۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

خیال‌پردازی و داستان‌سرایی در باره کورش بزرگ

دکتر رضا مرادی غیاث آبادی


کشورها و اقوامی که دارای تاریخی نوپا و هویتی نوپدید بوده و پیشینه فرهنگی و ادبی چندانی ندارند، معمولاً برای جبران این کمبود در برابر فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیرپا و کهنسال و پر بار، به تاریخ‌سازی و جعل اسناد و مصادره دارایی دیگران به نفع خود می‌پردازند. نمونه‌های چنین کوشش‌هایی به فراوانی در میان کشورهایی که در حدود یک سده اخیر بر روی نقشه‌های جغرافیایی پیدا شده‌اند، دیده می‌شود.
اما در این میان، مردمان سرزمین‌هایی که تاریخ فرهنگ و تمدن آنان سر به هزاره‌هایی می‌زند که از فرط دیرینگی و کهنسالی در مه و ابهام فرو رفته و بر بسیاری از تمدن‌های جهان تأثیر نهاده‌اند، نیازی به چنین تاریخ‌سازی‌ها ندارند.
پیدایش و شکل‌گیری فرهنگ و تمدن مردمان سرزمینی که امروزه بزرگترین بخش آنرا «ایران» می‌نامیم و پهنه فرهنگی آن از «قونیه» تا «کاشغر» و «فرغانه» گستردگی داشته است، به هزاره‌هایی سر بر می‌زند که «میاندورود» و دلتای «نیل» در زیر آب‌های دریاها فرو خفته بودند.
به روزگارانی که فرمانروایان مهاجم آشور با افتخار از کشتار مردم و تخریب نیایشگاه‌ها و سوزاندن جوانان ایران‌زمین کتیبه می‌نگاشتند، همتای ایرانی‌ آنان فرمان آزادی اسیران، بازسازی نیایشگاه‌ها، احترام به ادیان و خدایان مردم را امضا می‌کند.
به روزگارانی که هر سپاه مهاجم در اندیشه تحمیل دین و خدای خود به مردمان فروکوفته است، آن مرد بزرگ ایران‌زمین فرمان می‌دهد که: «همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند».
فرهنگ و باورهای ایرانی، بدون هیچگونه دستور دینی، آکنده بوده است از کهن‌ترین فرمان‌ها برای حقوق بشر، برای پاسداشت محیط زیست، برای خوشنودی جانوران، برای مراجعه به رای مردم و برای زندگانی توأم با آرامی و خوشبختی.
هویت فرهنگی و تاریخی ایرانی، نیازی به «ساختن» ندارد؛ بلکه نیازمند «شناختن» است. شناختی که ما بسیار از آن دور مانده‌ایم و برای جبران دوری و بی‌اطلاعی خود، به خیال‌پردازی و دستکاری در اسناد و واقعیت‌های تاریخی روی آورده‌ایم. نیاکان ما بدون تحقیر اقوام و فرهنگ‌های دیگر، برای پیشرفت در دانش و فن‌آوری و دستیابی به جامعه‌ای آرمانی کوشیده‌اند؛ اما فرزندان امروز آنان علیرغم اینکه خود را شیفته و دلباخته پاسداشت دستاوردهای آنان معرفی می‌نمایند، عملاّ نه تنها کوششی شایسته برای شناخت و بهره‌گیری از تجربه آنان و کوششی مضاعف برای پیشبرد بیشتر آرمان آنان به خرج نمی‌دهند، بلکه می‌کوشند تا کوتاهی‌های خود را با داستان‌سازی‌های نادرست جبران کنند و با تحقیر دیگران خود را بزرگ بشمارند. شیوه‌هایی که آشکارا در تضاد با آموزه‌های نیاکان و فرهنگ ملی است.
امروزه واقعیت‌های تاریخی فرهنگ ایران به دست کسان گوناگونی تحریف و تباه می‌شود. گروهی از اینان، آشکارا و از روی‌ بدخواهی و به قصد بزرگ داشتن و تبلیغ هر آن مرام و مکتبی که صلاح و منفعت خود را در آن می‌بینند، با ناراستی به عناد و تحریف روی می‌آورند. اهداف و روش‌های این گروه آشکارتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد.
اما از سوی دیگر، واقعیت‌های تاریخی ایران به دست کسان دیگری نیز جعل و دستکاری می‌شود که اتفاقاّ از دوستداران و دلسوزان فرهنگ ایران هستند و گمان می‌کنند که داده‌های تاریخی به خودی‌خود جالب و مفید نیستند، بلکه هنگامی زیبا و باشکوه می‌شوند که به دلخواه شخصی و موافق با نیازهای روزمره (و احیاناّ سیاسی) آرایش داده شوند و به شکل دلخواه خود در آیند. برخی از این گروه، به درستی در برابر تخریب آثار باستانی بسیار حساس و نگران هستند؛ اما در برابر تخریب تاریخ و واقعیت‌های فرهنگی نه تنها حساسیت و نگرانی‌ای ندارند که حتی خود به آن دامن می‌زنند و پیشتاز آن نیز می‌شوند.
در اینجا به چند نمونه از اینگونه جعل و تحریف‌‌ها می‌پردازم که عبارتند از: کتیبه‌ای منسوب به کورش بزرگ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصیتنامه داریوش بزرگ و نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب به یکدیگر.
نگارنده، این انتقاد دوستان را نیز روا می‌داند که شایسته نیست با پرداختن به چنین افسانه‌ها و خیال‌پردازی‌هایی به آنها دامن زد؛ اما چون تأثیر این سخنان نادرست بر روی جوانان دوستدار فرهنگ و هویت ملی، موجب گمراهی و همچنین طعنه و ریشخند بدخواهانی شده است؛ لازم به نظر آمد تا به کوتاهی بدان پرداخته شود. این جوانان و دانشجویان، بارها برای مباحثه با بهانه‌جویانی که کوشش می‌کنند هویت ملی و تاریخی او را ناچیز و نادرست بشمارند، سراغ اسناد و مدارکی در زمینه ادعاهای یادشده بالا را گرفتند و من جز اینکه به آنان یادآور شوم که قربانی خیال‌پردازان و داستان‌سازان شده‌اند و یادآوری اینکه پیش از اتکا به هر ادعایی، ابتدا درستی و اصالت آنرا تحقیق کنند، و تکرار فراوان هر سخن و ادعایی، به تنهایی دلیل درستی آن نتواند بود، سخن دیگری برای آنان نداشتم. بدین ترتیب، این جوانان نه تنها در برابر بهانه‌جویان پیرامون خود احساس ناتوانی می‌کردند، بلکه به هر آن واقعیت تاریخی دیگر نیز تردید می‌کردند.
به راستی گناه این احساس به عهده چه کسانی است؟ به عهده مغرضان و بهانه‌جویان، یا به گردن کسانی که در زیر پرچم ایران‌دوستی، به دستکاری در تاریخ و فرهنگ یک کشور بزرگ و کهنسال می‌پردازند و به دست خود و بدون هیچ کلنگ و تیشه‌ای به نابودی آن همت می‌گمارند؟
کتیبه‌ای منسوب به کورش بزرگ که با عبارت «اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته‌ام . . .» آغاز می‌شود، نمونه‌ای بارز از چنین اقدامات و داستان‌سرایی‌های ویرانگر و دروغین است. این کتیبه ساختگی بخاطر متن به ظاهر زیبا و دلنشینی که دارد و برای کاربردی که در نیش و کنایه‌های سیاسی امروزی دارد، به گستردگی در نشریات گوناگون منتشر شده و جالب است که در هیچ کجا هم امضای کسی در پای آن نیست. هیچکس نیازی ندیده است تا توضیح دهد این متن توسط چه کسی به فارسی برگردان و گزارش شده است؟ واژگان از بین‌رفته یا آسیب‌دیده متن کدام‌ها بوده‌اند؟ بر سر ترجمه کدام واژه‌ها اختلاف نظر وجود دارد؟ چرا در میان آثار هیچیک از دانشمندان و پژوهشگرانی که عمری را بر سر شناخت و ترجمان کتیبه‌ها و متون ایرانی نهاده‌اند، چنین متنی وجود ندارد؟ و چرا پیش از چند سال اخیر هیچکس با چنین متنی آشنا نبوده است؟ آیا این کتیبه، همان منشور معروف کورش است یا کتیبه‌ای دیگر؟ اگر همان است، پس چگونه است که ده‌ها ترجمه گوناگون که از منشور کورش به زبان‌های گوناگون انجام شده و در این ۱۳۰ سال اخیر بارها و بارها منتشر شده است، هیچگونه شباهتی به این متن ندارند؟ و اگر متفاوت از منشور کورش است، این متن در اصل به چه زبانی و بر روی چه نوشته شده و اکنون در کجا نگاهداری می‌شود و متن آوانوشت آن به زبان اصلی کجاست و بدست چه کسی انجام شده است؟ تصور نمی‌کنم که کسی بخواهد ادعا کند که متن فارسی حاضر، عیناّ به قلم کورش بزرگ است.
اینها نمونه‌ای از پرسش‌هایی است که هیچگاه همراه با انتشار این متن به آنها پاسخ داده نشده و جالب‌تر اینکه بعضی از خوانندگان آن نیز از فرط شیفتگی به متن آن، نیازی به چنین پرسش‌هایی در خود ندیده‌اند و در صورت نیاز به ارائه مدرک، سؤال کننده را به نشریه یا وب‌سایت دیگری حواله داده‌اند، بدون اینکه در آن نشانی تازه نیز پاسخی برای این پرسش‌ها به دست آید.
عبارت «به یاری مزدا» علاوه بر نادرستی، خود آشکارا ناقض رفتار افتخارآمیز و شایسته ستایش کورش بزرگ است که بر خلاف تمامی فاتحان دیگر، در اندیشه تحمیل خدای خود به دیگر مردمان نبوده و در متن منشور خود از خدایان مردم بابل یعنی «مردوک» و «نـبـو» یاد می‌کند و آنان را گرامی می‌دارد.
نکته دوم در این است که ما امروزه علاقه عجیبی به بازتاب توجه سازمان‌های جهانی به فرهنگ خود پیدا کرده‌ایم و چنانچه توجهی هم در کار نباشد، آنرا در خیال خود می‌تراشیم و صیقل می‌دهیم. انتشار اخباری شبیه اینکه «فلان عملیات عمرانی یا تخریبی موجب از دست رفتن فرصت ثبت جهانی یک اثر باستانی در فهرست یونسکو شد» به فراوانی در نشریات ما به دیده می‌آیند. گویی ارزش آثار باستانی ما تنها برای ثبت جهانی آن است و در غیر اینصورت ارزش دیگری ندارند. چنین شیوه‌های اعتراض به آسیب‌دیدگی بناهای باستانی، نمونه‌ای از خود باختگی فرهنگی امروزین ما در برابر جامعه غرب است.
با چنین نگرشی است که وقتی سازمانی بین‌المللی به یکی از مظاهر فرهنگی ما توجهی نشان می‌دهد، موجب توجه بیشتر ما نیز می‌شود و اگر توجهی نشان داده نشود، احساس کمبودی می‌کنیم که لازم می‌دانیم متعاقب آن به جعل و نسبت نادرست به آن سازمان‌ها روی ‌آوریم. نمونه‌ای از آن اینکه در یکی- دو سال اخیر ناگهان موجی به راه افتاد که سازمان ملل متحد روز ۲۹ اکتبر/ ۷ آبان را «روز جهانی کورش» یا «روز جهانی حقوق بشر کورش» یا عبارت‌هایی شبیه این، نامیده است. انتشار چنین خبری، موجب شوق‌زدگی و دستپاچگی بسیاری از ما شد و بدون اینکه درستی آنرا بررسی کنیم، به بازگویی فراوان آن پرداختیم.
گویندگان و منتشر کنندگان چنین خبری نیز خود را بی‌نیاز از آن دانستند که توضیح دهند در کدامین هنگام سازمان ملل چنین تصمیمی را گرفته است و چرا در هیچیک از اسناد و تقویم‌های رسمی سازمان از چنین مناسبتی نامی برده نشده است و چرا جز عده‌ای از ایرانیان کس دیگری با چنین روز جهانی آشنا نیست؟ اینها پرسش‌هایی بودند که هیچگاه به آنها پرداخته نشد و برخی از خوانندگان نیز از شدت شیفتگی نیازی به چنین پرسش‌هایی را احساس نکرده و آنرا به دفعات بازنشر کردند.
در این میان بسیاری از نشریات و انجمن‌ها، پس از اینکه از نادرستی چنین ادعایی باخبر شدند، آنرا از وب‌سایت خود حذف کردند و برخی دیگر، نام سازمان ملل را به عبارت‌های نامفهوم و موهومی مانند «نهادهای بین‌المللی»، «دوستداران حقوق بشر» و عبارت‌هایی شبیه به آن تغییر دادند و در باره زمان پیدایش چنین روزی نیز از عبارت مبهم‌تر و موهوم‌تر «از دیرباز» اکتفا کردند. اگر تا این هنگام، انتشار چنین اخباری، ناشی از بی‌اطلاعی بود، اینک آشکارا تبدیل به عوام‌فریبی ‌شده بود.
البته مسلم است که نگارنده قصد ندارد لزوم وجود روزی برای بزرگداشت کورش بزرگ را نادیده بگیرد که بسیار هم لازم به نظر می‌رسد؛ بلکه بر این باور است که انتخاب چنین روزی می‌‌باید با بحث و بررسی و صلاحدید در میان هم‌میهنان انتخاب شود و نیازی هم به انتساب ساختگی آن به «دیرباز» و یا سازمان‌های بین‌المللی نیست. در این زمینه، چند سند تاریخی، همچو «رویدادنامه کورش و نبونید» موجود هستند که به ثبت زمان رویدادهای عصر کورش پرداخته‌اند.
سومین نکته چنین است که همان ویژگی خودباختگی در برابر سازمان‌های جهانی و به ویژه سازمان ملل، موجب شد که در چند سال اخیر عده‌ای دیگر مدعی شوند که منشور کورش بزرگ بر سر در سازمان ملل متحد نصب شده است. در چنین ادعایی نیز نیازی به توضیح بیشتری نبوده است که این «سردر» کدامیک از درهای سازمان، کدامیک از ادارات آن و در کدام شهر یا کشور است؟ چه زمانی و به چه خط و زبانی نگاشته شده و چگونه است که هیچکس چنین سردر مزین به کتیبه کورش را ندیده و حتی عکسی هم از آن وجود ندارد؟
ای کاش ما بجای چنین سخنان خیالی و بی‌فایده و پر ضرر، به این می‌پرداختیم که چرا در غرفه‌های محصولات فرهنگی کشورهای گوناگون در مقر اصلی سازمان ملل در نیویورک، حتی کشورهایی مانند زامبیا و قطر و عراق و افغانستان نمایندگانی دارند و جای ایران در آن میان خالیست؟ در آنجا حتی برای گردشگرانی که به زبان‌های «بنینی» و «سوماترایی» مراجعه می‌کنند، راهنمایانی وجود دارد، اما هیچ راهنمای فارسی‌زبانی در آنجا به چشم نمی‌خورد. متأسفانه بسیار دیده و شنیده‌ایم که حتی در اماکنی که راهنمایان فارسی‌زبان وجود دارند، برخی از هم‌میهنان ما بازهم به راهنمایان انگلیسی‌زبان مراجعه می‌کنند «چون زبان می‌دانند». از همین‌روی است که بنا به آمار مایکروسافت، نسخه فارسی ویندوز کمتر از همه دیگر زبان‌های جهان توسط فارسی‌زبانان استفاده می‌شود چرا که «زبان می‌دانند». اینها نمونه‌هایی کوچک از خودباختگی ما در برابر فرهنگ غرب و در عین‌حال شعار وطن‌دوستی سر دادن است.
البته همانگونه که در چاپ پنجم کتاب «منشور کورش هخامنشی» آورده‌ام، نسخه‌بدلی از منشور کورش در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می‌شود. این نسخه در فضای مابین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد. مکانی که نمونه‌ای از آثار فرهنگی کشورهای گوناگون در آنجا نگهداری می‌شود.
پیدایش متنی به نام «وصیت‌نامه داریوش بزرگ» و «نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب» به یکدیگر، دو نمونه دیگر از چنین دستکاری‌های تاریخی است. این نامه‌ها نیز بدون امضای پژوهشگر یا گزارنده آن هستند و مدعیان چنین نامه‌هایی در پاسخ خواننده جستجوگر بیان می‌دارند که متن اصلی آن در «موزه لندن» است. موزه‌ای که با این نام در دنیا شناخته‌شده نیست. نامه‌هایی که دانسته نیست به چه زبان و خطی نگاشته شده‌اند و کی و در کجا پیدا شده‌اند. کدامین کس آنها را آوانویسی و ترجمه کرده و بخش‌های آسیب‌دیده یا نامفهوم آن کدام هستند. چرا عکسی از آن‌ها حتی در کاتالوگ‌های موزه دیده نشده و چرا تا این اواخر کسی نامی از آن‌ها نشنیده بود. تنها همین کافی است که پس از یونسکو و سازمان ملل و سردر آن، اکنون سر از موزه‌ای در آوریم که حتی خودش نیز وجود خارجی ندارد.
به گمان این نگارنده، چنین شیوه‌هایی در گفتارهای تاریخی هیچ تفاوتی با تخریب اثری باستانی و یا ساختن بنایی نوظهور و انتساب آن به دوران باستان ندارد.

