخت را خوب ديده و فهميده بود."قيام او را نبايد حرکتي دانست بر ضد فلان وزير يا امير.او مقصودي عاليتر داشت)). قيام آذربايجان مقدمه يک نهضت فکري بود.اين چنين فکر هاي تازه را بدين طرز بيان در عمرش نشنيده بود و تصور نکنند که شيخ گفت و او هم شنيد.گوينده رفت و شنونده نيز خاموش شد. اقتدار تفکر فارس محور در آذربايجان به دنبال سرکوب خياباني و تصرف در بست زمام فرهنگي-سياسي-اجتماعي آذربايجان توسط اقتدار فارس محور تعقيب فعالين ترک محور در ايران آستانه عصر پهلوي نيز شيوع شد و در دوره پهلوي نيز فارس گرايي رسما گسترش يافت و فعالين و فعاليتهاي ترک محوري در شهرهاي آذربايجان من جمله اورميه تحت تعقيب قرار گرفتند.به نظر مقامات جديد فارس گراي آذربايجان،فعاليت هاي ترک گرايانه در آذربايجان نوعي اقدام تجزيه طلباني محسوب مي شد. با پايان جنگ جهاني اول و تقسيم اراضي عثماني و تشکيل دول ملي از امپراطوري هاي بزرگ،گروه فارس گرا که اقتدار کل مملکت را به دست گرفته بوده دکترين جديد ايران نو را بنا نهادند.اين دکترين جديد بر اين اساس طرح ريزي شده بود. 1.مدعي اراضي بودند که در زمان قاجاريه به روسيه واگذار شده بود.به دستور وزارت خارجه والي آذربايجان مامور مي شود تا اهالي نخجوان و ديگر مناطق آذربايجان آنسوي ارس را وادار به نوشتن تقاضا نامه کتبي مبني بر تمايل به الحاق به ايران جديد نمايند. 2.توقيف اموال سرمايه داران و تجار آذربايجاني جهت استحکام پايه هاي سيستم فکري جديد 3.قلمداد کردن اينکه زبان فارسي زبان قديمي و اصيل آذربايجان مي باشد.در سايه اين اقدامات قرعه به نام احمد کسروي تبريزي در آمد و وي رساله و تئوري جديد آذري را در سال 1304 ارائه داد. گرچه ايشان در طي مقالاتشان که در مجله العرفان مصر چاپ شد به سياسي بودن اين نظر و در نتيجه اشتباه کردن آن اقرار کردند. همين سياست که به صورت دکترين رسمي رژيم پهلوي در ايران در آمد سبب گرديد تا به تدريج اطلاق کلمه ترکي به زبان اصيل مردم آذربايجان در نوشته هاي رسمي و دولتي متروک گردد و نام آن به آذري تبديل شود. همين تضييقات سبب شد تا پرنس ارفع تبريزي در کتاب خاطرات خود زبان ترکي آذربايجاني ميرزا فتحعلي خان آخوندوف را "ترکي قفقازي" و زبان خود را "آذربايجاني" بداند.³³ در خاطرات خليل پاشا نيز آمده است که وي وقتي در تبريز به ملاقات محمد حسن ميرزاي وليعهد مي رود بنا به پروتوکل رسمي محمد حسن ميرزاي وليعهد که زبان مادريش ترکي بود به فارسي سخن مي گويد و پس از اتمام پروتوکل ، دو ترک (محمد حسن ميرزا و خليل پاشا) به ترکي صحبت مي کنند. در مجله فکاهي ملا نصرالدين نيز اينبار به صورت کاملاً جدي سياست فارس محوري در آذربايجان و حتي ممالک محرومه قاجار نقد مي گردد. دکتر اراني تبريزي که در آلمان طرفدار نظام شاهنشاهي و عظمت به اصطلاح آن دوران بود پس از بازگشت به ايران عليه ترک و زبان ترکي آذربايجان مقاله مي نويسد و جهت ريشه کني زبان ترکي در آذربايجاني پيشنهادهايي ارائه مي کند. با اقدامات نظري گروه فارس گرا، اقدامات عملي رضا خان جهت ساقط کردن ترکان از اداره ايران،دولت ترکيه موضوع را جدي ميگيرد.