۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

نگاهی بر مهاجرت ارامنه به نواحی آذربایجان شمالی - دكتر احمد اميد یزدانی

پیشگفتار

در دوره ی استعمار قرن نوزدهم و قرن بیستم، ما ترکهای آذربایحان  بیش از هرملت دیگرمتحمل  ضربه های مهلک استعماری درمنطقه گردیدیم. ملت وسرزمین ما  به دو قسمت تقسیم شد. درجنوب  فاقد هرنوع حقوق ملی   ـ دموکراتیک شدیم. بارها برای آزادی بپا خاستیم و لاکن  نتوانستیم از دست جاهلان فرهنگ ستیز ودیکتاتورهای رنگارنگی که برما مسلط نمودند رهائی یابیم. اقتصاد سرزمینمان به ورشکستگی کشانده شد.  قتل عام های فرهنگی و تحقیرهای ملی جای همبستگی انسانی را گرفت. ودر نتیجه  امروزه یعنی درقرن بیست ویکم، هنوز   نتوانسته ایم برای فرزندان ملت 30 میلونی مان در ایران  مدرسه بزبان مادری که یکی از حقوق ابتــدائی جامعـــه ی بشری است داشته   باشیم. واین فاجعه ی ملی ـ فرهنگی  درحالی جریان دارد  که جمعیت 90ـ   80 هزار نفری ارامنه درایران به گفته ی آقای سید علی شقائیان سفیر جمهوری اسلامی ایران درایروان  "تنها درشهر تهران صاحب 24 مدرسه بزبان مادریشان می باشند.  "
واما درشمال، استعمارگران روسیه تزاری با قطعه ـ قطعه کردن اراضی آذربایحان وبخشش چندین باره آنها از جمله به ارامنه ، بنای کشوری را گذاشتند بنام "جمهوری   ارمنستان" و آنرا به عنوان آلتی دردست خویش نگه داشتند. این همسایه ی پراشتهای ما، با اطمینان ازحمایت بیکران استعمارگران بفکر ایجاد "ارمنستان بزرگ"  افتاد.  و در این راه  بارها و بارها  تراژدیهای فراموش نشدنی انسانی از قبیل فاجعه ی   خوجالی بوجودآورد.
امروزه بیش از 20% از اراضی جمهوری   آذربایجان، همچنان دراشغال نیروهای ارمنستان بوده، وبیش از یک میلیون   آذربایجانی آواره جنگی است. شورای امنیت سازمان ملل متحد با قطعنامه های    822  ،   853  ،   874    و884 خواهان ترک فوری نیروهای اشغالگر ارمنستان از اراضی اشغالی   آذربایجان شده است. این خواست بارها و بارها ازطرف مجامع مختلف اروپائی   ونیز درقطعنامه های سران کشورهای عضو ناتو تکرار گردیده است.
قابل ذکر است که رژیم  جمهوری اسلامی ایران یکی از پشتیبانان صادق دولت اشغالگر جمهوری ارمنستان میباشد. و این در حالیست که اگر در نوٌٍار غزه و یا درلبنان خونی از دماغ یک فلسطینی یا حزب اللهی  ریخته میشود، آنروز در سراسر ایران غوغای عزاداری و همبستگی برپا میگردد.
برنسل کنونی آذربایحان لازم است،  سیاستهای اعمال شده ازجانب قدرتهای استعماری و راه های امروزی وموءثر کسب حقوق پایمال شده را مطالعه نموده، ودر راه برقراری صلح وترقی نقش خویش را ایفا نماید.