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

شرح حال شادروان استاد غلامحسين بيگجه خانی نوازنده بزرگ تار آذربایجانی


ویدئوی اجرای استاد بیگجه خانی و فرنام که هر دو از استادان بنام تار و دایره بودند.

استاد غلامحسين بيگجه خاني در خانواده ي هنرمند ؛ فرزند حسينعلي خان بيگجه خاني ؛ برادر کوچکتر ممي بيگجه خاني که از هنرمندان و تارنوازان زمان خود بودند در سال 1297 شمسي در شهر تبريز در محله سنجران کوچه قره چي لر دربند تارزنلر به دنيا آمد . در اين محله هنرمندان بسيار با ذوقي پرورش يافته اند ولي به دليل عدم حمايت هر کدام به نوعي از مسير هنري خارج و مثل درختي که نور و آب به آن نرسد پژمرده شده اند .پسر عموها و اکثر فاميل هاي استاد بيگجه خاني از هنرمندان موسيقي بوده اند .
استاد بيگجه خاني از شش سالگي آموزش تار به سبک فارسي را نزد پدر شروع کرد و بعد از فوت پدر از سال 1310 شمسي نزد شاگرد پدرش رضا قلي خان زابولي آذر به آموزش خود ادامه داده و استعداد نوازندگي خود را در تار نشان داد و از طرف محافل هنري و مردم مورد استقبال قرار گرفت .
فعاليت هاي نوازندگي استاد بيگجه خاني نه فقط به تار ايراني خلاصه مي شود ، بلکه تار آذربايجاني را نيز در حد مورد قبول بخوبي ايفا مي کردند .فعاليتهاي استاد بيگجه خاني زير نظر اساتيد موسيقي جمهوري آذربايجان مانند ، جهانگير جهانگيراف ؛ آهنگساز و رهبر ارکستر و حاجي خان محمد اف ؛ نوازنده برجسته تار آذربايجاني انجام مي گرفت .
تکنيک قوي ؛ تک نوازي استاد بيگجه خاني را بالا برده و به همين خاطر نيز مقبوليت استاد بيگجه خاني بعنوان تار نواز صاحب سبک ( مکتب تبريز ) از طرف اساتيد فن و هنرمندان قرار گرفته است .
استاد بيگجه خاني همزمان با تأسيس راديو تبريز در ارديبهشت سال 1325 شمسي فعاليت خود را در آن جا نيز شروع و مدتي نيز سرپرست ارکستر ايراني راديو تبريز بودند .
استاد بيگجه خاني علاوه بر تکنولوژي ماهرانه تار شيرازی در ارکسترهاي بزرگ آذربايجاني به رهبري جهانگير جهانگيراف و آساطور صفريان به عنوان نوازنده تار آذربايجاني نيز فعاليت مستمري داشت . آخرين کنسرت رسمي استاد بيگجه خاني با گروه چاووش بود که در سال 1363 برگزار شد .
استاد بيگجه خاني خصوصيات هنري والايي داشت ، استاد در اجراها هميشه لباس مرتب و با ظاهري آراسته حاضر مي شدند ؛ خصوصيات اخلاقي وي نيز زبانزد مردم و هنرمندان شهر تبريز مي باشد که با مهرباني و متانت خاصي با مردم برخورد مي کرد .
استاد غلامحسين بيگجه خاني بعد از عمري تلاش هنري در 24 فروردين 1366 در بيمارستان 29 بهمن تبريز براي هميشه چشم از جهان فرو بست و آثار گرانبهائي از خود به يادگار گذاشت و بعد از اين اتفاق بود که در سالهاي مريضي و تنهائي وي کسي احوالي از او نمي پرسيد و سراغش نميرفت ولي بعد از مرگ استاد طبق عادت قديمي همه هنرمندان و هنر دوستان براي خاکسپاري اش از همه جاي ايران و بخصوص تهران به شهر تبريز روانه شدند ، در بين هنرمندان اساتيد بنام و مشهور از جمله استاد شجريان نيز بودند . مراسم خاکسپاري بسيار با شکوه و مراسم ختم و تعزيه بي نظير براي استاد بيگجه خاني برگزار شد و جسم نحيف اش در قطعه هنرمندان تبريز بخاک سپرده شد .




اوستاد قولام حوسئن بيگجه خاني
آتاسي نين آدي حوسئن علي خان بيگجه خاني ؛ 1297 گونش ايلي تبريزده دوغولدو ( سنجران محله سي ؛ قره چي لر کوچه سي ؛ تارزن لر دربندي )
بو محله ده چوخلو هنرمند و موسيقي چي بسله نيب . اونون قارداشي نين آدي ممي بيگچه خاني ، اؤز زامانين دا ياخشي تار چالاردي .
اوستادين عم اوغلولاري دا اؤز زامان لاريندا ياخشي موسيقي چي ديلر ؛ آنجاق چوخ تأسف لر کي اولار ، دؤلت طرفين دن يارديم اولماديق لارينا گؤره ، ياواش ياواش هنر و صنعت يولون دان چکيلميش لر .
اوستاد بيگچه خاني تار چالماغي ( شيراز تاري ) آلتي ياشيندان آتاسي نين يانين دا باشلادي 1310 دا آتاسي نين بو دونيادن کؤچدويون دن سونرا ، تار چالماغي آتاسي نين شاگيردي اولان رضا قولي خان زابولي آذر يانيندا داوام ائتدي .
اوستاد شيراز تاريني چوخ ياخشيجا چالاردي ؛ آذربايجان تاريني دا ياخشي چالاردي .
اوستاد شجريانين بيداد آدلي ، هومايون دستگاهيندا ايفا ائتديگي کاسئت ده اوستاد بيگجه خاني نين چوخ اوستاد ليق لا چالينان تارين دان يارارلانيب .
او ، بير زامان لار آذربايجانين بؤيوک بسته کاري جاهانگير جاهانگيروو ( اورکستر رهبري اولان ) و تارچي حاجي خان محمداوو يانيندا چاليشدي .
اونون تشييع جنازه سينده بؤيوک موسيقي چيلر ؛ او جومله دن اوستاد محمد رضا شجريان واريديلار . اونون جنازه سي تبريز هنرمندلر قطعه سينده تورپاغا تاپشيريلدي .



Ustad QulamHüseyn Bəycəxani

Atasın adi HüseynƏli xan Bəycəxani; 1297 əgünəş ili Təbrizdə doğuldu (Səncəran məhəlləsi; Qərəçilər küçəsi; Tarzənlər dərbəndi)

Bu məhllədə çoxlu hünrəmənd və musiqiçi bəslənib. Onun qardaşının adi Məmi Bəycəxani, öz zamanında yaxşi tar çalardi.