در آخرين سفري که سلطان احمد شاه به اروپا رفت آتا تورک که به تازگي به رياست جمهوري ترکيه جديد انتخاب شده بود وزير مختار ايران انوشيروان سپهبدي را که از طرف مادر با قاجاريه ارتباط داشت را احضار و به وي گفته بود که فورا خود را به پاريس رسانده اين پيام محرمانه شفاهي را به سلطان احمد شاه برساند.مبني بر اينکه اگر احمد شاه مايل به بازگشت به تخت سلطنت مي باشد ترکيه مي تواند قواي کمکي در اختيار وي قرار دهد تا از طرف غرب به تهران مراجعه کند ولي سلطان احمد شاه اين پيشنهاد را رد کرد و لاجرم آتا تورک با سردار سپه روابط دوستي برقرار کرد.نگراني هاي دولت ترکيه از آذربايجان و انقراض حکومت ترکان قاجار در ايران سبب شد تا سرکنسول قبلي ايران که در اصل از اهالي خوي بود در سال 29 سنبله 1302 گزارش دهد دولت ترکيه قصد تصرف آذربايجان را دارد. در همين حين در عثماني چندين رساله و گزارش درباره ايران و آذربايجان تهيه شد از جمله کتاب "ايران و اوردوسو،استانبول1927" "ايران اوردوسو تاريخچه سي 1326" "ايران آذربايجاني تدقيق راپورو 1927 " از اين قبيل بودند. سياستهاي آسيميلاسيون فرهنگي دولت پهلوي در آذربايجان در دوره اول پهلوي نيز مدت نظر دولت ترکيه بود. از ديگر سو فعالين روشنفکر عثماني که نگران اوضاع آذربايجان بودند در سال 1923 در استانبول گرد هم آمدند تا درباره اوضاع آذربايجاني هايي که در معرض حملات فرهنگي فارسي پهلوي قرار داشنه اند بحث نمايند .اديب مشهور روشني بيگ در اين جلسه سخن گفت و از دولت جديد ايران انتقاد کرد که سياستي سرکوبگرانه عليه آذربايجاني ها اتخاذ کرده بود. در جواب اين نوشته ها و سمينارها دو مجله آينده و ايرانشهر به سرپرستي محمود افشار و کاظم زاده ايرانشهر تبريزي به جوابيه اين سمينارها پرداختند و دکتر محسني رئيس اداره فرهنگ آذربايجان محصلين آذربايجاني را مجبور کرد تا در قبال سخن گفتن به فارسي جريمه نقدي بپردازند. محمود افشار باني پان ايرانيسم بر اساس زبان فارسي مي باشد که بايستي کشورهاي افغانستان، تاجيکستان و ايران تحت زبان فارسي يکي شوند. بدين ترتيب اين انديشه سياسي گروه فارس گرا بصورت سياست رسمي پهلوي ها در آمد و مقالات زير عليه زبان و هويت آذربايجانيان نوشته شد. نوشته هايي که تنها در اثر امکانات دولتي توانست عمري داشته باشد و با اتمام عمر رژيم پهلوي عملا اين طرز فکر پايگاه دولتي خود را از دست داد


. 1-محمد قزويني-درباره رساله آذري يا زبام آذربايگان
 2-دکتر اميل بئر-درباره لهجه آذري
 3-دکتر تقي اراني- درباره زبان فارسي و آذربايجان (دو مقاله)
 4-محمدعلي فروغي (ذکا الملک)-نحوه تدريس فارسي در آذربايجان (مجله يغما سال1306)
 5-ذبيح فيروز- زبان ايران
 6-عباس اقبال آشتياني- درباره مساله زبان آذربايجان (سه مقاله)- سندي درباره زبان آذري- زبان ترکي در آذربايجان رساله مولانا روحي انارجاني