**
 با بسته شدن قرارداد های گلستان (1813) و تورکمنچای (1828)  بین ایران و روسیه و قرارداد     آدرنا( آدریان اپل) (1829) با دولت عثمانی  سیاست استعماری امپراطوری روسیه وارد مرحله جدیدی گردید. در این مرحله مهاجرت گسترده ارامنه از ایران و امپراطوری عثمانی به نواحی قفقاز جتوبی شکل قانونی بخود گرفته و اسکان آنها در نقاط از پیش تعیین شده گسترش یاقت. 
هدف از این مهاجرت  تحکیم مرزهای جنوبی امپراطوری روسیه توسط ارامنه مسیحی درمقابل کشورهای همسایه  مسلمان بود. تاریخ  سیاست مسکون سازی ارامنه دراین منطقه درحقیقت  به قرن 17  با شروع سلطنت  پطر اوّل (1689 ـ1725) در روسیه آغاز میگردد. پطر اوّل نقشه تصاحب سرزمینهای  قفقاز جنوبی  را با کمک ارامنه مسیحی درسر می پرواند وارامنه نیزبنوبه خویش با سقوط سلطنت صفویه وآغاز نا آرامیها درایران در وجود روسیه تزاری کشورحامی مسیحی خویش را مشاهده میکردند. درزمان سلطنت کاترین دوّم (1762 ـ 1796) یعنی دراواخر قرن 18میلادی  بین روسیه وارامنه طرح معاهده ای نیر ریخته شد که طبق آن ارامنه میبایستی  درخانات  قاراباغ ، نخجوان وایروان که اکثریت اهالی آنها مسلمانان نشین بودند کشور خودمختارخویش را که  درتحت حمایت روسیه تزاری میشد  تشکیل میدادند. درنظر بود بعداز الحاق نواحی تازه ای ازخاک آذربایجان به گرجستان دوکشور مسیحی این منطقه  یعنی ارمنستان وگرجستان سدّی درمقابل کشورهای همسایه مسلمان  یعنی عثمانی وایران بوجود بیاورند.
این معاهده هیچوقت جامه ی عمل بخود نپوشاند. زیرا روسیه تزاری بعدازفتح کامل خانات گنجه (1804) ، قاراباغ (1805)، شکی (1805) باکو (1806)، قوبا (1806) وتالش (1813)  دیگرضرورتی به تحقق این معاهده وتشکیل کشورمستقل ارمنستان را ندید .(1)
درسال 1826 دوباره بخاطر تصاحب  مناطق الحاق شده بروسیه جنگ تازه ای بین ایران و روسیه آغاز گردید.  فرماندهی عملیات جنگی واحدهای ارتش روسیه  بعهده ژنرال ارمنی بنام ژنرال ماداتف بود. پخش خبر پیروزیهای ارتش روسیه تزاری  بفرماندهی یک ژنرال ارمنی درارامنه  امید تشکیل دولت ارمنستان را شدّت بخشید. نرسس کشیش اسقف کلیساهای ارامنه دریک سخنرانی آتشین هموطنان خویش را به حمایت ازارتش روسیه دعوت کرد :                         
"ارامنه ، عملیات قهرمانه  نسلهای گذشته خویش را بیاد بیاورید. شما فرزندان آنها هستید و در رگ شما خون آنها جریان دارد. شما نیر همانند آنها به خداوند و مسیحیت ایمان دارید. هرگز از خدمت به حکمران مقدس روسیه امتناع بعمل نیاورید. شما به نیٍّت امپراتوری روسیه آگاه هستید. این کشور بزرگ دست پر توان خویش رانه  تنها بخاطر منافع خویش  بلکه برای آزادی ما نیز دراز کرده است. .. والاترین افتخاری که نصیب شما خواهد گردید مرحمت خداوند و حسن نیّت امپراتور روسیه خواهد بود." (2)      
بالاخره با بسته شدن معاهده ترکمنچای درتاریخ 22 فوریه 1828 وامضای آن ازطرف ژنرال پاسکویچ  وشاهزاده عباس میرزا وضعیت جنگی بین ایران و روسیه بپایان رسید. طبق این معاهده دولت ایران موظف شد،  تمامی بندهای معاهده گلستان را قبول نموده وعلاوه برآن خانات ایروان ونخجوان را نیر به روسیه برگزار کند.
مدتی کوتاه بعداز بسته شدن قرارداد ترکمنچای جنگ روسیه با امپراتوری عثمانی آغاز گردید. این جنگ پس از یکسال با پیروزی ارتش روسیه بپایان رسید. با بسته شدن معاهده آدریان اپل (آدرنا)  بتاریخ 14 سپتامبر 1829 دولت عثمانی مجبور به اعطا امتیازهای وسیع از جمله حق کشتی رانی آزاد در دریای سیاه  و حق عبور از تنگه داردانل به روسیه گردید.  علاوه بر این  کشور روسیه موفق به تصاحب بعضی از اراضی متعلق به امپراطوری عثمانی  در مناطق قفقاز جنوبی گردید.
بطوریکه در بالا اشاره شد از اوایل قرن 19  سیاستمداران روسیه تزاری بعد از دست یابی به تمامی مناطق  قفقازجنوبی برای تحکیم موقعیت جغرافیائی ـ استراتژی خویش بفکرمقیم ساختن  ارامنه مسیحی از کشورهای ایران و ترکیه عثمانی در این منطقه گردیدند.
"افزایش خلقهای مسکون مسیحی در مرزهای روسیه میتواند  بمثابه یک سد قابل اعتمادی بر علیه عملیات دشمنانه  اهالی هم مرز بخصوص ترکها، ایرانیها و اهالی کوهستانی منطقه گردد. .." (3)
مسکون شدن ارامنه در مناطق  قفقاز میتوانست برای روسیه  علاوه بر مزیتهای سیاسی مزیتهای اقتصادی نیز بهمراه داشته باشد. زیرا در بین ارامنه تجّار و صنعتگران فراوانی دیده میشد که میتوانست برای اقتصاد روسیه مفید واقع بشود.
بعد از دستیابی روسیه تزاری به نواحی  آذربایحان شمالی، ارامنه که بصورت اقلیتهای کوچک وپراکنده  درآسیای صغیر (آناطولی) و آذربایجان جنوبی زندگی میکردند، شروع به تحقق  آرزوهای دیرینه خویش که همان  مهاجرت به این سرزمیها بود کردند.

" ما  اعلان میکنیم : ترجیح میدهیم علف روس را بخوریم تا نان ایران را" (4)