Ustadın əmoğluları da öz zamanlarında yaxşi musiqiçidilər; ancaq çox təsüflər ki olar, dövlət tərəfindən yardım olmaqlarına görə, yavaş yavaş hünər və sənət yolundan çəkilmişlər.

Ustad Bəycəxani tar çalmaği (Şiraz tari) alti yaşından atasının yanında başladi 1310 da atasının bu dünyadan köçdüyündən sonra, tar çalmaği atasının şagirdi olan Riza Quli Xan Zabuli Azər yanında davam etdi. Ustad Şiraz tarını çox yaxşıca çalardi; Azərbaycan tarını da yaxşi çalardi.

Ustad Şəcəriyan bidad adli, humayun dəstgahında ifa etdigi kasetdə ustad Bəycəxaninin çox ustadlıqla çalınan tarından yararlanıb. O, bir zamanlar Azərbaycanın böyük bəstəkari Cahangir Cahangirov (orkester rəhbəri olan) və tarçi Haci xan Məhəmmədov yanında çalışdi. Onun təşyi cənazəsində böyük musiqiçilər; o cümlədən ustad MəhəmmədRiza Şəcəriyan varidılar. Onun cənazəsi Təbriz hünərməndlər qətəsində torpağa tapşırıldi.

واژگان ترکی در زبان فارسی

تمام زبانهای دنیا از زبانهای دیگر کلمه می گیرند و کلمه نیز می دهند. حتی اگر این زبان زبانی بین المللی همچون انگلیسی باشد. زبان ترکی و فارسی نیز در طول قرنها ، به دلیل همجواری و تشکیل حکومتهای مشترک توسط این دو قوم کلمات بسیاری را از هم گرفته اند.
مخصوصا وقتی بدانیم که بسیاری از سلسه های حکومتی بعد از اسلام در ایران ترک تبار بوده اند (مثلا غزنویان، سلجوقیان، آق قویونلوها و قره قویونلو ها، صفویان، افشاریه و قاجار ها) علاوه بر آن در دولتهای دیگر نیز، در اکثر اوقات امور نظامی و لشکری در دست امیران ترک تبار بوده است. به همین دلیل در حوزه نظامی بیش از سایر حوزه ها با وفور اصطلاحات ترکی مواجه هستیم، اصطلاحاتی نظیر قشون، اردو، قنداق، ماشه، گلنگدن، فشنگ و حتی بیشتر درجات نظامی (قبل از دوره رضاخان) نیز نام ترکی داشتند، مثل یوزباشی، مین باشی، گزمه، داروغه و غیره
در مجموعه واژگان ترکی در زبان فارسی، سعی می کنیم هر بار با تعدادی از این لغات آشنا شویم و در صورت امکان ریشه آن لغات را هم ذکر کنیم.
آبجی:
لغتنامه دهخدا: آبجی . (از ترکی ، اِسم مرکب ) (از ترکی-آغاباجی ، مرکب از: آغا= سید و سیده + باجی = خواهر) در تداول خانگی ، خواهر
معمولا به معنای خواهر بزرگوار بکار می رود، در ترکی ترکیه، معادلی از آن برای احترام به برادر وجود دارد “آبی” که از آقا بیگ گرفته شده و به معنای برادر بزرگوار به کار می رود.
اتابک:
لغتنامه دهخدا: اتابک . [ اَ بَ] (ترکی ، صفت مرکب ، اِسم مرکب ) مرکب از دو کلمهء ترکی اتا بمعنی پدر و بک شاید مخفف بیوک بمعنی بزرگ یا پدر بزرگ . || لالا و مؤدب و مربی کودک ، بالخاصه شاهزادگان . || وزیر بزرگ . || پادشاه . || اتالیق ، یعنی پدرخوانده
الان برای نامگذاری پسران کاربرد دارد. در گذشته یک منسب حکومتی بوده و لقب بسیاری از صدراعظم ها
اتاق:
لغتنامه دهخدا: اطاق . [ اُ ] (اِسم)  صاحب فرهنگ نظام در ذیل اتاغ آورده است: یک حجره از حجرات خانه . مثال : در خانهء من چندین اتاغ است . لفظ مذکور ترکی را با قاف (اتاق ) و با طا (اطاق ) هم می نویسند و در تحریر امروز ایران آخری (اطاق ) رایج است . در اصل زبان فارسی خانه را سرا و اطاق را خانه میگفتند، اکنون هم در بسیاری از السنهء ولایتی همان طور است . (فرهنگ نظام ). و صاحب آنندراج در ذیل اتاق و اتاغ آرد: خانه و خیمه . حجره و یورد و خانه و شبستان و جایی که آدمی در آن آسایش میکند و محلی که در آن رخت و سامان و اسباب خانه را میگذارند. (ناظم الاطباء). وثاق . مشکو. دورین . کریچه . (یادداشت مؤلف ).
اتراق:
لغتنامه دهخدا: اتراق . [ اُ تُ / اُ ] (ترکی ، اِسم) توقف چندروزه در سفری بجائی .
به معنای فعلی هم بکار میرود بصورت “اتراق+کردن” که حالت مصدری همان اسم است.
اجاق:
لغتنامه دهخدا: اجاق .[ اُ ] (ترکی ، اِسم) اجاغ . دیگدان . دیگ پایه . آتشدان . || دودمان . خاندان . آل . دوده
بعضا ذکر شده است که ریشه کلمه از اوت(آتش) و جاغ یا ـاغ (پسوند مکان) گرفته شده است (کتاب واژگان زبان ترکی در فارسی- تالیف محمد صادق نائبی)
آچار:
لغتنامه دهخدا: ترکی – اسم -(ظ. از آچمق ترکي گشودن ) کليد. دست افزار فلزين که بدان چوب پنبه شيشه و پيچ و مهره هاي آهنين را باز کنند.
آچار دیگری با ریشه فارسی نیز وجود دارد که معنای آن ترشی یا چاشنی غذایی است و امروزه دیگر استفاده نمی شود.
آچمَز:
لغتنامه دهخدا: مَز- صفت -(ظ. از ترکي ِ آچلمز به معني باز نمي شود) مهره اي که اگر آن را برگيرند شاه شطرنج زده شود
مانند آچار از ریشه آچماق به معنای باز شدن گرفته شده است. آچار به معنای وسیله باز کننده است و آچمز به معنای حالت بسته و باز نشدنی
آذوقه:
لغتنامه دهخدا: (بعضي گويند کلمه ترکي است ) ساز. ساز ره . برگ. آنچه از خوردني همراه دارند سفر را. آنچه در خانه از غله و حبوب و امثال آن گرد کنند مصرف چند ماهي يا سالي را
گویا از ریشه آزیق که از کلمات ترکی باستان است گرفته شده است (فرهنگ واژگان زبان ترکی در پارسی-محمد صادق نایبی)
اردو:
لغتنامه دهخدا: 1-اُ- ترکی-اسم- مجموع سپاهيان با تمام لوازم آن که بجانبي گسيل دارند. مجموعه قشون و لوازم او در سفر
2- اُ-ترکی-اسم خاص -نام زباني که اکنون در پاکستان و هندوستان رايج است . اساس اين زبان مختلط است …اردو کلمه ايست ترکي به معني لشکرگاه و سپاه . چون در لشکر سلطان غزنوی {که در ناحیه مابین غزنین و لاهور پراکنده بودند-شرح کامل در لغتنامه دهخدا}، ايرانيان و ترکان و هندوان با هم ميزيستند، زبان آنان که ترکيبي از زبان اين سه قوم بود بنام زبان ((اهل ِ اردو)) يابنحو اختصار زبان ((اردو)) خوانده شد.
ریشه کلمه اردو از دو قسمت اور (به معنای وسط-همانگونه که در کلمه اورتا orta نیز وارد شده است) و دو به معنای مرکز گرفته شده است. یعنی قرارگاه مرکزی. ( ماخذ واژگان…-دکتر نایبی)
ارس:
لغتنامه دهخدا: اَ رَ – ترکی- اسم خاص- (… خان ) نام شاهزاده اي است از قبچاق
معرب آراز است. که خود از دو جزء تشکیل یافته : آر (مرد-پهلوان) و آذ (نام قوم-همانگونه که در نام آذر یا قوم آذربایجانی آمده است)
در مورد ریشه آذر و ارتباط آن با آذ این نکته را خاطر نشان می کنم که نام اقوام در ترکی معمولا پسوند ـار یا ـَر به خود میگیرد. مثلا افشار، قاجار،تاتار،بلغار، آذر و غیره
قا

لغتنامه دهخدا: ترکی- اسم – خواجه . کيا. مهتر. سراکار. سرکار. بزرگ. سَر. سَرور. مير. ميره . خداوند. خداوندگار. سيّد. مولي . صاحب . و در صدر يا ذيل نامهاي خاص ، کلمه تعظيم است
کلمه آق (آغ) در ترکی علاوه بر معنای متداول آن (رنگ سفید) مفهوم پاکی و بزرگی و سروری را هم می رسانده
آقاسی
لغتنامه دهخدا: ترکی – اسم مرکب -شايد از  آقا، سيد+ سي ، حرف اضافه
از Ağa + Si  تشکیل شده. پسوند “سی” معنای مضافی می دهد. همانطور که در بابک قالاسی (قلعه بابک) چنین معنایی دارد. آقاسی در ترکیب با نام محل یا امور خاصی، معنای ریاست داشته. مثلا ائشیک آغاسی (ریس اداره دربار) یا قوللـه‌ر آغاسی (رییس خادمان خاص)
آلاچیق
لغتنامه دهخدا: ترکی- اسم – آلاجق. کوخ . کوله
لغتنامه معین: اسم- ترکی- 1ـ نوعي خيمه كه از پارچه ـ هاي ضخيم درست مي كنند. 2 ـ سايباني كه ميان باغ يا صحرا از شاخه هاي درخت و چوب سازند. آلاجق و آلاچق نيز گويند
الک
لغتنامه دهخدا: اَ لَ – اسم – موبيز، ماخوذ از ترکي است . (ناظم الاطباء). تنگبيز. پرويزن . آردبيز
از مصدر ələmək به معنای غربال کردن گرفته شده است.
النگو
لغتنامه دهخدا: اَ لَ- ترکی – اسم – حلقه فلزي يا شيشه اي که زنان براي زينت در دست کنند. (فرهنگ نظام ). قسمي دست برنجن از بلور يا طلا يا نقره . بازوبند. دست آورنجن . دست رنجن . دستانه . سِوار.
آماج:
آماج و امج و آنناج و آماچ
1-نشان یا تابلوی شلیک، هدف تیر، سیبل
2-واحد طول در میان ترکها، که یک بیست و چهارم فرسنگ (حدود 250 متر) بوده، ظاهرا فاصله تیراندازی حدود 250 متر بوده و بنابراین از واژه آماج برای نامیدن همین میزان فاصله هم استفاده شده است (واژگان ترکی در زبان فارسی-محمد صادق نائبی)
اماج (اوماج) :
برهان قاطع: اسم ترکی- نوعی از آش آرد است
از اوغماق (اووماق) به معنی ساییدن گرفته شده است + ماج که پسوند اسم ساز است. در جمع می شود غذایی که از رشته (خمیر آرد سابیده) درست میشود. البته این آرد بصورت رشته در می آید و سپس نوعی آش رشته آردی از آن درست میشود
امید:
در اصل Umut بوده که از Um (بن فعلی از مصدر اومماک به معنای انتظار داشتن)  و Ut (پسوند -همانگونه که در قوروت (کشک)  نیز به انتهای قورو(بن فعلی از قوروماق=خشک شدن) اضافه شده و اسم می سازد) تشکیل شده است. که معنای ان می شود انتظار داشتن. امیدوار نیز از همین ریشه گرفته شده است و با اضافه شدن “وار ” (پسوند داشتن ) معنای “کسی که انتظار دارد” را می رساند
توضیحات بیشتر:  http://tr.wikipedia.org/wiki/Umut
انگ:
داغ و برچسب زدن به کسی – در معنای مجازی : افترا (فرهنگ واژگان ترکی در فارسی – نائبی)
آواره:
آو (شکار) +آر (مَرد:پسوند قومساز مثل تاتار، افشار، قاجار و غیره) آوار نام قومی آلتاییک و کوچنده که در حوالی قرون 6 تا 9 میلادی امپراتوری تشکیل دادند که مجارستان و آلبانی و چک و اسلواکیو اتریش و بخشهایی از آلمان کنونی را در بر می گرفت ( http://en.wikipedia.org/wiki/Eurasian_Avars (
ریشه ترکی: آوارا – به معنای کسی که چون آوارها سرگردان است.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