 7-محمد امين اديب طوسي-آذربايجان و زبان پارسي. فهلويات ماما عصمت و کشفي به زبان آذري دو قصيده دو لهجه نيمه آذري
 8-دکتر حسينقلي کاتبي – در اطراف مقاله آذربايجان و زبان فارسي- ملاحظاتي درباره زبان کهن آذربايجان، زبانهاي باستان آذربايجان- آذربايجان و وحدت ملي ايران (شهريور1321)
 9-دکتر محمد مقدم-سند تاريخي از گويش آذري تبريز
 10-يحيي ذکا- رساله گويش آذري- گويش گرينگاني- گويش گلين قيه- دو غزل آذري تازه يافته آذري-درباره گويش کنار آب- يک دو بيتي آذري
 11-سعيد نفيسي- رساله روحي اونارجاني
 12-عبدالعلي کارنگ- زبان آذربايجان در سالهاي پس از اسلام- يادداشت درباره کتاب زبان آذربايجان تاتي و هرزني- خلخالي يک لهجه آذري- درباره گويشهاي بازمانده آذري(تاتي وهرزني)- دو لهجه از زبان باستاني ايران
 13-فيروز منصوري-مطالعاتي در تاريخ و زبان آذربايجان
 14-محمود افشار-يگانگي ايرانيان و زبان فارسي- سخني چند درباره زبان آذربايجان-کتاب شناسي گويش آذري- مجله آينده
 15-دکتر جمال الدين فقيه_ زبان و ادبيات آذربايجان- آذربايجان و نهضت ادبي
 16-محمدرضا شعار-زبان آذربايجان
 17-دکتر غلامعلي رعدي آذرخشي-زبان فارسي و وحدت ملي (چکامه
 18-دکتر منوچهر مرتضوي- زبان آذربايجان- زبان ديرين آذربايجان- فعل در زبان هرزني
 19- دکتر غلامحسين مرز آبادي-سابقه زبان دري در آذربايجان
 20-دکتر صادق کيا- آذريکان
 21-محمد محيط طباطبائي- آذري يا آذربايجان- زبان تبريزي
 22-دکتر عنايت الله رضا- زبان مردم آذربايجان- آذربايجان و اران
 23-دکتر جواد شيخ الاسلامي- زبان فارسي نشان والاي قوميت ايران
 24- دکتر ماهيار نوابي- زبان کنوني آذربايجان- زبان مردم تبريز- رساله مولانا روحي اونارجاني
 25- دکتر احسان يار شاطر- زبانها و لهجه هاي ايراني- مراغيان الموت و رودبار و زبان آنها
 26- منوچهر ستوده- خوئيني يکي از لهجه هاي آذري
 27-دکتر جواد مشکور- نظري به تاريخ آذربايجان
 28-رحيم رضازاده ملک-به گويش تاتي و به گويش آذري- بخش دوم رساله روحي اونارجاني- اشعار نباتي قره داغي
 29-احمد کسروي-آذري يا زبان باستان آذربايگان
 30-عزيز دولت آبادي- زبان کنوني آذربايجان
 31-رشيد عيوضي_ دو نمونه از زبان مردم تبريز
 32- جلال متيني- دقيقي،زبان دري و لهجه آذري. آذربايجان کجاست
 33-مير احمد طباطبايي- يادي ديگر از مسائل زبان فارسي
 34-مهندس ناصح ناطق-زبان آذربايجان و وحدت ملي ايران- درباره زبان آذربايجان
 35-ايرج افشار- زبان فارسي در آذربايجان(مجموعه مقالات)
 36-محمد تقي بهار ملک الشعرا-زبان فارسي در آذربايجان
 37-ابراهيم پور داود
-آذربايجان و زبان دري منابع:
 1-براون،ادوارد، نامه هايي از تبريز، ترجمه حسن جوادي، تهران، خوارزمي1352، ص
پ154
2-امير خيزي،اسماعيل،قيام آذربايجان و ستارخان، تهران،ص
518
 3- اتابکي،تورج،آذربايجان و ناسيوناليسم ايراني، مجله گفتگو، خرداد 1382ص23
 4-بيات،کاوه،مقدمه کتاب آذربايجان در موج خيز تاريخ،ص7