مهاجرت ارامنه ایران وارامنه امپراطوری عثمانی به قفقاز جنوبی
بعد از بسته شدن معاهده های ترکمنچای و آدریان پل کشور روسیه سعی فراوانی بخرج داد تا  تعداد هر چه بیشتری ازخانواده های ارامنه  ایران و ترکیه عثمانی  به مناطق تازه فتح شده  قفقاز  مهاجرت کنند.  کارل فریدریش نویمن شرقشناس آلمان درترجمه کتابی که در سال 1834 تحت عنوان "تاریخ مهاجرت 40 هزار ارمنی ازاستان آذربایجان ایران به روسیه" در لایپزیک آلمان بچاپ رسیده ، هدفهای اصلی این مهاجرتها را با ارائه اسناد گوناگونی ذکر میکند. (5)
ازاوایل ماه مای 1828 رهبری مهاجرتهای ارامنه ایران  بعهده سرهنگ برجسته ارتش روسیه لازاروف گذاشته شد.  سرهنگ لازاروف  از یک خانواده سرشناس ارمنی بود. خانواده او  در سال 1747 از اصفهان به روسیه مهاجرت  کرده بود.(6)
در 26 ماه مای 1828 ژنرال پاسکوویچ تمامی دستورات لازمه را به  سرهنگ لازاروف برای اجرای مهاجرت ارامنه باین منطقه  ابلاغ کرده بود. امتناع از درشت رفتاری و دوری از بکارگیری هر گونه زور با مهاجرین قسمتی از این دستورات بود:
"میبایستی تنها از هنر اقناع استفاده کرد. باید به آنها مجسّم کرد که رعیت بودن با قدرت ترین  امپراطور مسیحی در اروپا  چه مزایائی را نصیب آنها میکند. صلح و زندگی خوشبخت تحت لوای قوانین روسیه سبب شادی آنها خواهد شد". (7)
روسیه تزاری به ارامنه ایکه از ایران ویا از کشور ترکیه عثمانی  تمایل به مهاجرت  و قبول تابعیت کشوری روسیه را داشتند قول های زیادی ازجمله تجارت آزاد، مالکیت قطعه زمینهای پربار وهمچنین 6 سال معافی از پرداختن مالیات دولتی و 3 سال معافیت از پرداخت مالیات ایالتی داد. لازاروف در تاریخ 30 مارس 1828 در ارومیه در اعلامیه ای خطاب به ارامنه  گفت :
".... که عالیجناب،  حاکم تمام روس ها به آنهائیکه خواهان مهاجرت هستند محلّ زندگی  آرام توام با  صلح و خوشبختی  در امپراطوری بزرگش اعطا خواهد کرد. در کانتونهای ایروان، نخجوان و قاراباغ که شما برای سکونت انتخاب خواهید کرد، به شما سرزمینهای کشاورزی پر برکت که قسماٌ کشاورزی شده اند تعین خواهد شد. شما  فقط یک دهم  این محصولات را به دولت واگذار خواهید کرد. علاوه برآن شما بمدت 6 سال از دادن مالیات معاف هستید  و حتیّ به آنهائیکه فقیر و بیچیز هستند  کمک مالی خواهد شد."
لازاروف برای نشان دادن جوانب مفید مهاجرت  به ماوراء قفقاز تنها به دلایل اقتصادی اقناء نکرده بلکه در اعلامیه خویش انگشت به احساسات مذهبی ارامنه نیز میگذارد :
"اینجا تمامی دردها و آلام خویش را که تا حال متحمّل آن شده اید فراموش خواهید کرد. اینجا در میان مسیحی ها  وطن تازه ای پیدا خواهید کرد و دیگر دین مقدس خویش را زیر فشار نخواهید دید. ... ای مسیحی های  پراکنده در ایالات مختلف ، به کمک خداوند شما خویشتن را در یک منطقه متّحد خواهید یافت و شما خوب میدانید که  عالیجناب حاکم روس ها به چه  طریقی اطاعت شما را پاداش خواهد داد" . (  8  )
با شدّت یافتن مهاجرت مسیحی های ارمنی به  خانات  ایروان و نخجوان اسامی این خانات  با صدور  فرمان  نیکولای اول  در21 مارس 1828 از خانات ایروان و نخجوان  به گویش سیاسی تازه ای که تا آنوقت وجود خارجی نداشته  "آرمیانسکایا ابلاست"  یعنی  "اراضی ارامنه" اعلان گردید. (  9  )
درباره تعداد دقیق مهاجرین ارمنی به ماوراء قفقاز آمار گوناگونی موجود است. لازاروف در آخرین گزارش خویش بتاریخ 24 دسامبر 1829 به پاسکویچ  مینویسد که او ازتاریخ 26 فوریه تا 11 یونو 1828 مهاجرت 8249 خانواده ارمنی ( درحدود 40,000 نفر ارمنی) از ایالت آذربایجان ایران (2323 خانوار از ارومیه، 1812 خانوار از سلماس، 698 خانوار از مراغه، 582 خانوار از خوی، 382 خانوار از ماکو و 329 خانوار از تبریزو دهات اطرافش)  به خانات تازه فتح شده روسیه یعنی  ایروان ، نخجوان و ایالت قاراباغ را از طریق رودخانه آراز رهبری کرده است.  در عین حال او اشاره میکند که او میبایست تعداد 1500 خانواده ارمنی را که آرزوی مهاجرت  نداشتند در کشور خودشان باقی میگذاشت.  (10)