محمود افشار و ایرانیزاسیون


دکتر جمشید فاروقی 
 

پیش درآمد
تاریخ ایران هنوز افسانه است و رضاشاه بی گمان یكی از چهره‌های افسانه‌ای همین تاریخ افسانه‌زده است. براستی كیست او؟ آیا او بنیانگذار ایران نوین است و یا خودكامه‌ای است همچون خودكامگان قاجار؟ آیا می‌بایست او را رهایی‌بخش جامعه ایران از سنت‌زدگی دانست ویا سركوبگری كه در دوران حكومتش اندیشه و افكار مدرن هدف یورش گزمگان بوده است؟ براستی كیست این رضاشاه؟ آیا او وطنپرستی است كه با بنیاد نهادن یك نظم سیاسی در كشور از دامنه و گستره نفوذ دیگران كاسته است و یا سرسپرده‌ای بوده است مزدور كه تنها به فرمان و با اتكا بر قدرت بیگانگان بر تخت سلطنت تكیه زده است؟ هرگاه او رهبری پیشرو و ترقیخواه بوده است، پس چگونه بوده است كه نیروهای ترقیخواه در شمار قربانیان اصلی حكومت او بودند و از او و خشم او می‌گریختند؟ بهر روی این شخصیت افسانه‌ای تاریخ افسانه زده كشورمان با دو چهره متفاوت و گاه متضاد در صحنه سیاسی ایران حضور داشته است. تاریخ و زندگینامه سیاسی رضاشاه در چنگ دو افسانه گرفتار است. در بطن یكی، رضاشاه ناجی میهنی بلازده است، و در دل دیگری دیكتاتوری قهار و خودكامه‌ای كه تنها برای مانع شدن از نفوذ اتحاد شوروی از سوی بریتانیا در دستگاه سیاسی بی سامان آن هنگام "نصب" شده است.
نگاهی به ادبیات سیاسی چند دهه گذشته حكایت از این دوپارگی چهره رضاشاه در تاریخ ایران دارد. تاریخ دوران حكومت خاندان پهلوی تا واپسین روزهای حكومت محمدرضاشاه در پرده ضخیم ابهام و توهم گرفتار بوده است. دو "قرائت" از این تاریخ همزمان در ایران تبلیغ شده است كه هر دو برآمده از یكی از همان دو افسانه‌ای است كه از آن سخن راندیم. هر دو قرائت رویدادهای سیاسی و اجتماعی این دوره از تاریخ كشور در بند نگاهی ایدئولوژیك است. در برابر قرائت دولتی تاریخ با روایتی روبرو هستیم كه حزب توده ایران عرضه داشته است. رضاشاه در یك روایت فرزند برومند ملتی است متحد كه پرچم پرافتخار ایجاد ایران نوین را بدست گرفته است. در روایت دوم اما، او دست‌پروده امپریالیسم بریتانیاست كه با ماموریت سیاسی خاصی به سكوی قدرت سیاسی در ایران پرتاب شده است. هر دو افسانه بر نشانه‌ها و دلایلی چند قوام گرفته‌اند و از این چهره سیاسی تاریخ معاصر كشورمان شخصیتی دوپاره ساخته‌اند. تصویر رضاشاه نخست آن چنان با رضاشاه دوم تفاوت دارد كه گویی از دو فرد كاملا متفاوت سخن در میان است.
از نظر من در این نكته كه رضاشاه بنیانگذار ایران نوین است، جای كمترین تردیدی نیست. تنها پرسیدنی است كه آیا او یگانه معمار این ایران نوین بوده است یا در این راه همراهان و همفكرانی نیز داشته است؟ هرگاه عزیمتگاه ما در یافتن پاسخ برای این پرسش عقل سلیم باشد، آنگاه باید گفت كه یافتن پاسخ برای این پرسش كار چندان دشواری نیست. چه ایجاد یك نظم جدید اجتماعی چیزی نیست كه بتوان از یك فرد انتظار داشت و بدیهی است كه شمار كسانی كه رضاشاه را بگونه‌ای مستقیم و یا غیرمستقیم در انجام این مهم یاری رساند‌ه‌اند نمی‌توانسته اندك بوده باشد. اما نگاهی به هر دو روایت تاریخی یاد شده نشان می‌دهد كه یاد و اثر چندانی از این دیگران آن گونه كه باید و شاید در كار نیست. در بستر یك افسانه همه دستاوردهای سترگ سیاسی و اجتماعی كشور در كارنامه او ثبت شده است و در بستر افسانه دیگر، او یگانه كسی است كه مسوول همه نارسائیها و نابسامانیهاست. حال آن كه پروژه ایجاد ایران نوین، پروژه‌ای فراگیر و اجتماعی بوده و بی گمان می‌بایست بمثابه بزرگترین پروژه اجتماعی تاریخ كشور نگریسته شود. بسیاری زیر بیرق ایجاد ایران نوین گردآمدند و یكی از این افرادی كه نقشی بسزا در بنیانگذاری این ایران نوین داشته، دكترمحمود افشار است. پیش از پرداختن به نقش محمود افشار در معماری ایران نوین نگاه كوتاهی خواهم داشت به پیوند افسانه و تاریخ در ایران. در این مختصر توجه خود را اساسا معطوف داشته‌ام به مروری بر تاریخ آن هنگام، بر بستر ایده‌هایی كه محمود افشار مطرح كرده است. افشار بارها از نجات ایران سخن رانده است و این چیزی نیست كه تنها از سوی او مطرح شده باشد. از عصر ناصری تا كنون بسیاری با شعار نجات ایران پا به میدان نهاده‌اند. حال آن كه یكی از مهمترین عرصه‌های نجات ایران، نجات تاریخ ایران از غل و زنجیر افسانه‌هایی است كه مانع از شفافیت رویدادهای تاریخی شده و بر چشمان پژوهشگران غبار افشانی می‌كند. افسانه زدایی از تاریخ ایران یعنی شهامت دست یازیدن به یك ارزیابی فارغ از پروای خشم زندگان و لعنت مردگان.
تاریخی در خیمه افسانه
گفته‌اند و چه نیك گفته‌اند كه هر نسل تاریخ را از سر نو می‌نویسد. چرا كه زمان با گذشت خود پرده از رازهای بیشتری بر می‌گیرد، اسناد بیشتری منتشر می‌شوند و با كاهش یافتن بستگیها و وابستگیهای زندگان به چهره‌ها و رویدادهای تاریخی، امر پرتوافكنی مستقل به گوشه و كنار تاریخ بیشتر فراهم می‌آید. در صحت این گفته تردید روا نیست. اما هرگاه به تاریخ ایران بنگریم خواهیم دید كه نیاز به بازنویسی تاریخ كشور بسی بیشتر از آن نیازی است كه نسلی را بر آن می‌دارد تا تاریخ را به روایت خود حكایت كند. به گمان من بازنویسی تاریخ ایران لزوما دگرنویسی تاریخ ایران است. تردیدی ندارم كه این حكم، حكمی بس جسورانه است. مرا اما از دادن این حكم جسورانه پروایی نیست. چرا كه می‌دانم دگرنویسی تاریخ ایران بدون روحی جسور و جستجوگر ممكن نیست. دگرنویسی تاریخ ایران یعنی پرتوافكنی دگرباره بر همه آنچه كه گذشت و در این راه یافتن رد پای پیشداوریهای كارسازی شده در نگرش تاریخی و باور تاریخیمان و خنثی كردن این پیشداوریها پیش از انتشار دریافتهای تاریخی و گردن ننهادن در برابر چهره حق به جانب پژوهشگری كه حتی حاضر نشده است پژوهش خود را پیش از انتشار یك بار دیگر مرور كند!
همان گونه كه گفته شد یكی از دوره‌‌‌‌های تاریخی كشور كه به شدت نیازمند پرتوافكنی است، دوره حكومت رضاشاه است. گفتیم كه او بازیگری است با دو چهره متفاوت در بستر دو تاریخ افسانه‌زده. پرتوافكنی به این دوره حساس تاریخ كشور بدون افسانه‌زدایی از شخصیت و چهره او ممكن نیست. اما افسانه‌زدایی از این شخصیت تاریخی بدون افسانه‌زدایی از تاریخ این دوره ره به جایی نمی‌برد. چندی پیش در جایی نوشته بودم:
"بگذارید لحظه‌ای در مورد افسانه‌زدایی در مورد تاریخ ایران تامل كنیم. تاریخی كه چهره‌های كلیدی‌اش افسانه‌ای‌اند، خود افسانه است. تاریخ افسانه‌ای، افسانه تاریخی است. نوعی همزیستی تمایل، تخیل و تعقل با مشاهده تاریخی است. و همزیستی تمایل، تخیل و تعقل با مشاهده تاریخی، به عقلائی و منطقی شدن این مشاهده تاریخی ره نمی‌برد، بلكه بر عینیت آن مشاهده تاریخی سایه می‌افكند، آنرا قلب می‌كند و بازتاب و انعكاس آن رخداده تاریخی را از خود آن رخداده جدا ساخته و آنها را از یكدیگر بیگانه می‌سازد.
قصد تاریخ افسانه‌ای روشنگری نسبت به رویدادها و رخداده‌های تاریخی نیست. بیشتر تمایل به اثبات دارد. رویكرد به گذشته از سكوی حال و آینده است و از اینرو، از پراگماتیسم ناب سرشار است. همزیستی افسانه و تاریخ، همزیستی پیشداوری و مشاهده است... رهانیدن تاریخ كشورمان و ایرانشناسی نوپای كشور از چهره‌های افسانه‌ای در گروی رهانیدن این تاریخ از افسانه است. چه حضور و نقش چهره‌های افسانه‌ای در تاریخ كشورمان معلول و محصول فضائی افسانه‌ایست كه این تاریخ افسانه‌ای و یا این افسانه تاریخی فراهم آورده است. جای تردیدی نیست كه چهره‌های افسانه‌ای تنها در افسانه می‌زیند..."[1]
در این بین باید كوشید تصویری واقعی‌تر از آن دوران ارائه داد. در همین رابطه است كه نگاهی دارم به نظرگاههای دكتر محمود افشار. او یكی از سرآمدگان سیاسی دوران خویش است. نخبه‌ای است كه در سایه شخصیتهایی چون داور، تیمورتاش، كسروی و مصدق كمتر در كانون توجه پژوهشگران تاریخ این دوران قرار داشته است. اما نگاهی عمیقتر به تاریخ این دوران به وضوح نشان می‌دهد كه بسیاری از تحولات سیاسی از تلاشهای رضاشاه از "ایرانیزه" كردن ایران گرفته تا انقلاب سفید محمدرضاشاه برتافته از پاره‌ای از ایده‌هایی است كه پیشتر از سوی محمود افشار مطرح شده است.
یكى از ویژگیهای تاریخ افسانه‌ای همانا ساده‌نگری است. شخصیتهای افسانه‌ای یك چنین تاریخی از مرزهای تعریف شده توان و قدرت انسانهای غیرافسانه‌ای بسیار فاصله می‌گیرند و گاه بدل به یلانی می‌شوند كه با اراده‌ای آهنین و توانی ستایش برانگیز ناممكن‌ها را ممكن می‌سازند. جهان واقعی اما زمانی ظاهر می‌شود كه وادی افسانه به انتها می‌رسد. در این جهان واقعی، چهره‌های گمنام و تقریبا ناآشنایی كه در پس پرده عمل می‌كردند، ظاهر می‌شوند و معلوم می‌گردد كه بدون همیاری این چهره‌ها بسیاری از تحولات اجتماعی اصولا ناممكن می‌بودند. دكتر محمود افشار یكی از همین چهره‌های كمتر شناخته شده تاریخ معاصرمان است.
من در این مختصر تنها به دو مفهوم كلیدی در تفكر محمود افشار اشاره دارم. و این دو یكی مفهوم "وحدت ملی" است و دیگری مفهوم "ایرانیزاسیون". در این مقاله روشن خواهد شد كه ایده ایرانیزاسیون كه عمدتا توسط رضاشاه عملی گشت توسط افشار مهندسی شده است. گرچه باید افزود كه دكتر افشار خود واژه "ایرانیزاسیون" را بكار نمی‌گیرد، اما به موفقیت برآمده از كارگرفت سیاست "آمریكانیزاسیون" در جامعه چند ملیتی آمریكا اشاره دارد و با پافشاری بر دو مفهوم "وحدت ملی" و "پان ایرانیسم" خواستار اجرای چنین سیاستی در ایران می‌شود. كارگرفت واژه "آمریكانیزاسیون" توسط افشار حكایت از آشنایی وی با پدیده چندپارگی ملی دارد.