 5-قدس، محمود رضا،تاثير جنگ جهاني اول در سياست داخلي ايران، تاريخ معاصر ايران کتاب دهم،ص 86 6-توفيق- رحمت الله،تاريخچه اورميه،چاپ اول 1382،ص65 7-رياحي-محمد امين،تاريخ خوي،ص487 8-افشار،ايرج، نامه هاي تهران ، نشر فروزان تهران1379، ص6 9-احمدي، تاريخچه فرقه جمهوري انقلاب ايران و گروه اراني- حميد احمدي 1379ص7 10-همانص63 11-بيات، کاوه، آذربايجان در موج خيز تاريخص 34 12-اتابکي، تورج، آذربايجان و ناسيوناليسم ايراني- مجله گفتگو،خرداد1382، ص25 13-مجتهدي،مهدي-رجال آذربايجان ص38 14-کسروي،احمد،زندگاني من،تهران1348 ص116 15-همان،ص117 16-رياحي،محمدامين،تاريخ خوي،ص489 17-اتابکي،ص34 18-آبراهاميان،يرواند-ايران بين دو انقلاب ص104 19-کمره اي جΙΙ،ص393 20-آبراهاميان ص101 21-تاريخ معاصر ايران-کتاب دهم،مؤسسه پژوهشي و مطالعات فرهنگي تابستان 1375 ص92 22-همان-ص92 23-همان،ص93 24-همان،ص159 25-شرح حال خياباني-به قلم چند تن از دوستان-انتشارات سحر چاپ اول برلين 1304 چاپ دوم 2536 تهران،ص21 26-گزيده اسناد ايران و عثماني- دوران قاجاريه ،ج7،تهران 1375،ص179 27-احمدي ص92 28-گزيده اسناد ايران و عثماني دوران قاجاريه-ج7،تهران 1375،28 سنبله، 1342. شماره سند1272،کارتن 15 پرونده 36،نمره162،ص47 29-همان،ص179 30-گزيده اسناد ايران و عثماني دوران قاجاريه ص851،شماره سند1544،کارتن 66 پرونده 7 ،جمادي الاول 1337 31-رضا شاه،خاطرات سيمان بهبودي،به اهتمام غلامحسين ميرزا صالح،چاپ اول پاييز 1372،تهران 49 32-کسروي،احمد،زندگاني من-تهران 1348،ص321 33-ايران ديروز،خاطرات پرنس ارفع،تهران 1345- چاپخانه وزارت فرهنگ و هنر،ص49 34-خليل پاشا 35-اراني ص11 36-مکي،حسين،زندگاني سياسي سلطان احمد شاه انتشارات امير کبير چاپ چهارم1370، ص244 37-گزيده اسناد ايران و عثماني،ص179 38-به ياد بنيانگذار از مجله آينده-دکتر جواد شيخ الاسلامي،تهران 1369، ص412

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

خیال‌پردازی و داستان‌سرایی در باره کورش بزرگ

دکتر رضا مرادی غیاث آبادی


کشورها و اقوامی که دارای تاریخی نوپا و هویتی نوپدید بوده و پیشینه فرهنگی و ادبی چندانی ندارند، معمولاً برای جبران این کمبود در برابر فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیرپا و کهنسال و پر بار، به تاریخ‌سازی و جعل اسناد و مصادره دارایی دیگران به نفع خود می‌پردازند. نمونه‌های چنین کوشش‌هایی به فراوانی در میان کشورهایی که در حدود یک سده اخیر بر روی نقشه‌های جغرافیایی پیدا شده‌اند، دیده می‌شود.
اما در این میان، مردمان سرزمین‌هایی که تاریخ فرهنگ و تمدن آنان سر به هزاره‌هایی می‌زند که از فرط دیرینگی و کهنسالی در مه و ابهام فرو رفته و بر بسیاری از تمدن‌های جهان تأثیر نهاده‌اند، نیازی به چنین تاریخ‌سازی‌ها ندارند.
پیدایش و شکل‌گیری فرهنگ و تمدن مردمان سرزمینی که امروزه بزرگترین بخش آنرا «ایران» می‌نامیم و پهنه فرهنگی آن از «قونیه» تا «کاشغر» و «فرغانه» گستردگی داشته است، به هزاره‌هایی سر بر می‌زند که «میاندورود» و دلتای «نیل» در زیر آب‌های دریاها فرو خفته بودند.