در اسناد کمیسیون آرخیولوژی قفقاز تعداد  کلّ مهاجرین ارمنی از ترکیه عثمانی به  قفقاز جنوبی 14044 خانواده (در حدود 84,000 ارمنی) قید گردیده است. قابل ذکر است که  تعداد واقعی مهاجرین ارمنی ایران و ترکیه عثمانی به بیشتر از200,000 نفر تخمین زده میشود.
موج مهاجرتهای شدید ارامنه  سبب تغییراساسی در ترکیب اتنیکی این مناطق شد. در تحقیقات آماری  ایوان شوپن که  در  سال 1852 در سان پترسبورگ بچاپ رسیده و  قسمتی از آن توسط جرج آ. بورنتیان به انگلیسی ترجمه شده است این تغییرات  بوضوح نشان داده میشود.
طبق اظهارات ایوان شوپن تعداد خانواده های مهاجرین ارمنی از ایران  به ایروان تا سال 1832 به 4559 خانوار و از ترکیه عثمانی به 3674 خانوار رسید. (11)        
قبل از آغاز مهاجرتهای ارامنه  درصد  جمعیت آذربایجانیها  در ایروان  72,3% و بعد از مهاجرت ارامنه  به  43,9 % کاهش یافت. در ولایت نخجوان و اردوباد شرایط تقریبا شبیه ای بوجود آمد.  بعد از مهاجرت 2387 خانوار ارمنی از ایران و 8 خانواده از ترکیه عثمانی به این منطقه در صد جمعیت مسلمانان  از 85,6 % به 62,6 % کاهش یافت.
موج مهاجرت خانواده های ارمنی به خانات ایروان و نخجوان ترکیب اتنیکی جمعیت این مناطق را به اندازه ای تغییر داد که اذربایجانیها که تا سال 1828 اکثریت مطلق یعنی سه چهارم جمعیت این مناطق را تشکیل میدادند در خطر تبدیل شدن به اقلیت  قرار گرفتند.
تا اواخر سال  1823 ترکیب اتنیکی جمعیت در قاراباغ 78,3% آذربایجانی (15,729 نفر) و 21,7% (4336 نفر) ارامنه  بود. (12) این تناسب نیز در اثر مهاجرتهای ارامنه  بطور چشمگیری  برهم زده شد. بطوریکه درسال 1832 از کل  جمعیت  شهر شوشا وهمچنین 741 دهات ایالت قاراباغ که به 20,546  خانواربالغ میشد،  13,965 (68,0%) آذربایجانی و 6491 (31,6%) ارمنی و مقدار کمی از ملیت های دیگر تغییر یافت.(B, A 13  )*
فتح خانات ایروان و نخجوان وهمچنین مقیم سازی هزاران خانواده مهاجرارمنی در مناطقی که اکثر مطلق آنها آذربایجانیها بود، سبب ناراضی عمیق اهالی این مناطق گردید. در حقیقت ناراضیهای اهالی این مناطق از زمان اشغال خانات ایروان و نخجوان  یعنی قبل از امضاء معاهده ترکمنچای آغاز گردید.
بعد از اشغال خانات ایروان و نخجوان  درتاریخ 6 اکتبر سال  1827 پاسکویچ رهبری اداری محلی خانات ایروان و نخجوان را برای مدّتی بعهده ژنرال ارتش روسیه  کراسوفسکی و  کشیش اعظم ارامنه نرسس گذاشت. دراین هیات  نماینده ای از آذربایحانیها که اکثریت اهالی منطقه را تشکیل میدادند شرکت داده نشد. نرسس در طول مدت مسئولیت خویش تاثیر فراوانی درتمامی اموراداری ـ اقتصادی این مناطق بنفع اهالی ارمنی گذاشت. پاسکویچ  بعد از 6 ماه به تاثیر منفی و یکجانبه ی سیاست نرسس پی برد. بعقیده او:
"تنها ارامنه ایکه برای شکایت به پیش نرسس میرفتند راضی برمیگشتند. اما مسلمانان (آذربایجانیها)  که خویشتن را تنها و بدون حمایت دولت می یافتند خشمگین بوده و شروع به اظهار نارضایتی میکردند.  تا ورود فوری من میشد  نتایج  بسیار بدی را انتظار کشید."     
علاوه بر این او درگزارش خود دخالت غیرمحدود کشیش اعظم کلیسا را سبب اصلی بی نظمی درخانات سابق ایروان ونخجوان وهمچنین نارضایتیهای مسلمانان (آذربایجانیها)  دانسته و بدین خاطـــــــر از شرکت او درنشستهای آینده اداری ممانعت بعمل آورد. (14)
بطوریکه دربالا اشاره شد،   در 21 مارس 1828 با فرمان نیکولای اول  خانات ایروان ونخجوان علیرغم اکثریت اهالی آذربایحانی آنها بقول  کارل فریدریش نویمن " بافتخار ملت ارمنی"  بنام  "اراضـی ارامنه"  اعلان گردید .
همراه با این فرمان امتیازات دیگری از جمله دادن نوعی "خودمختاری" به ارامنه به تصویب دولت روسیه رسید.  ارامنه مهاجر به اراضی مسلمانان (آذربایجانیها) میتوانستند با تکیه به این اصل " خودمختاری"  امور داخلی و همچنین مسائل حقوقی و اداری خویش را خود  بدست گییرند. (15) تعین این مقررات جدید تجاوزفاحشی به حقوق مالکین زمین آذربایجانی بحساب میامد. زیرا حقوق این مالکین زمین در رابطه با ارامنه زیر دست آنها بصورت عملی محدود میشد.