ایران نوین
صرفنظر از این بحث كه رضاخان چگونه و بر بستر كدامین آرایش سیاسی به قدرت دست یافت و به رضاشاه فراروئید، در این نكته نمی‌بایست تردید ورزید كه وی بنیانگذار ایران نوین بود. پروژه ایجاد ایران نوین ادامه همان سیاستی نبود كه به گونه‌ای پراكنده در عصر ناصری شروع شده بود. ایجاد ایران نوین یك گسست تاریخی بود. گسست از تاریخ ایران سنت‌زده گذشته بود و می‌بایست راه را برای ایجاد یك جامعه مدرن در ایران هموار می‌ساخت. گسست ایران مدرن پایان حیات ایران سنت‌زده نبود، بلكه به روییدن جامعه‌ای مدرن در دل جامعه‌ای سنتی منجر شد. جامعه مدرن ابتدا با اتكا به اتوریته دولت مركزی در ایران و قوه قهر آن در حاشیه جامعه بحران‌زده و سنتی ایران زاده شد. در جریان رشد تدریجی ولی شتابان، این جامعه مدرن[2] بر جامعه سنتی تفوق یافت اما نتوانست به گونه‌ای فراگیر همه عرصه‌های حیات اجتماعی كشور را تحت پوشش خود قرار دهد و ناگزیر به یك همزیستی ناسالم با جامعه سنتی تن داد. همزیستی كه می‌توانست از دامنه و گستره ستیزه‌جویی بین جامعه سنتی و مدرن در ایران بكاهد و از این رو مانع از عمق یافتن بحران سیاسی در كشور گردد، اما در عین حال راه را برای بحرانهای بزرگتر در كشور فراهم آورد.
ایران نوین شاخصهای متعددی داشت و جنبه‌ها و عرصه‌های بس متفاوت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را در بر می‌گرفت. دامنه، ابعاد و گستره تاثیر نهایی این تحولات چنان بود كه می‌توان پروژه ایجاد ایران نوین را پروژه‌ای انقلابی تلقی كرد.[3] می‌توان گفت كه ایجاد زیرساخت اقتصادی و بهبود راههای كشور نقشی بسیار مهم در متحول شدن كشور ایفا نمودند و تحولات عظیم اقتصادی چهره ایران را از اساس دگرگون ساخت، اما در صحت این نكته تردیدی نمیبایست داشت كه دستاورد اصلی ایران نوین، دستاوردی سیاسی بود. مهمترین برآمد سیاسی این ایران نوین همانا ایجاد دولت مدرن در كشور بود و تاسیس دولت مدرن در عصر پهلوی سرآغاز تاریخ جدید در ایران بود.[4]
در ادامه مقاله به مختصات این دولت مدرن و پیش زمینه‌های ایجاد آن نگاهی خواهیم داشت. در اینجا تنها به بیان این نكته اكتفا می‌كنیم كه بین دولت مركزی و تمركز قدرت سیاسی تفاوتی ظریف وجود دارد كه از نظر بسیاری از پژوهشگران و مورخان به دور مانده است. در ایران پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی صرفنظر از دوره‌های كوتاه گذار و انتقال قدرت از ایلی به ایل دیگر، دولت مركزی در كشور وجود داشته است. وجود دولت مركزی در آن هنگام به معنای تمركز قدرت سیاسی نبوده است. در واقع قدرت دولت مركزی در ایران در كنار دیگر مراكز قدرت در كشور حضور و نقش داشته است. قدرت دولت مركزی از پایتخت كشور شروع می‌شده و با فاصله گرفتن از مرزهای پایتخت تحلیل می‌رفته است. پایتخت این دولت ایلاتی عموما شهری از منطقه زیستگاه همان ایل بوده است. از همین روست كه ما در هزار ساله پیش از قدرت گیری حكومت پهلوی همواره شاهد تغییر پایتخت كشور از شهری به شهر دیگر بوده‌ایم. دولتهای ایلاتی ایران از یك سو در بین وابستگان ایل خود و از سوی دیگر در مراكز تجمع نیروهای نظامی خود صاحب اتوریته و قدرت بودند. دولت مدرن در ایران كه شاخص اصلی مدرنیزاسیون اتوكراتیك رضاشاه بود، برای نخستین‌بار پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی، در راستای تمركز قدرت سیاسی و همچنین تمركز اتوریته گام برداشت و در این راه نسبتا موفق نیز بود.
دولت مركزی لزوما دولتی مدرن نیست. در ایران پیش از عصر پهلوی دولت مركزی هیچگاه بر بیناد تمركز اتوریته و تمركز قدرت سیاسی استوار نبوده است. حال آنكه دولت مدرن یعنی انحصار اتوریته و قدرت. دولت پهلوی و دولت جمهوری اسلامی ایران هر دو از این حیث دولتی مدرن به شمار می‌آیند. اما تلاش رضاشاه برای تمركز اتوریته و قدرت در كشور چیزی نبود كه یك شبه به ثمر نشسته باشد. در بخش پایانی مقاله حاضر نگاهی خواهیم داشت به پدیده چندپارگی قدرت و اتوریته در ایران.
همزمان باید گفت كه دولت مدرن لزوما دولتی دموكراتیك نیست. در تاریخ اروپا ما با نمونه‌های متعددی از دولتهای مدرن غیردموكراتیك روبرو هستیم. این تفكر كه گویا یك دولت مدرن لزوما می‌بایست دولتی دموكراتیك باشد، تفكری است كه ریشه در همان افسانه‌های ایدئولوژی‌زده تاریخی دارد. همین تفكر خطا و همسان و یا همراه دیدن الزامی دو پدیده "مدرنیته" و "دموكراسی" باعث آن شده است كه شماری از مورخان و پژوهشگران در ارزیابی دولت پهلوی و یا دولت جمهوری اسلامی ایران به دشواری افتند. دولتهای مدرن و غیردموكراتیك اروپای شرقی و یا دولتهای فاشیستی آلمان، ایتالیا و اسپانیا از نمونه‌های تاریخی هستند كه می‌توانند پرده از این ساده‌نگری برگیرند. پروژه مدرنیزاسیون ایران و بویژه مدرنیزاسیون سیاسی كشور كه توسط رضاشاه دنبال شد، پروژه‌ای ناكامل بود و همین امر منجر به ایجاد یك دولت مدرن و اتوكراتیك در ایران گردید. دولت مدرن ایران كه توسط رضاشاه بینان نهاده شد گرچه دولتی اتوكراتیك بود اما هم جنس دولتهای استبدادی قاجاریه نبود. ایجاد دولت مدرن در ایران بخشی از برنامه ایجاد دولت ـ ملت در ایران بود و این بدون دستیابی به پدیده وحدت ملی و گونه‌ای از ناسیونالیسم دست یافتنی به نظر نمی‌رسید. از همین روست كه مفهوم وحدت ملی یكی از كلیدی‌ترین مفاهیمی است كه توسط روشنفكران آن هنگام ایران و بویژه محمود افشار مطرح شده است.
محمود افشار و مفهوم وحدت ملی
دكتر محمود افشار سردبیر ماهنامه آینده بود. نخستین شماره این نشریه در تیرماه سال ۱۳۰۴ منتشر شد. نگاهی به مقالات و اندیشه‌های طرح شده در ماهنامه (و سپس گاهنامه) آینده آشكارا نشان می‌دهد كه این نشریه، نشریه‌ای روشنفكری در كنار چند نشریه‌ دیگر آن دوران نبوده است. این نشریه آموزش راهكار حكومت كردن بود و طراح سیاستهای استراتژیك حفظ و تقویت قدرت و اتوریته سیاسی نوپای حاكم بر كشور. مطالبی كه در این نشریه منتشر می‌شدند بازتابگر تفكر سیاسی بخشی از نخبگان روشنفكر آن زمان ایران بودند. بخش زیادی از مقالات آینده را خود دكتر محمود افشار می‌نوشت. ولی كسانی همچون سید احمدآقا تبریزی، تقی‌زاده، میرزاحسین‌خان مهیمن، دكتر مشرف نفیسی (مشرف الدوله)، احمد كسروی، رشید یاسمی، دكترمحمد مصدق، الله‌‌یار صالح و... نیز در شمار كسانی بودند كه با نشریه آینده همكاری داشتند. این افراد در شمار نخبگان سیاسی آن دوره تاریخی ایران بحساب می‌آمدند و همزمان در نهادهای سیاسی نوپای كشور از مجلس تا وزارتخانه‌ها فعالیت داشتند.
اما همان گونه كه یاد شد این نشریه خود را محدود به تاملات روشنفكرانه نكرد و گاه با لحنی تند با دولتمردان و حتی شاه سخن گفت. سیاست خشن رضاشاه در برابر روشنفكران و حتی همراهان سیاسی‌اش، موضوع جدیدی نیست كه از دید پژوهشگران به دور مانده باشد. محمود افشار نیز مورد خشم و غضب صاحبان قدرت آن روزگار واقع شد. بروز وقفه‌های طولانی در انتشار نشریه و از جمله در فاصله زمانی ۱۳۰۷ تا ۱۳۲۳ شاهد همین مدعاست. اما نكته حائز اهمیت این است كه بروز وقفه‌های طولانی در انتشار نشریه به معنای گسست در اندیشه محمود افشار نبود. دنبال كردن سیاست "ایرانیزاسیون" جامعه ایران و ایده "پان ایرانیسم" در تمامی سالهای فعالیت سیاسی اركان اصلی تفكر و كنش محمود افشار را تشكیل می‌دادند. نگاهی به نشریه آینده آشكارا حكایت از تداوم فكری وی دارد. محمود افشار در تیرماه ۱۳۰۴، درسرمقاله نخستین شماره آینده به مسئله وحدت ملی پرداخت و ۳۴ سال بعد، یعنی در آبانماه ۱۳۳۸ همچنان از ضرورت وحدت زبانی و قومی در ایران سخن گفت.
چنان كه دیدیم دكتر محمود افشار در تمامی سالهای فعالیت سیاسی خود همواره بر اهمیت وحدت ملی و یگانگی زبان در ایران تاكید ورزیده است. تاكید بر لزوم "ایجاد" وحدت ملی و پیشبرد سیاست ایرانیزاسیون در جامعه ایران موضوعی نبوده است كه تنها محدود به نشریه آینده و محمود افشار بوده باشد. رهبران حزب سوسیالیست و حزب تجدد نیز و از جمله نخبگانی همچون داور و تیمورتاش نیز از سیاست مشابهی جانبداری می‌كردند. در این بین این پرسش اساسی رخ می‌نماید كه علت آن همه تاكید بر لزوم "وحدت ملی" و یا اجرای سیاست "ایرانیزاسیون" در جامعه ایران كدام بوده است؟ یافتن پاسخی درخور برای این پرسش همانهنگام به معنای پرتوافكنی به این دوره تاریخ كشور و از این طریق شفاف سازی جایگاه تاریخی رضاشاه است. اما پیش از آن كه به تصویر اجتماعی جامعه ایران در زمان قدرت گیری و سالیان نخست حكومت رضاشاه بپردازیم، شایسته آن است كه بدانیم مختصات سیاست "ایرانیزاسیون" و مفهوم "وحدت ملی" از نظر محمود افشار كدام بوده است.
دكتر محمود افشار در چند مقاله آشكارا از شووینیسم ترك دولت عثمانی انتقاد می‌كند. ولی این انتقاد مانع از آن نمی‌گردد كه خود وی در طرح مساله وحدت ملی با برجسته كردن یگانگی زبانی و لزوم گسترش زبان فارسی چشم بر روی حقوق دیگر اقوام ساكن ایران نبندد. در همان نخستین شماره آینده، دكتر افشار ضمن اشاره به نقش وحدت ملی در تاسیس امپراتوری آلمان و حكومت جدید ایتالیا، وحدت ملی را چنین تعریف می‌كند:
" مقصود ما از وحدت ملی ایران وحدت سیاسی، اخلاقی و اجتماعی مردمی است كه در حدود امروز مملكت ایران اقامت دارند. این بیان شامل دو مفهوم دیگر است كه عبارت از حفظ استقلال سیاسی و تمامیت ارضی ایران میباشد. اما منظور از كامل كردن وحدت ملی این است كه در تمام مملكت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود، و ملوك الطوایفی كاملا از میان برود، كرد و لر و قشقائی و عرب و ترك و تركمن و غیره باهم فرقی نداشته، هریك بلباسی ملبس و بزبانی متكلم نباشند... بعقیده ما تا در ایران وحدت ملی از حیث زبان، اخلاق، لباس و غیره حاصل نشود هر لحظه برای استقلال سیاسی و تمامیت ارضی ما احتمال خطر میباشد."[5]