به روزگارانی که فرمانروایان مهاجم آشور با افتخار از کشتار مردم و تخریب نیایشگاه‌ها و سوزاندن جوانان ایران‌زمین کتیبه می‌نگاشتند، همتای ایرانی‌ آنان فرمان آزادی اسیران، بازسازی نیایشگاه‌ها، احترام به ادیان و خدایان مردم را امضا می‌کند.
به روزگارانی که هر سپاه مهاجم در اندیشه تحمیل دین و خدای خود به مردمان فروکوفته است، آن مرد بزرگ ایران‌زمین فرمان می‌دهد که: «همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند».
فرهنگ و باورهای ایرانی، بدون هیچگونه دستور دینی، آکنده بوده است از کهن‌ترین فرمان‌ها برای حقوق بشر، برای پاسداشت محیط زیست، برای خوشنودی جانوران، برای مراجعه به رای مردم و برای زندگانی توأم با آرامی و خوشبختی.
هویت فرهنگی و تاریخی ایرانی، نیازی به «ساختن» ندارد؛ بلکه نیازمند «شناختن» است. شناختی که ما بسیار از آن دور مانده‌ایم و برای جبران دوری و بی‌اطلاعی خود، به خیال‌پردازی و دستکاری در اسناد و واقعیت‌های تاریخی روی آورده‌ایم. نیاکان ما بدون تحقیر اقوام و فرهنگ‌های دیگر، برای پیشرفت در دانش و فن‌آوری و دستیابی به جامعه‌ای آرمانی کوشیده‌اند؛ اما فرزندان امروز آنان علیرغم اینکه خود را شیفته و دلباخته پاسداشت دستاوردهای آنان معرفی می‌نمایند، عملاّ نه تنها کوششی شایسته برای شناخت و بهره‌گیری از تجربه آنان و کوششی مضاعف برای پیشبرد بیشتر آرمان آنان به خرج نمی‌دهند، بلکه می‌کوشند تا کوتاهی‌های خود را با داستان‌سازی‌های نادرست جبران کنند و با تحقیر دیگران خود را بزرگ بشمارند. شیوه‌هایی که آشکارا در تضاد با آموزه‌های نیاکان و فرهنگ ملی است.
امروزه واقعیت‌های تاریخی فرهنگ ایران به دست کسان گوناگونی تحریف و تباه می‌شود. گروهی از اینان، آشکارا و از روی‌ بدخواهی و به قصد بزرگ داشتن و تبلیغ هر آن مرام و مکتبی که صلاح و منفعت خود را در آن می‌بینند، با ناراستی به عناد و تحریف روی می‌آورند. اهداف و روش‌های این گروه آشکارتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد.
اما از سوی دیگر، واقعیت‌های تاریخی ایران به دست کسان دیگری نیز جعل و دستکاری می‌شود که اتفاقاّ از دوستداران و دلسوزان فرهنگ ایران هستند و گمان می‌کنند که داده‌های تاریخی به خودی‌خود جالب و مفید نیستند، بلکه هنگامی زیبا و باشکوه می‌شوند که به دلخواه شخصی و موافق با نیازهای روزمره (و احیاناّ سیاسی) آرایش داده شوند و به شکل دلخواه خود در آیند. برخی از این گروه، به درستی در برابر تخریب آثار باستانی بسیار حساس و نگران هستند؛ اما در برابر تخریب تاریخ و واقعیت‌های فرهنگی نه تنها حساسیت و نگرانی‌ای ندارند که حتی خود به آن دامن می‌زنند و پیشتاز آن نیز می‌شوند.
در اینجا به چند نمونه از اینگونه جعل و تحریف‌‌ها می‌پردازم که عبارتند از: کتیبه‌ای منسوب به کورش بزرگ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصیتنامه داریوش بزرگ و نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب به یکدیگر.