 ژنرال ول ژامینف در جلسه مشورتی سانت پترسبورگ که  در رابطه با این مقررات جدید تشکیل یافته بود، این مقررات رانه تنها  سبب  نارضایتی صاحبان زمین آذربایحانی  در ایروان و نخجوان بلکه در تمامی منطقه  قفقاز جنوبی دانسته و نتایج منفی این مقررات را به حضارین گوشزد کرد.
ژنرال ژامینف از ارامنه که  در کشور روسیه قاعدتا به ملت متمدن و پرکار مسیحی مشهور بود تصوّر دیگری داشت:
با اطمینان خاطر میشود پیش بینی کرد که ارامنه  "بمثابه یک خلق حیله گرو با نفرت از مادر زائیده شده  بر علیه مسلمانان سعی خواهند کرد نه تنها به کمک ریش سفیدانی که خود تعین کرده اند از مقررات قانونی صاحب کاران مسلمان خود سرپیجی کنند ، بلکه کاملا از وابستگی آنها بیرون بیایند." (16)  
مهاجرت دسته جمعی ارامنه سبب  فشارطاقت فرسا به کشاورزان و دامپروران مسلمان آذربایحان نیزمی شد.ارامنه مهاجر درخانات نخجوان  درست چند هفته بعد از امضاء معاهده گلستان  خودسرانه زمینهای  پر برکت و دهاتی را که در زمان جنگ از اهالی  آن  خالی شده بود تصاحب میکردند. بعد از اتمام عملیات جنگی وقتی اهالی  به دهات خویش باز میگشتند، زمینهای خویش را توسط ارامنه اشغال شده می یافتند. آنها در نتیجه اشغال سرزمینهای پربار خویش مجبور به گزیدن زمینهای دور دست و کم بار میگشتند.   دهقانانی که  تصمیم به اقامت در دهات خود می بودند  مجبور به واگذاری  قسمت عمده ای از مزارع کشاورزی و چراگاهای متعلق به خود  به  ارامنه مهاجرمیبودند. 
آلکساندر س. قریبویدوف دیپلمات روسیه که یکی از تدوین کنندگان قرارداد تورکمنچای بود وبعدها درایران بعنوان سفیر روسیه کار میکرد درسال 1828 در این رابطه  مینویسد:
"اکثریت ارامنه در زمینهای متعلق به مسلمانان اسکان داده شده اند. این کارتنها در تابستان میشد عملی بشود. زیرا صاحب زمینهای مسلمان در تابستان در ییلاقها بودند و فرصت گفتگو با بیگانگان غیر مسلمان خیلی کم بود." (17)
درسال 1829بعد از بسته شدن معاهده ی آدریان اپل پاسکویچ  سعی میکرد جلو تکرار شرایط متشابه را بگیرد. درمقیم سازی مهاجرین ارمنی ازکشور ترکیه عثمانی او روی این نقطه تاکید میکرد که ارامنه میتوانند  تنها به زمینهای متعلق به دولت و یا کلیسا  مهاجرت کنند وبایستی سعی بخرج داد تا ازمخلوط شدن مناطق  مسکونی تازه بنا شده برای مسیحی ها با مناطق مسکونی مسلمانان جلوگیری بعمل آید.( 18)
طبق معاهده آدریان اپل (آدرنا)  خانواده های مسلمان امکان مهاجرت ازمناطق  روسیه به سرزمینهای عثمانی را پیدا کردند.  بعد از متعلق شدن منطقه پاشالیکس آخالزیک به روسیه مبادله اهالی این منطقه شروع گردید. در زمان جنگ بیشتر اهالی مسلمان این منطقه به ترکیه عثمانی فرار کرده بودند.  تا سال 1831 دراین دهات   7000 خانواده ارمنی مسکون شده بودند. اهالی مسلمان باقیمانده  خصوصا صاحبان زمین مجبور بودند املاک خویش را به ارامنه مهاجر واگذار کرده و برای همیشه  قفقازجنوبی را ترک کنند. در آخالزیک  بیش از 1600 خانواده ارمنی مخصوصا از نواحی ارضروم  توانستند صاحب زمینهای خصوصی بشوند. آنها سعی فراوان بکار بردند تا به این منطقه جدید که آب هوای مشابه ای با وطن قبلی شان داشت و همچنین بعلت ارتباط با گرجستان و ترکیه عثمانی که برای تجار وصنعتگران ارمنی مزیت بیشتری بهمراه میاورد باین شهر مهاجرت کنند. (19)                                                                        
علیرغم مهاجرتهای دسته جمعی خانواده های ارامنه  به مناطق  قفقاز جنوبی، ارامنه دراوایل قرن 20 میلادی درهیچ منطقه ای از قفقاز اکثریت چشمگیری را تشکیل نمیدادند. در آمار اقتصادی منطقه ماوراء قفقازکه در سال 1914 در لایپزیک و برلین انتشار یافت ، در رابطه با وضعیت اهالی ارمنی در این منطقه گفته میشود:

" از نقطه نظرموقعیت  قومی ـ سیاسی ارامنه در بدترین وضعیت قرار دارند. آنها در همه جا پراکنده اند و در هیچ منطقه ای  اکثریت قابل توجه ای  را تشکیل نمیدهند. تنها در استان ایروان  هست که  آنها بمقدار بسیار جزئی بیشتر از نصف جمعیت اهالی را تشکیل میدهند ". (20)
در این رابطه دوباره  درمقاله  مجله  "شرق نو" که در سال 1918 در برلین انتشار مییافت میخوانیم : "از فزون بودن  ارامنه  در قفقازجنوبی نمیشود صحبتی بمیان آورد. قلمروی که آنها  بخاطر سکونت   دسته جمعی خودشان میتوانند مورد ادّعا قرار دهند  کوچک هست. تعداد بیشترارامنه مثل همیشه  بصورت پراکنده در میان خلقهای دیگر ماوراء قفقاز زندگی میکنند. آنها تنها میتوانند بمثابه یک اقلیت در داخل دولتهای دیگر ادعای خود گردانی ملی ـ فرهنگی بکنند".  (21)


1- Uras, Ersas : The Armenien in History and the Armenian Question,
  Ankara 1988, Sehife 1005-1018
2- Uras, Ersas : The Armenien … Sehife 1016
3- Glinka, Sergej: Schilderung der Ansiedlung der Armenier an der aserbaidschanischen Grenze Russlands. Moskau 1831, S.93 (Neqlqolun ruscadan tercumäsi : Nabia Hantel, Berlin)
4-Glinka, Sergej … S.69 (ruscadan tercumä : Nabia Hantel)
5- Carl Friedrich Neumann, „Geschichte der Übersiedlung von vierzig tausend Armeniern, welche 1828 aus der persischen Provinz Aderbaidschan nach Russland auswanderten“, Leipzig 1834
6-  Sowjetische Enzikolopadia : Band 14, Moskau 1973, S. 104 (Neqlqolun ruscadan tärcumäsi : Nabia Hantel).
7- Carl Friedrich…..  S. 81
8- Carl Friedrich ..... S. 90
9- Johannes Rau, Der Berg-Karabach-Konflikt zwischen Armenien und Aserbaidschan, Ein kurzer Blich in die Geschichte, Berlin, Verlag Dr. Köster, S. 24
10- Glinka, ... S. 131
11- George A. Bournoutian, Eastern Armenien in the Last Decades of Persian Rule 1807-1828: A political and Socio-Economic Study of the Khanate of Erivan and the Eve of the Russian Conquest, Malibu, California, 1982  (
12-  Qarabağın etnik tarixindən, Xəlilovç X. D. , Ayərbaycan SSR elmlər Akademiyasının xəbərləri, Nr. 3, Baku 1988, S. 42
13, A - Ahmad Omid Yazdani, Geteiltes Aserbaidschan, Das Arabisches Buch 1993, S. 89 (Aliarov Suleiman, Amtliche demographische Quellen Russlands in: Monatszeitschrift Aserbaidschan, Feb. 1988, S. 188)
* بین سالهای 1918- 1920 جمعیت آذربایجانیها در قاراباغ  در اثر شروع قتل عامهای وحشتناک و "پاکسازیهای اتنیکی" توسط  داشناکها به 6% کاهش یافت.
13, B - Übersicht des russischen Besitztums im Kaukasus, in den statistischen, ethnographischen, topografischen und finanziellen Beziehungen, Teil III,  St. Petersburg 1836, S.267 (ruscadan tercumä : Nabia Hantel)
14- Entwurf von Richtlinien, die als Grundlage für die Verwaltung der  Provinz Erivan u.a. dienen sollen. Dezember 1827, S. Petersburg, in: AKAK, Band VII, Tiflis 1878, S. 487 (ruscadan tercumä : Nabia Hantel)
15- Entwurf von Richtlinien, ….  S. 482 (ruscadan tercumä : Nabia Hantel)
16 - Entwurf von Richtlinien, ….  S. 482 (ruscadan tercumä : Nabia Hantel)
17- (Akten der Kaukasischen Archivkomission (AKAK), Band VII, Tiflis 1878, S.83)
18- (Akten der Kaukasischen Archivkomission (AKAK), Band VII, Tiflis 1878, S.607)
19-(Akten der Kaukasischen .... , S.849)
20- Ischanian, B. : Nationaler Bestand, berufsmäßige Gruppierung und soziale Gliederung der kaukasischen Völker, Berlin 1914. S. 12
21- Der Neue Orient, Band 3, Heft 9, Berlin 1918, S. 435; Altdorfer, H. die neusten amtlichen Bevölkerungszahlen für den Kaukasus.
در سال 1978  بمناسبت یادبود 150 سالگی مهاجرت ارامنه  به قاراباغ در آغ دره (مارداکرت) مراسمی  برگزار گردید  که در آن از  بنای" یادبود مهاجرت"   پرده برداری  شد. این یادبود در اواخر سالهای 1980 توسط ناسیونالیستهای ارمنی با خاک یکسان گردید: نگاه کنید به :
Johannes Rau, Der Berg-Karabach-Konflikt zwischen Armenien und Aserbaidschan, Ein kurzer Blich in die Geschichte, Berlin, Verlag Dr. Köster, S. 89