از نظر محمود افشار وحدت ملی ایران بر چهار ركن استوار است:
یگانگی نژادی
اشتراك مذهب
زندگانی اجتماعی (كه به نظر می‌رسد مراد وی اشتراك فرهنگی باشد)
و سرانجام وحدت تاریخ.[6]
افشار به نیكی می‌دانست كه بحث بر سر وحدت تاریخ و یا اشتراك در زندگی اجتماعی در كشوری همچون ایران، یعنی كشوری كثیرالقوم و متشكل از اقلیتهای قومی، زبانی و مذهبی، دشواریهای خاص خود را دارد. از این رو وی در مقاله‌های خود بر یگانگی نژادی و اشتراك مذهب ساكنین ایرانزمین تاكید ورزید. اما تجربه گنجه و بادكوبه به او نشان داد كه گاه عامل وحدت زبان بر اشتراك مذهب سنگینی می‌كند و هم از این رو بود كه هشدار داد: "معلوم نیست كه تا كی مذهب مشترك عامل قوی در وحدت ملی ما خواهد بود."[7] این چنین است كه دكتر محمود افشار تمام تاكید خود را بر یگانگی نژادی می‌نهد و سیاست ایرانیزاسیون را بر اساس این یگانگی نژادی تعریف می‌كند. افشار در این رابطه نیز به تنوع قومی ایرانزمین واقف است و به همین خاطر بر آن است تا از طریق آمیزش اقوام مختلف به چندپارگی قومی در ایران خاتمه دهد. این ركن اصلی سیاست ایرانیزاسیون جامعه ایران كه در عین حال بنیاد نظری اندیشه پان ایرانیستی اوست او را به شیفتگی از نژاد آریایی و به عظمت خواهی فارس می‌كشاند. افشار در همین ارتباط می‌نویسد:
"ادعای عثمانی‌ها بر آنكه نصف ایران "ترك" است یا فضولی تازیها از اینكه قسمتی از اهالی ایران "عرب" هستند بكلی واهی و بی‌پا میباشد، چه كاملا معلوم است كه مملكت ایران پیش از حمله عرب و تاخت و تاز مغول از نژاد ایرانی مسكون بوده و تركها كه از نژاد زرد و عربها كه از نژاد سامی هستند فقط با ملت بومی آریایی در آمیخته نه اینكه قائمقام آنها شده باشند."[8]
دكتر محمود افشار آنگاه ناگزیر می‌گردد مفهوم "ملیت ایران" را تعریف كند. از نظر وی ملیت ایران شامل همه كسانی می‌گردد كه از نژاد ایرانی هستند و در ایران و یا خارج از مرزهای ایران زندگی می‌كنند. یكی از نكات ظریف در متون تاریخی آن هنگام این است كه كارگرفت مفهوم "ملت" با تعریف سیاسی و مدرن آن تطابق نداشته و مرز بین "ملت" و "امت" روشن نبوده است. و "ملت" نیز همچون "امت" گاه در كنار مختصات سیاسی‌اش رنگی مذهبی دارد. همین درك نادقیق منجر به آن می‌گردد كه محمود افشار ارمنی‌ها و یهودیان ساكن ایران را از آنجا كه از خارج از كشور به ایران آمده و با ایرانیان ازدواج و اختلاط ننموده، خارجیان مقیم ایران می‌داند. افشار می‌نویسد:
"ولی بعكس آنها زرتشتیها، اگر چه از حیث مذهب با مسلمانان ساكن ایران یكی نیستند و قرن‌هاست كه با سایر ایرانیان نیز ازدواج نمیكنند ولی از حیث نژاد و تاریخ چندین هزار ساله یكی میباشند."[9]
از آنجا كه ایجاد "یگانگی نژادی" امری نیست كه یك شبه حاصل آید وی سیاست ایرانیزاسیون جامعه ایران را مطرح می‌كند. مهمترین شاخص سیاست ایرانیزاسیون از نظر محمود افشار وحدت زبان است. در ادامه این مقاله به ویژگیهای برنامه ایرانیزاسیون و مفهوم "پان ایرانیسم" اشاره خواهیم داشت. افشار با اشاره به تاثیرات چندگانگی زبان بر روند ایجاد وحدت ملی می‌نویسد:
"اگرچه ملیت ایران بواسطه تاریخ پرافتخار چندین هزار ساله و نژاد ممتاز آریایی از همسایه‌های زردپوست تورانی و عرب‌های سامی مشخص است ولی میتوان گفت كه وحدت ملی ما بواسطه اختلاف لسان میان ترك زبانهای آذربایجان و عرب زبانهای خوزستان و فارسی زبانان سایر ولایات از حیث زبان ناقص میباشد."[10]
همان گونه كه شرحش رفت محمود افشار در دفاع از این نظرگاهها تنها نبود. شماری از دیگر روشنفكران آن دوران نیز با وی همراهی و همدلی داشتند. مرور تاریخ آن دوران و بررسی عملكرد دولت رضاشاه در نخستین سالهای زمامداریش حكایت از آن دارد كه سیاست ایرانیزاسیون جامعه ایران سرمشق عملكرد حكومت بوده و تلاشهایی در راستای تحقق این سیاست صورت گرفته است.
ایرانیزاسیون و پان ایرانیسم
سیاست و برنامه ایرانیزاسیون جامعه ایران كه عملا نسخه‌برداری از سیاست "آمریكانیزاسیون" آمریكا بود بر پایه فلسفه پان ایرانیستی شكل گرفته بود. دكتر محمود افشار یكی از معماران اصلی پان ایرانیسم در ایران بود. پان ایرانیسمی كه افشار از آن سخن می‌گفت ذاتی واكنشی داشت و می‌بایست همچون پادزهری در برابر "پان عربیسم"، "پان اسلامیسم" و "پان تركیسم" عمل كند. البته باید خاطر نشان ساخت كه در آن هنگام "پان اسلامیسم" در شمار اشكال خزیده "پان عربیسم" و "پان تركیسم" بحساب می‌آمد. این كه پان ایرانیسم پاسخی است در برابر پان عربیسم و پان تركیسم از این گفته افشار روشن می‌شود:
" همینطور كه بعنوان "پان تورانیسم" یا "پان توركیسم" یعنی اتحاد تورانیان و تركان یك ایده‌ال ملی تركها را بهیجان آورده همین طور هم ایده‌ال "پان عربیسم" یعنی اتحاد اعراب باعث نهضت عرب شده است. در برابر "پان توركیسم" و "پان عربیسم" ما هم ناچاریم "پان ایرانیسم" یعنی "اتحاد ایرانیان" داشته باشیم."[11]
محمود افشار در ارتباط با عملكرد تفكر پان ایرانیستی و اصولا علت طرح چنین ایده‌ای در دیگر كشورهای جهان می‌گوید:" قصد مخترعین این نوع سیاست آن بوده است كه بواسطه تولید حس ملیت تمام اقوام همزبان یا هم نژاد یا اقوامی را كه وجه اشتراك دیگری با هم دارند بگرد كانون ملی جمع كنند و از آنها یك ملت واحد بسازند."[12]
محمود افشار به خوبی می‌دانست كه در ایران از یگانگی نژادی، قومی و یا زبانی نمی‌توان سخن گفت. از این رو به اعتقاد وی معماری ملت واحد در گروی اجرای بلادرنگ برنامه ایرانیزاسیون بود. برنامه ایرانیزاسیونی كه محمود افشار ظرف مدت ۳۵ سال بگونه‌ای مداوم خواستار اجرای پیگیر آن بود بر ۸ ركن استوار بود. مختصات برنامه ایرانیزاسیون از نظر وی چنین بود:
"ترویج كامل زبان و ادبیات فارسی و تاریخ ایران در تمام مملكت مخصوصا در آذربایجان و كردستان و خوزستان و بلوچستان و نواحی تركمن نشین.
كشیدن راههای آهن و مربوط و متصل نمودن كلیه نقاط مملكت بیكدیگر، تا بواسطه خلطه و آمیزش زیاد میان طوایف مختلف ایرانی یگانگی كامل پیدا شود.
كوچ دادن بعضی ایلات آذربایجان و خوزستان بنقاط داخلی ایران و آوردن ایلات فارسی زبان از داخله باین ایالات و شهرنشین كردن آنها، با رعایت شرایط اختلاط و گشودن مدارس.
تقسیمات جدید ایالات و ولایات و از میان بردن اسامی آذربایجان و خراسان و كرمان و عربستان و غیره.
تغییر اسامی تركی و عربی كه تركتازان و غارتگران اجنبی بنواحی، دهات، كوهها و رودهای ایران داده‌اند باسامی فارسی و از میان بردن كلیه این قبیل آثار خارجی.
باید استعمال السنه خارجی را بطور رسمی برای اتباع ایران در محاكم، مدارس، ادارات دولتی و قشونی منع نمود.
باید بسرعت به آبادی این نقاط كوشید و وسائل زندگانی راحت و آزاد را برای مردم فراهم آورد تا وضع آنها از همسایه‌های فریبنده پست‌تر نباشد.
باید در اصول اداره مملكت سیاستی را اتخاذ نموده كه نه بواسطه تمركز زیاد منجر باستبداد و انزجار گردد و نه بواسطه عدم تمركز زیاد موجب خودسری و هوچیگری ولایت شود. بعقیده نگارنده بهترین سیاست اداری برای ایران سیستم دكنسانتراسیون است كه بین سانترالیزاسیون (تمركز) و دسانترالیزاسیون (عدم تمركز) یا به اصطلاح معمول دیگر "لامركزیت" میباشد."[13]
گرچه در برنامه ایرانیزاسیون سخنی از سركوب خشن اقلیتهای قومی، زبانی و مذهبی نیست، اما عظمت‌خواهی فارس مستتر در این برنامه عملا راه را برای نفی خشن هویتهای قومی باز می‌كند. پرسش محوری در این بین این است كه علت طرح سیاست و برنامه ایرانیزاسیون و همچنین ایده "پان ایرانیسم" از سوی محمود افشار و دیگر روشنفكران در نخستین سالهای پس از قدرت‌گیری رضاشاه كدام بوده است؟ برای یافتن پاسخ برای این پرسش می‌بایست ارزیابی از موقعیت سیاسی جامعه ایران در آستانه قدرت‌گیری رضاشاه در دست داشت. روشن است كه ما در این مختصر قادر به ارائه تصویری كامل از اوضاع سیاسی و اجتماعی آن هنگام ایران نیستیم. اما تردیدی نیست كه افسانه‌زدایی از رضاشاه و تاریخ معاصر ایران در گروی عرضه تصویری روشن از اوضاع آن زمان است. هرچه این تصویر عینی‌تر باشد، امكان ارزیابی كارنامه رضاشاه و معماران ایران نوین بیشتر خواهد بود. در واقع امر پرسش محوری این است كه جامعه ایران در نخستین سالها و دهه‌های قرن حاضر هجری ـ خورشیدی چگونه جامعه‌ای بوده است كه روشنفكران كشور در آن هنگام از نیاز و لزوم "ایرانیزاسیون" آن سخن رانده‌اند؟ تشكیل دولت ـ ملت در ایران، ایجاد جامعه مدرن، تمركز اتوریته و قدرت سیاسی در كشور بمثابه پیش‌شرط ایجاد یك سیستم سیاسی مدرن، مقابله با خطرات سیاسی برخاسته از پدیده "هم‌‌قومیتی"، "هم‌زبانی" و "هم‌مذهبی" همسایگان و فراروییدن اجباری ساكنان به شهروندان جملگی منوط به اجرای همین پروژه بوده است.
رضاشاه و سیاست "ایرانیزاسیون"
پیش از این گفتیم كه رضاشاه بنیانگذار ایران نوین است. او با ایجاد دولت مدرن در ایران گامی دوران ساز در تاریخ ایران برداشت. تاسیس دولت مدرن در ایران همانا نتیجه نخست و اصلی مدرنیزاسیون سیاسی كشور بود. قدرت‌گیری خاندان پهلوی پایان تاریخ حكومتهای ایلاتی در ایران بود و از این حیث گسستی تاریخی در تاریخ سیاسی ایران به شمار می‌آید. و از آن چه گفتیم به این حكم جسورانه رسیدیم كه تاسیس دولت مدرن در ایران همانهنگام سرآغاز تاریخ مدرن در ایران است.[14]