نگارنده، این انتقاد دوستان را نیز روا می‌داند که شایسته نیست با پرداختن به چنین افسانه‌ها و خیال‌پردازی‌هایی به آنها دامن زد؛ اما چون تأثیر این سخنان نادرست بر روی جوانان دوستدار فرهنگ و هویت ملی، موجب گمراهی و همچنین طعنه و ریشخند بدخواهانی شده است؛ لازم به نظر آمد تا به کوتاهی بدان پرداخته شود. این جوانان و دانشجویان، بارها برای مباحثه با بهانه‌جویانی که کوشش می‌کنند هویت ملی و تاریخی او را ناچیز و نادرست بشمارند، سراغ اسناد و مدارکی در زمینه ادعاهای یادشده بالا را گرفتند و من جز اینکه به آنان یادآور شوم که قربانی خیال‌پردازان و داستان‌سازان شده‌اند و یادآوری اینکه پیش از اتکا به هر ادعایی، ابتدا درستی و اصالت آنرا تحقیق کنند، و تکرار فراوان هر سخن و ادعایی، به تنهایی دلیل درستی آن نتواند بود، سخن دیگری برای آنان نداشتم. بدین ترتیب، این جوانان نه تنها در برابر بهانه‌جویان پیرامون خود احساس ناتوانی می‌کردند، بلکه به هر آن واقعیت تاریخی دیگر نیز تردید می‌کردند.
به راستی گناه این احساس به عهده چه کسانی است؟ به عهده مغرضان و بهانه‌جویان، یا به گردن کسانی که در زیر پرچم ایران‌دوستی، به دستکاری در تاریخ و فرهنگ یک کشور بزرگ و کهنسال می‌پردازند و به دست خود و بدون هیچ کلنگ و تیشه‌ای به نابودی آن همت می‌گمارند؟
کتیبه‌ای منسوب به کورش بزرگ که با عبارت «اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته‌ام . . .» آغاز می‌شود، نمونه‌ای بارز از چنین اقدامات و داستان‌سرایی‌های ویرانگر و دروغین است. این کتیبه ساختگی بخاطر متن به ظاهر زیبا و دلنشینی که دارد و برای کاربردی که در نیش و کنایه‌های سیاسی امروزی دارد، به گستردگی در نشریات گوناگون منتشر شده و جالب است که در هیچ کجا هم امضای کسی در پای آن نیست. هیچکس نیازی ندیده است تا توضیح دهد این متن توسط چه کسی به فارسی برگردان و گزارش شده است؟ واژگان از بین‌رفته یا آسیب‌دیده متن کدام‌ها بوده‌اند؟ بر سر ترجمه کدام واژه‌ها اختلاف نظر وجود دارد؟ چرا در میان آثار هیچیک از دانشمندان و پژوهشگرانی که عمری را بر سر شناخت و ترجمان کتیبه‌ها و متون ایرانی نهاده‌اند، چنین متنی وجود ندارد؟ و چرا پیش از چند سال اخیر هیچکس با چنین متنی آشنا نبوده است؟ آیا این کتیبه، همان منشور معروف کورش است یا کتیبه‌ای دیگر؟ اگر همان است، پس چگونه است که ده‌ها ترجمه گوناگون که از منشور کورش به زبان‌های گوناگون انجام شده و در این ۱۳۰ سال اخیر بارها و بارها منتشر شده است، هیچگونه شباهتی به این متن ندارند؟ و اگر متفاوت از منشور کورش است، این متن در اصل به چه زبانی و بر روی چه نوشته شده و اکنون در کجا نگاهداری می‌شود و متن آوانوشت آن به زبان اصلی کجاست و بدست چه کسی انجام شده است؟ تصور نمی‌کنم که کسی بخواهد ادعا کند که متن فارسی حاضر، عیناّ به قلم کورش بزرگ است.
اینها نمونه‌ای از پرسش‌هایی است که هیچگاه همراه با انتشار این متن به آنها پاسخ داده نشده و جالب‌تر اینکه بعضی از خوانندگان آن نیز از فرط شیفتگی به متن آن، نیازی به چنین پرسش‌هایی در خود ندیده‌اند و در صورت نیاز به ارائه مدرک، سؤال کننده را به نشریه یا وب‌سایت دیگری حواله داده‌اند، بدون اینکه در آن نشانی تازه نیز پاسخی برای این پرسش‌ها به دست آید.