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

هوارد باسکرویل

1286 شمسی - 1327 قمری


هوارد باسکرویل آمریکائی،یکی از معلمان مدرسه مموریال اسکول تبریز (دبیرستان پروین سابق) بود و سنین عمرش از بیست و پنج نگذشته بود. این جوان شوری در سر و شرری در دل داشت که پیوسته او را به خدمتگذاری نوع خود ترغیب و تحریص میکرد. هر چند در صورت، ظاهراً آرام می نمود ولی جوش و خروشی در دل داشت که شاید و باید از آن بی خبر بود. گویی که این بیت خواجه از حال درونی وی خبر میداد:
در اندرون من خسته دل ندانم چیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
مدرسه مموریال آمریکایی ها در تبریز که باسکرویل درآن تدریس می کرد 

این جوان فداکار وقتی متوجه شد آذربایجانیان غیور در مقابل استبدادیان بی وطن به مبارزه برخاسته و جان های خودشان را در کف نهاده و در راه آزادی می کوشند و هر روز چند تن از ایشان خود را قربانی آزادی می کنند، حس نوع دوستی و شور آزادیخواهی وی تحریک گردید، دست از هر چیز برداشت و در صدد آن برآمد که دست یاری به سوی آذربایجانیان دراز کند و سر به خدمت عالم آزادی فرود آورد و با وجود مخالفت شدید دکتر ویلسون رئیس مدرسه مموریال اسکول، داخل در صف آزادیخواهان گردید.
باسکرویل خدمت نظامی خود را در آمریکا انجام داده بود و از فنون نظامی آگاهی داشت چون دید که نوجوانان آذربایجان را عشق آزادی به سر افتاده و در میدان مشق، مشق جانفشانی می کنند، از روی صدق و صفا، همراهی ایشان را فرض ذمه خود دانست و به تعلیم و آنان کمر بست و با یک عشق مفرط مشغول به کار شد و شب و روز، همت خود را مصروف تعلیمات نظامی جوانان کرد.
دیری نگذشت که بیش از یک صد نفر از جوانان بزرگ زاده و پسران دولتمندان شهر در گرد او پره زده و از تعلیمات وی بهره مند شدند.  بالاخره فوجی از ایشان پدید آورد و نام آن را فوج نجات نهاد و همه شاگردان وی، او را از دل و جان دوست میداشتند و این حسن استقبال، هر روز به امیدواری و شوق و شعف او می افزود. چون منظور وی به طور روزافزون پیش می رفت، برخی از مجاهدین به چشم رقابت به فوج نجات می نگریستند و پاره ای خیالات واهی در باره فوج مزبور میکردند. در صدر تکیه آن خیالات ایشان، جز وهم و سوء ظن چیزی نبود و او ابداً بدین تصورات بیجا اعتنائی نمی کرد و با دل پاک و امیدواری به آتیه فوج، دائماً مشغول کار بود. فقط چیزی که تا اندازه ای مورد توجه بود، همین مطلب بود که اغلب افراد فوج، از فرزندان اهل ثروت بودند و پدران و مادران ایشان نمی خواستند که فرزندانشان داخل در زمره مجاهدین شده و به میدان جنگ بروند و حتی ستارخان به فوج باسکرویل اعتماد نداشت و می گفت: «که افراد این فوج اغلب از کسانی می باشند که نازپروده و متنعم هستند و غریو کوس جنگ و نعرۀ دلیران به گوش ایشان نرسیده است و عزیز پدر مادرند، می ترسم که جنگ ناکرده راه فرار پیش گیرند و رئیس خودشان را به کشتن دهند.»
به هر صورت باسکرویل در عزم خود چون کوه آهنین پابرجا بود تا آن که جنگ شام غازان پیش آمد. باسکرویل آن شب را از وجد به خواب نرفت و فوج خود را تشجیع می کرد و می گفت: بکوشید تا بر دشمن غالب شوید.
چون وضع تبریز از حیث آذوقه ساعت به ساعت وخیم تر میشد و بایستی هر چه زودتر به چاره آن پرداخت آخرین چاره در آن دیدند که از شمشیر استعانت جویند.
روز یکشنبه 27 ربیع الاول 1327 ستارخان به کلیه مجاهدین دستور داد که بامداد روز دوشنبه در محله قرا آغاج مسلحانه خاظر شوند که به شام غازان حمله کنند و نظر ستارخان بر این بود که باید نخست با تصرف شام غازان ارتباط صمدخان را از قراملک قطع و سپس به دفع صمدخان پرداخته شود و این پیش بینی مورد تصدیق عموم حاضرین واقع شد و مقرر گردید که به مستر باسکرویل نیز اطلاع داده شود که صبحگاهان در قراآغاج با فوج خود آماده جنگ باشد.
فوج نجات باسکرویل مرکب بود از جمعی اشخاص وطنخواه و علاقمند و عده این فوج هر چند متجاوز از دویست نفر بود ولی آنان که با وی عهد و پیمان بسته بودند بیش از چهل نفر نبودند.
تعدادی از اشخاصی که داخل فوج نجات باسکرویل بودند عبارتند از:
معتمد التجار، حسن علیزاده، میرزا علی خان پستخانه، میرزا احمد قزوینی، حسین آقا قنادی زاده، رضازاده شفق، علوی زاده، کربلای علی حریری، حسین خان کرمانشاهی، میرزا احمدخان مشکوه، کریم اسکندرانی، رضا پاک نیا، زین العابدین بالازاده، ابراهیم قفقایچی.
سرانجام شب دوشنبه، مجاهدین در قراآغاج گرد آمدند، پیش از آن که آفتاب سر از مشرق درآورد به حمله پرداختند و دلیرانه جنگ می کردند و می گفتند یا باید به مراد خود رسیده دشمن را از پیش برداریم یا آنکه در سر مقصود خود دست از جان بشوئیم.
تندیس باسکرویل در موزه مشروطه تبریز

آرامگاه باسکرویل
در آغاز جنگ اولین کسی که قدم به میدان گذاشت و فوج خود را فرمان حمله داد باسکرویل بود. و نخستین کسی که هدف تیر دشمن قرار گرفت و جان سپرد باز باسکرویل بود. چون جنازۀ این شخص فداکار در بین دو گروه جنگی مانده بود و کسی نمی توانست به نزدیک وی رود و سرانجام حسین خان کرمانشاهی، آن جوان جنگ دیده و هنرمند، قدم جلادت پیش گرفته، جنازه باسکرویل را به دوش کشیده به نزد شاگردانش آورد.
وقتی این خبر وحشت انگیز و محنت آور در تبریز منتشر شد، همۀ آزادیخواهان از این مصیبت، اندوهگین گشتند و مخصوصاً شاگردان وی فوق العاده متأثر بودند.
روز سه شنبه 29 ربیع الاول 1327 در تبریز بدون مبالغه روز ماتمی بود مردم شهر از وضیع و شریف ماتمزده بودند. آثار خون و اندوه از سیمای هرکس ظاهر بود و کلیه آزادیخواهان از پیر و جوان برای مشایعت جنازه باسکرویل حضور داشتتند. در طرفین جنازه، مجاهدین و شاگردانش، تفنگ های خود را وارونه به دوش انداخته با چشم اشکبار رهسپار بودند. آمریکائیان مقیم تبریز و ارامنه و سایرین همه، با چشم گریان جنازه را مشایعت می کردند چون به گورستان آمریکائیها رسیدند، جنازه را به خاک سپردند و روی قبر را با دسته گل زیبائی بیاراستند و چند نفر از ناطقین در سر قبر نطق های موثری ایراد کردند. یکی از آن جمله حاضران در نطق خویش گفت:

«من امروز یقین کردم که مشروطه پایدار خواهد بود زیرا خون چنین مرد آزاده دل بی گناهی، در پیشرفت مشروطه ایران به زمین ریخته شد.
مشروطه خواهان تبریز و قالیچه ای که به یاد باسکرویل بافته شد