روند تشكیل دولت در ایران از حیث تاریخی منطبق بر روند تشكیل دولت ـ ملت نبود. دولت پهلوی در ایران پس از حمله اعراب، نخستین دولت كشور است كه بستگی ایلاتی ندارد. تاریخ ایران پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی تا قدرت‌گیری دولت پهلوی، تاریخ مبارزات ایلات با یكدیگر بوده و دولت مركزی در تمام این دوره ماشین حفظ قدرت ایل غالب در مقابله با ایلات مغلوب بوده است. وجود دولت مركزی در ایران در آن هنگام به معنای وجود تمركز اتوریته نبود. در دوران پیش از قدرت گیری خاندان پهلوی سه منبع اتوریته به موازات هم وجود داشتند:
اتوریته مذهبی،
اتوریته قدرتهای منطقه‌ای و از آن جمله ایلخانان و
اتوریته دولت مركزی یعنی اتوریته ایل غالب.
وجود و همزیستی این سه منبع اتوریته باعث پراكندگی گسترده اجتماعی در ایران می‌شد. ساكنین كشور توده تعریف نشده‌ای بودند با تعلقات گوناگون زبانی، قومی و مذهبی. زمینه‌های فرارویی امت به ملت و بدل شدن این توده بی‌تعریف به شهروند در آن هنگام فراهم نبود. از همین روست كه روند تدریجی پدید آمدن ملت در ایران تنها پس از تشكیل دولت مدرن آغاز شد. این به این معنا بود كه دولت مدرن با سركوب دیگر منابع اتوریته بر آن بود تا برنامه مدرنیزاسیون را اجرا كند. در واقع امر، برخلاف تجربه تاریخی اروپا، در ایران این تحولات اجتماعی نبودند كه منجر به تاسیس یك دولت مدرن شدند، بلكه این دولت مدرن بود كه اجرای برنامه تحولات اجتماعی را در دستور كار خود قرار داده بود.
تاسیس دولت مدرن در ایران در واقع امر به معنای تمركز اتوریته بود و این تمركز تنها از طریق فائق آمدن بر دو منبع دیگر اتوریته ممكن بود. رضاشاه با دنبال كردن سیاستی خشن در این راستا حركت كرد. نبرد با قدرتهای محلی و سركوب ایلات آشوبگر به موازات سركوب اقلیتهای قومی و تخفیف قدرت علما در ایران زمینه‌های تمركز اتوریته سیاسی دولت مركزی را فراهم آورد.
ملتهایی كه از نعمت تاریخ كتبی محرومند نمی‌توانند آنگونه كه باید و شاید رد پای رویدادها را بر بستر آنچه كه رفت پی‌گیرند. تاریخ دوران قاجار و ویژگیهای اجتماعی جامعه ایران در آن عصر آن چنان در پرده ابهام قرار دارد كه گویی پادشاهان قاجار در عصر هخامنشیان می‌زیسته‌اند. حال آنكه تامل در تاریخ ایران پس از انقلاب مشروطه حكایت از دشواریهای نهفته بر سر راه تاسیس دولت ـ ملت در ایران دارد. بزرگترین مانع بر سر تاسیس دولت مدرن ایران در آن هنگام رابطه بحرانزده دولت مركزی با قدرتهای منطقه‌ای و ایلات ساكن كشور بود. در تاریخ هزار ساله پیش از قدرت‌گیری رضاشاه آن چه كه شاخص اصلی سیاست ایران بود، رابطه دولت ـ ملت نبود. چرا كه در آن هنگام ساكنین ایرانزمین ملت ایران نبودند. شاخص اصلی تاریخ سیاسی ایران پیش از قدرت گیری خاندان پهلوی، رابطه دولت ـ ایل در ایران بوده است. عدم درك تفاوت بین رابطه دولت ـ ایل با رابطه دولت ـ ملت می‌تواند منجر به خطاهای سیاسی بسیاری در پژوهشهای اجتماعی آن دوره گردد.
تلاش دولت مركزی برای تمركز اتوریته سیاسی خود در آن هنگام نمی‌توانست به بحران سیاسی در رابطه دولت با ملت منجر شود. در آن هنگام روند تمركز اتوریته سیاسی عملا به بحران سیاسی در رابطه دولت با ایلات و قدرتهای منطقه‌ای دامن می‌زد. اما مادام كه چندپارگی اتوریته در ایران وجود داشت، ایجاد یك دولت مدرن در كشور ممكن نبود. شاه‌بیت برنامه ایرانیزاسیون همانا شعاری بود كه رضاشاه تحقق آن را پیش روی خود نهاده بود: یك دولت، یك ملت، یك زبان. و این شعار فشرده همان ایده‌ای بود كه توسط محمود افشار در مفهوم وحدت ملی مطرح شده بود.
در ایران پیش از قدرت‌گیری رضاشاه، بستگیهای قومی و ایلاتی بسی محكمتر از بستگیهای سیاسی مردم به دولت مركزی بود.[15] از همین رو سیاست نخستین رضاشاه در برابر قدرتهای منطقه‌ای و ایلات ساكن كشور یكی خلع سلاح آنان بود و دیگری اسكان دادن اجباری ایلات كوچ نشین. دولت مركزی با اسكان دادن اجباری ایلات كوچ نشین در دیگر مناطق كشور كوشید تا از قدرت ایلات در ایران بكاهد، بین ایلات گوناگون دشمنی و خصومت ایجاد كرده و به مرور زمان تفاوتهای قومی و زبانی این ایلات را از میان بردارد. از آن گذشته ایجاد یك دولت كارآمد و یك ارتش منظم نیز در ایجاد تمركز اتوریته سیاسی در ایران حائز اهمیت فراوان بودند. در واقع امر، رضاشاه می‌بایست همزمان به تحكیم قدرت سیاسی دولت مركزی پرداخته و با كارگرفت دو افزار اصلی اعمال اتوریته خود، یعنی ارتش و دولت كارآمد مركزی، با دو منبع دیگر اتوریته در كشور، یعنی قدرتهای منطقه‌ای و مذهبی پیكار كند. تشكیل یك حكومت مركزی قدرتمند از سوی روشنفكران سیاسی كشور نیز مطالبه می‌شد. محمود افشار نیز از جمله كسانی بود كه به ضرورت ایجاد یك حكومت مقتدر مركزی پی برده بود. داور و تیمورتاش و دیگران نیز می‌دانستند كه اصلاحات سیاسی و اجتماعی كشور تنها از طریق همراهی و همگامی حكومت مركزی ممكن است. از این رو حكومت پهلوی در ایران برخلاف حكومتهای پیشین كشور خود بمثابه موتور پیشرفت پا به صحنه گذارد. افشار در این باره چنین می‌نویسد:
"از طرف دیگر یك حكومت مقتدر و مطلعی میتواند و باید بپاره‌ای از اصلاحات اجتماعی دست بزند. دولت باید خود را عامل ترقی و پیش آهنگ تمدن نماید."[16]
ایجاد بوروكراسی حرفه‌ای و همچنین ارتش منظم زمینه‌های تثبیت اتوریته سیاسی را فراهم می‌آورد. اما در قیاس با قدرتهای محلی و منطقه‌ای، مقابله با اتوریته علما از پیچیدگی بیشتری برخوردار بود. رضاشاه با دنبال كردن سیاست جدایی دین از سیاست، ایجاد مدارس مدرن در كشور و تثبیت زبان فارسی بمثابه زبان ملی كشور زمینه ایجاد یك دولت سكولار را در ایران مهیا ساخت.[17] در این رابطه نمی‌بایست فراموش كرد كه ایران قرن نوزدهم كشوری یكپارچه و متحد نیست. اروند آبراهامیان با بكار بستن مفهوم "پراكندگی منطقه‌ای" تصویری از اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران پیش از قدرت‌گیری خاندان پهلوی عرضه كرده است.
یكی از افزارهای اصلی حكومت رضاشاه در تمركز اتوریته سیاسی و سركوب قدرتهای منطقه‌ای همانا ایجاد راه آهن سراسری در كشور بود. گرچه بسیاری از تحلیلگران به اهداف اقتصادی ایجاد راه آهن سراسری در ایران اشاره داشته‌اند، اما می‌توان گفت كه هدف و كاركرد نخستین این راه آهن، همانگونه كه از سوی دكتر محمود افشار در سال ۱۳۰۴ مطرح شده بود، متصل ساختن نقاط مختلف كشور به یكدیگر و امكان حضور سریع نیروهای دولت مركزی در نقاط مختلف ایران بوده است. بعنوان نمونه محمدرضا بهنام پروژه ایجاد شبكه راه آهن سراسری توسط رضاشاه را بخشی از یك سیاست نامعقول اقتصادی ارزیابی می‌كند كه برخاسته از نیاز اقتصادی معینی در آن هنگام نبوده است.[18] این چنین است كه عملكرد اولیه ایجاد شبكه راه آهن سراسری نه برآورده ساختن نیازهای اقتصادی كشور بود كه همانا گسترش اتوریته سیاسی دولت مركزی بود به دیگر نقاط كشور. و چنانكه دیدیم ایجاد شبكه راه آهن سراسری نیز به موازات یگانگی زبان و اسكان دادن ایلات كوچ نشین و آمیزش اقوام مختلف با قوم فارس از رئوس اصلی همان برنامه‌ای است كه محمود افشار دفاع از آن را بیش از سه دهه در دستور كار خود قرار داده بود.
سیاست ایرانیزاسیون در واقع امر اجرای شتابان همه آن وظایف تاریخی بود كه پس از فروپاشی امپراتوری ساسانی بر دوش ساكنین این سرزمین سنگینی می‌كرد. همه آن وظایفی كه می‌بایست ظرف یكهزار و چهارصد سال انجام می‌شد و انجام نشده بود. همگرایی ملی، نژادی و فرهنگی كه می‌بایست بر بستر روندی تاریخی تحصیل می‌شد، در دستور كار اراده‌گرایی در تاریخ قرار گرفت. نگرانیهای سیاسی محمود افشار و دیگر نخبگان آن دوران ایران، بهیچ روی نگرانیهای واهی نبودند. انقلاب مشروطه، بحران مشروعیت دولت مركزی را تشدید كرده بود. ناآرامیهای سیاسی تقریبا همه مناطق مرزی كشور، از كردستان تا خوزستان، از آذربایجان تا گیلان را در بر گرفته بود. دخالتهای آشكار سیاسی قدرتهای خارجی در ایران به بخش جدایی‌ناپذیر سیاست در كشور بدل شده بود. آثار عقب ماندگیهای سیاسی و اقتصادی كشور بر رخسار همه شئون حیات اجتماعی آشكار بود. در چنین شرایطی بود كه محمود افشار از "ایرانیزاسیون" جامعه ایران و ایجاد وحدت ملی و ترویج افكار "پان‌ایرانیستی" سخن راند. آیا براستی اجرای پروژه "ایرانیزاسیون" اجباری جامعه ایران آن زمان اجتناب‌ناپذیر نبود؟ اسكان دادن اجباری اقوام و ایلات مختلف؟ سركوب خشن اقوام ساكن كشور؟ كشف حجاب و تحمیل اجباری نوع پوشش؟ یگانه‌سازی اراده گرایانه فرهنگ اقوام ساكن ایران؟ آیا هیچ راه دیگری وجود نداشت؟
به گمان من برای یك تاریخدان هیچ چیز گمراه‌كننده‌تر از درغلتیدن به دام "اگرها" و "مگرها" نیست. این ورزش گمراه‌كننده ذهنی می‌تواند تاریخدان را از وظیفه اصلی‌اش دور كند. یافتن پاسخ برای این پرسش كه آیا راهكار پیشنهادی محمود افشار در ارتباط با "ایرانیزاسیون" جامعه ایران، یگانه راهكار ممكن در آن لحظه تاریخی بود و یا راهكار جایگزینی نیز وجود داشت، نمی‌بایست ذهن تاریخنویس را به خود مشغول دارد. برای یك تاریخنویس تنها آن چه كه واقع شد، اهمیت دارد. راهكار "ایرانیزاسیون" جامعه ایران صرفنظر از بحث اجتناب‌پذیر و یا اجتناب‌ناپذیر بودن آن، در دستور كار صاحبان قدرت قرار گرفت و بخش مهم آن نیز اجرا شد. اجرای راهكار "ایرانیزاسیون" جامعه ایران، گونه‌ای اراده‌گرایی در تاریخ بود و اراده‌گرایی در تاریخ بهای خود را دارد، همان بهایی كه پرداخت شد، همان بهایی كه می‌پردازیم.