عبارت «به یاری مزدا» علاوه بر نادرستی، خود آشکارا ناقض رفتار افتخارآمیز و شایسته ستایش کورش بزرگ است که بر خلاف تمامی فاتحان دیگر، در اندیشه تحمیل خدای خود به دیگر مردمان نبوده و در متن منشور خود از خدایان مردم بابل یعنی «مردوک» و «نـبـو» یاد می‌کند و آنان را گرامی می‌دارد.
نکته دوم در این است که ما امروزه علاقه عجیبی به بازتاب توجه سازمان‌های جهانی به فرهنگ خود پیدا کرده‌ایم و چنانچه توجهی هم در کار نباشد، آنرا در خیال خود می‌تراشیم و صیقل می‌دهیم. انتشار اخباری شبیه اینکه «فلان عملیات عمرانی یا تخریبی موجب از دست رفتن فرصت ثبت جهانی یک اثر باستانی در فهرست یونسکو شد» به فراوانی در نشریات ما به دیده می‌آیند. گویی ارزش آثار باستانی ما تنها برای ثبت جهانی آن است و در غیر اینصورت ارزش دیگری ندارند. چنین شیوه‌های اعتراض به آسیب‌دیدگی بناهای باستانی، نمونه‌ای از خود باختگی فرهنگی امروزین ما در برابر جامعه غرب است.
با چنین نگرشی است که وقتی سازمانی بین‌المللی به یکی از مظاهر فرهنگی ما توجهی نشان می‌دهد، موجب توجه بیشتر ما نیز می‌شود و اگر توجهی نشان داده نشود، احساس کمبودی می‌کنیم که لازم می‌دانیم متعاقب آن به جعل و نسبت نادرست به آن سازمان‌ها روی ‌آوریم. نمونه‌ای از آن اینکه در یکی- دو سال اخیر ناگهان موجی به راه افتاد که سازمان ملل متحد روز ۲۹ اکتبر/ ۷ آبان را «روز جهانی کورش» یا «روز جهانی حقوق بشر کورش» یا عبارت‌هایی شبیه این، نامیده است. انتشار چنین خبری، موجب شوق‌زدگی و دستپاچگی بسیاری از ما شد و بدون اینکه درستی آنرا بررسی کنیم، به بازگویی فراوان آن پرداختیم.
گویندگان و منتشر کنندگان چنین خبری نیز خود را بی‌نیاز از آن دانستند که توضیح دهند در کدامین هنگام سازمان ملل چنین تصمیمی را گرفته است و چرا در هیچیک از اسناد و تقویم‌های رسمی سازمان از چنین مناسبتی نامی برده نشده است و چرا جز عده‌ای از ایرانیان کس دیگری با چنین روز جهانی آشنا نیست؟ اینها پرسش‌هایی بودند که هیچگاه به آنها پرداخته نشد و برخی از خوانندگان نیز از شدت شیفتگی نیازی به چنین پرسش‌هایی را احساس نکرده و آنرا به دفعات بازنشر کردند.
در این میان بسیاری از نشریات و انجمن‌ها، پس از اینکه از نادرستی چنین ادعایی باخبر شدند، آنرا از وب‌سایت خود حذف کردند و برخی دیگر، نام سازمان ملل را به عبارت‌های نامفهوم و موهومی مانند «نهادهای بین‌المللی»، «دوستداران حقوق بشر» و عبارت‌هایی شبیه به آن تغییر دادند و در باره زمان پیدایش چنین روزی نیز از عبارت مبهم‌تر و موهوم‌تر «از دیرباز» اکتفا کردند. اگر تا این هنگام، انتشار چنین اخباری، ناشی از بی‌اطلاعی بود، اینک آشکارا تبدیل به عوام‌فریبی ‌شده بود.
البته مسلم است که نگارنده قصد ندارد لزوم وجود روزی برای بزرگداشت کورش بزرگ را نادیده بگیرد که بسیار هم لازم به نظر می‌رسد؛ بلکه بر این باور است که انتخاب چنین روزی می‌‌باید با بحث و بررسی و صلاحدید در میان هم‌میهنان انتخاب شود و نیازی هم به انتساب ساختگی آن به «دیرباز» و یا سازمان‌های بین‌المللی نیست. در این زمینه، چند سند تاریخی، همچو «رویدادنامه کورش و نبونید» موجود هستند که به ثبت زمان رویدادهای عصر کورش پرداخته‌اند.