بن، آلمان فدرال، سیزدهم ماه مه سال ۲۰۰۵


http://www.talash-online.com/
--------------------------------------------------------------------------------
[1] –جمشید فاروقى، افسانه‌هاى تاریخى، تاریخ افسانه‌اى، كاوه، شماره ۹۴، تابستان ۱۳۸۰، ص. ۴۴
[2] – دو مفهوم "تدریجى" و "شتابان" دو مفهوم لزوما متضاد نیستند. در تاریخ معاصر كشورمان ما بارها شاهد همراهى این دو مفهوم در تحولات تاریخى هستیم. گسترده شدن عرصه‌هاى مدرن حیات اجتماعى در ایران گرچه روندى تدریجى بود، اما از آنجا كه بر اراده و اتوریته دولت اتوكراتیك استوار بود، شتابان صورت گرفت. كم نیستند كسانى كه یكى از ریشه‌هاى اصلى بحران مشروعیت دولت پهلوى را در سرعت و شتاب تحولات اجتماعىاى جستجو مىكنند كه دولتمردان و صاحبان قدرت سیاسى به جامعه تحمیل كرده‌اند.
[3] – باید خاطر نشان ساخت كه بار لزوما مثبت مفهوم انقلاب در فرهنگ روشنفكران ایرانى ریشه در روایت تاریخى حزب توده و آكادمیسینهاى اتحاد شوروى سابق دارد. مفهوم انقلاب به خودى خود از ارزش مثبت و یا منفى برخوردار نیست.
[4] – این یكى از همان حكمهاى جسورانه است كه در جایى دیگر پى خواهم گرفت.
[5] – محمود افشار، آینده—سال اول— شماره ۱— تیرماه ۱۳۰۴، ص. ۵
[6] – محمود افشار، آینده— شماره ۸– آذرماه ۱۳۰۶، ص. ۵۶۰
[7] – همانجا. ص. ۵۶۲
[8] –همانجا.
[9] – همانجا. ص. ۵۶۱
[10] – همانجا.
[11] – همانجا، ص. ۵۶۴
[12] – همانجا.
[13] –همانجا، ص. ۵۶۶.
[14] – در همین رابطه نگاه شود به مقاله نویسنده در نشریه "نگاه نو":
جمشید فاروقى، چند نكته درباره تاریخ معاصر ایران، "نگاه نو، شماره ۹، مرداد ۱۳۸۱، ص. ۲۵
[15] – در این رابطه نگاه كنید به:
M. Reza Behnam, Cutural Foundations of Iranian Politics, (Salt Lake City 1986), p. 81.
[16] – محمود افشار، آینده– سال اول– شماره ۱– تیرماه ۱۳۰۴، ص. ۹
[17] –Michael P. Zirinsky, „The Rise of Reza Khan“, P. 57-58; In: A Century of Revolution, Social Movement in Iran, edited by John Foran (Minneapolis 1994), P. 57-58; see also: E. Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, (Princeton, New Jersey 1982), p. 123.
[18]-M. Reza Behnam, cultural Foundations of Iranian Politics, (Salt Lake City 1986), p. 1.

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

متن تركي مكالمه رضاشاه با آتاتورك با الفباي عربي و لاتين همراه با ترجمه فارسی


سخن گفتن رضاشاه، عاليرتبه ترين مقام رسمي دولت ايران، با آتاتورك به زبان تركي، يكي از محكمترين مدارك و شواهد دال بر رسمي و دولتي بودن دو فاكتوي زبان تركي، حتي در اوان سلسله فارس پهلوي نيز است.
اين امر نشان مي دهد كه روند زدودن زبان تركي از ساختار دولت و كشور ايران و به عنوان زباني دولتي-ديپلماتيك پس از ساقط نمودن دولت تركي آزربايجاني قاجار، دفعتا نبوده و به طور انتقالي و پله به پله انجام گرفته است  و در نهايت تبديل به وضعيت امروز يعني حاكميت مطلق و انحصاري عنصر ملي فارس و زبان فارس بر تاروپود دولت و كشور ايران و از جمله در عرصه زبان ديپلماتيك گرديده است. اين نيز طبيعي است زيرا ايران كشوري داراي جمعيت اكثريت ترك و تحت حاكميت دول ترك به مدتي بيش از يك هزار سال بوده است و ريشه كن كردن سنت تركي گوئي در كشوري با اكثريت اهالي ترك، محتاج به زمان بوده است.
همچنين سخن گفتن رضاشاه به زبان تركي، صرفا به دليل احترام وي به ميزبان خود آتاتورك نيز نبوده است. بلكه بر عكس، منعكس كننده هويت تركي دولت ايران در آن برهه زماني بوده است. زيرا اگر رضاشاه صرفا به خاطر احترام به آتاتورك به تركي صحبت مي كرد، مي بايست به تركي تركيه به ميزبان خود خطاب كند، اما وي به تركي آزربايجاني يعني زبان رسمي دولت خويش ايران در آن برهه زماني كه زبان اكثريت مردم كشورش نيز بوده سخن مي گويد. يعني سخنگوئي رضاشاه به زبان تركي آزربايجاني تمثيل كننده دولت و كشور ايران در آن برهه بوده است.
-----------------------------------
متن تركي مكالمه رضاشاه با آتاتورك با الفباي عربي و لاتين [پياده شده توسط مئهران باهارلي]
آتاتورك: [؟] توركييه`يه قبول ائتدييينيزده‌ن دولايي، چوخ مسعود و بختيياريز افه‌نديم.
ريضا شاه: من نهايه‌ت خوشبه‌خته‌م كي بو آرزو-يي ديرينه كي واريمدي، مووه‌فه‌ق اولدوم كي سيزي زيياره‌ت ائده‌م.
آتاتورك: چوخ تشه‌ككور ائده‌ريز افه‌نديم. چوخدان بري تشريف-ي شاهانه نيزي اينتيظار ائدييوردوك افه‌نديم، بويوك حسره‌تله و درين صميمييه‌تله. چوخ مسعودوز كي بو مولاقات گونونه ماليك اولموش بولونويوروز.
ريضا شاه: [؟] شايه‌د بيله‌سيز كي نئچه ايل بوندان قاباق، كي من سيزين نوماينده‌ز، او سيزين نومايه‌نده‌يه عرض ائله‌ديم كي گله‌جه‌يه‌م توركييه`يه سيزين زيياره‌تيزه.
آتاتورك: چوخ تشه‌ككور ائده‌ريم. طبيعي، آرخاداشليغيميز چوخ اسكي زامان بوندان، چوخ اسكي سنه‌له‌رده‌ن بري باشلانميش بولونويور. بونو شخصه‌ن بير بيريميزي تانيماق صوره‌تييله شوبهه‌سيز چوخ قوووه‌تله‌نديره‌جه‌ييز افه‌نديم.
ريضا شاه: غفله‌ت شايد اولموشدو سابيق، ولي اوميدواريق آتييه‌ده جوبران ائلييه‌ك.
آتاتورك: هئچ شوبه يوخ افه‌نديم. بيز ده بوتون ممله‌كه‌تجه عئيني فيكير و قناعه‌تده‌ييز افه‌نديم. آرزو بويورسانيز [؟] گؤره‌ليم افه‌نديم.
ريضا شاه: بويورون!

====================ترجمه به فارسی=======================

آتا ترک:از اینکه دعوت را قبول کرده و تشریف آوردید خوشحال و بختیارم
رضا شاه:من خیلی خوشبختم از اینکه آرزوی دیرینه دیدار شما به حقیقت پیوست
آتا ترک:خیلی ممنون خیلی وقت است که تشریف شاهانه شما را انتظار می کشیدم خیلی شادم که با صمیمت اعلام کنم خیلی مسرورم از این ملاقاتی که بین ما رخ داد.
رضا شاه:شاید در جریان باشید که سالها پیش من در ملاقاتی که با نماینده شما داشتم به ایشان عرض کردم که حتماً به ترکیه و به ملاقات شما خواهم آمد.
آتا ترک:خیلی ممنونم بلی دوستی ما از خیلی زمانهای پیش است یعنی از سالهای دور بین ما دوستی وجود دارد اما این ملاقات از نزدیک بانی تحکیم بیشتر این دوستی خواهد شد.
رضا شاه:شاید اگر غفلتی هم رخ داده از این به بعد جبران می شود.
آتا ترک:هیچ شکی نیست ما هم با تمامی کشورمان با عقیده شما موافقیم تشریف فرما شوید.
رضا شاه:بفرمائید.


                                         
Atatürk: [?] Türkiye`ye kabul etdiyinizden dolayı çok mesut ve bahtiyarız efendim
 Rızaşah: Mǝn nǝhâyǝt xoşbǝxtǝm ki bu ârzu-yi dirinǝ ki varımdı, müvǝffǝq oldum ki sizi ziyârǝt edǝm. 
Atatürk: Çok teşekkür ederiz efendim. Çoktan beri teşrif-i şâhânenizi intizar ediyorduk efendim, büyük hasretle ve derin samimiyetle. Çok mesutuz ki bu mulâkat gününe mâlik olmuş bulunuyoruz . 
Rızaşah: [?] Șâyǝd bilǝsiz ki neçǝ il bundan qabaq, ki mǝn sizin numayǝndǝz, o sizin numayǝndǝyǝ ǝrz elǝdim ki gǝlǝcǝyǝm Türkiyǝ’yǝ sizin ziyârǝtizǝ. 
Atatürk: Çok teşekkür ederim. Tabii, arkadaşlığımız çok eski zaman, bundan çok eski senelerden beri başlamış bulunuyor. Bunu şahsen bir birimizi tanımak suretiyle, şübhesiz çok kuvvetlendireceyiz efendim. 
Rızaşah: Qǝflǝt şâyǝd olmuşdu sâbiq, vǝli ümidvarıq âtiyǝdǝ cubran eliyǝk. 
Atatürk: Hiç şübhe yok efendim. Biz de bütün memleketçe aynı fikir ve kanaatdeyiz efendim. Arzu buyursanız [?] görelim efendim 
 Rızaşah: Buyurun