سومین نکته چنین است که همان ویژگی خودباختگی در برابر سازمان‌های جهانی و به ویژه سازمان ملل، موجب شد که در چند سال اخیر عده‌ای دیگر مدعی شوند که منشور کورش بزرگ بر سر در سازمان ملل متحد نصب شده است. در چنین ادعایی نیز نیازی به توضیح بیشتری نبوده است که این «سردر» کدامیک از درهای سازمان، کدامیک از ادارات آن و در کدام شهر یا کشور است؟ چه زمانی و به چه خط و زبانی نگاشته شده و چگونه است که هیچکس چنین سردر مزین به کتیبه کورش را ندیده و حتی عکسی هم از آن وجود ندارد؟
ای کاش ما بجای چنین سخنان خیالی و بی‌فایده و پر ضرر، به این می‌پرداختیم که چرا در غرفه‌های محصولات فرهنگی کشورهای گوناگون در مقر اصلی سازمان ملل در نیویورک، حتی کشورهایی مانند زامبیا و قطر و عراق و افغانستان نمایندگانی دارند و جای ایران در آن میان خالیست؟ در آنجا حتی برای گردشگرانی که به زبان‌های «بنینی» و «سوماترایی» مراجعه می‌کنند، راهنمایانی وجود دارد، اما هیچ راهنمای فارسی‌زبانی در آنجا به چشم نمی‌خورد. متأسفانه بسیار دیده و شنیده‌ایم که حتی در اماکنی که راهنمایان فارسی‌زبان وجود دارند، برخی از هم‌میهنان ما بازهم به راهنمایان انگلیسی‌زبان مراجعه می‌کنند «چون زبان می‌دانند». از همین‌روی است که بنا به آمار مایکروسافت، نسخه فارسی ویندوز کمتر از همه دیگر زبان‌های جهان توسط فارسی‌زبانان استفاده می‌شود چرا که «زبان می‌دانند». اینها نمونه‌هایی کوچک از خودباختگی ما در برابر فرهنگ غرب و در عین‌حال شعار وطن‌دوستی سر دادن است.
البته همانگونه که در چاپ پنجم کتاب «منشور کورش هخامنشی» آورده‌ام، نسخه‌بدلی از منشور کورش در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می‌شود. این نسخه در فضای مابین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد. مکانی که نمونه‌ای از آثار فرهنگی کشورهای گوناگون در آنجا نگهداری می‌شود.
پیدایش متنی به نام «وصیت‌نامه داریوش بزرگ» و «نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب» به یکدیگر، دو نمونه دیگر از چنین دستکاری‌های تاریخی است. این نامه‌ها نیز بدون امضای پژوهشگر یا گزارنده آن هستند و مدعیان چنین نامه‌هایی در پاسخ خواننده جستجوگر بیان می‌دارند که متن اصلی آن در «موزه لندن» است. موزه‌ای که با این نام در دنیا شناخته‌شده نیست. نامه‌هایی که دانسته نیست به چه زبان و خطی نگاشته شده‌اند و کی و در کجا پیدا شده‌اند. کدامین کس آنها را آوانویسی و ترجمه کرده و بخش‌های آسیب‌دیده یا نامفهوم آن کدام هستند. چرا عکسی از آن‌ها حتی در کاتالوگ‌های موزه دیده نشده و چرا تا این اواخر کسی نامی از آن‌ها نشنیده بود. تنها همین کافی است که پس از یونسکو و سازمان ملل و سردر آن، اکنون سر از موزه‌ای در آوریم که حتی خودش نیز وجود خارجی ندارد.
به گمان این نگارنده، چنین شیوه‌هایی در گفتارهای تاریخی هیچ تفاوتی با تخریب اثری باستانی و یا ساختن بنایی نوظهور و انتساب آن به دوران باستان ندارد.