بعداً تفنگ او را پس از آن که اسمش را بر روی لولۀ تفنگ کندند برای مادرش در آمریکا همراه یک جفت قالیچۀ نفیس که به نام باسکرویل و با عکس او بافته شده بود به آمریکا فرستادند. اینک نظری است بر زندگانی و شرح حال هوارد باسکرویل:
هوارد« باسکرویل»(Howard. C.Baskerville ) در دهم ماه آوریل 1885 میلادی در محل «نورث پلات» (North Platte ) ایالت «نبراسکا» (Nebraska ) متولد شده در کالج این ایالت تحصیلات مقدماتی خود را انجام داد و در سال 1903 داخل دانشگاه «پرینستن» (Princeton ) گشت و تحصیلات آنجا را در سال 1907 به پایان رسانید و در پائیز همان سال به موجب دعوت مدرسه امریکائی (مموریال اسکول) تبریز برای معلمی مدرسه مزبور به آذربایجان آمد و به تعلیم و تربیت پرداخت. درس عمدۀ او تاریخ عمومی بود. ولی بعداً به موجب درخواست شاگردان ارشد و بعضی از معلمین مانند مرحوم شریف زاده و میرزا عبدالحسین، با اجازه دکتر ویلسن رئیس مدرسه، کلاسی نیز برای تدریس حقوق بین المللی باز کردند و او در آنجا هم به تدریس آغاز نمود.
در مجلس یادبود وی در تبریز، خانمی از آمریکا به نام خانم (ماکداول Mack Davel ) که گذشت ایام، جوانی او را از دست گرفته و در روزگار جوانی یعنی در زمان انقلاب تبریز با جوانان آذربایجانی هم آهنگی داشته، سرود و ترانه ملی خواند. وی قطعۀ ترانه مربوط دوره انقلاب تبریز را در محل کتابخانه ملی و موزه مشروطیت تبریز که بعداً ویرانش کردند چنین خواند:
سردار می نیب آق آتی
بوینونا سالیب ساعاتی
آلله دن گلیب باراتی
یاشاسون ستارخان یاشاسون
ترجمه به فارسی:
سردار اسب سفید را سوار شده
ساعت را به گردن خود افکنده
براتش از خداوند رسیده
زنده باد ستارخان زنده باد.



آذربایجان (اوستاد شهریاردان بیر گوزل شعر)



خوش گونلرین گئتمیر مودام خیالیمدان، آذربایجان.


سندن اوزاق دوشسم ده من عشقین ایله یاشاییرام،


یارالانمیش قلبیم کيمى، قلبی ویران آذربایجان.


بوتون دونیا بیلیر سنین قودرتینله، دؤولتینله


آباد اولوب، آزاد اولوب مولکی ایران، آذربایجان.


بیسوتونی اینقیلابدا، شیرین- وطن اوچون فرهاد


کولونگ وورموش اؤز باشینا، زامان- زامان، آذربایجان.


وطن عشقی مکتبینده جان وئرمگی اؤیرنمیشیک،


اوستادیمیز دئییب هئچدیر وطنسیز جان، آذربایجان.


قورتارماق چون ظالیملرین الیندن رئی شومشادینی،


اؤز شومشادین باشدان- باشا اولوب آل قان، آذربایجان.


یارب، ندیر بیر بو قدر اورکلری قان ائتمگین،


قولوباغلی قالاجاقدیر نه واختاجان آذربایجان؟


ایگیدلرین ایران اوچون شهید اولوب، عوضینه


درد آلمیسان، غم آلمیسان سن ایراندان، آذربایجان.


اؤولادلارین نه واختا دک ترکی- وطن اولاجاقدیر؟


ال- اله وئر، عوصیان ائله، اویان، اویان، آذربایجان.


بسدی فراق اودلاریندان کول الندی باشیمیزا،


دور آیاغا، یا آزاد اول، یا تامام یان، آذربایجان.


شهریارین اورگیده سنینکی تک یارالیدیر،


آزادلیقدیر منه ملحم، سنه درمان، آذربایجان.

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

وصيت نامه جالب شادروان حسين پناهي



  • قبر مرا نیم متر بیشتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

  • بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

  • به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

  • ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

  • عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

  • بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

  • کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

  • مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

  • روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

  • دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

  • کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

  • شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

  • گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!

  • در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

  • از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم. 

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

صمد بهرنگی

« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آزربایجان. پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود»
صمد بهرنگی دردوم تیرماه ۱۳١٨ در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده ای تهیدست چشم به جهان گشود. پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد داراي دو برادر و سه خواهر بود .پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی(آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشته تافته از روده گوسفند و حیوانات دیگر باشد) زندگی را میگذراند وخرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت.
صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال و در حالیکه تنها هجده سال سن داشت آموزگار شد و تا پایان عمرکوتاهش، در آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آزربایجان شرقی که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.


« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»
در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.
بهرنگی درنوزده سالگی (۱۳۳۹) اولین داستان منتشر شده‌اش به نام عادت را نوشت. یک سال بعد داستان تلخون را که برگرفته از داستانهای آزربایجان بود با نام مستعار "ص. قارانقوش " در کتاب هفته منتشر کرد و این روند با بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت. بعدها از بهرنگي مقالاتي در روزنامه "مهد آزادي"، توفیق و ... به چاپ رسيد با امضاهاي متعدد و اسامي مستعار فراوان از جمله داريوش نواب مرغي، چنگيز مرآتي، بابک، افشين پرويزي و باتميش و ... . او ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به آذری (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آزربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است.
در سال ۱۳٤١ صمد از دبیرستان به جرم بیان سخنهای ناخوشایند (بنابه گزارش رئيس دبيرستان) در دفتر دبيرستان و بين دبيران اخراج و به دبستان انتقال یافت. یکسال بعد و در پی افزایش فعالیتهای فرهنگی، با پاپوش رئیس وقت فرهنگ آزربایجان به کار صمد به دادگاه کشیده شد که متعاقبا تبرئه گردید. در ۱۳٤٢ کتاب الفبای آذری برای مدارس آزربایجان
را نوشت که این کتاب به پيشنهاد جلال آل‎‎‎احمد براي چاپ به كميته‎‎‎ي پيكار جهاني با بيسوادي فرستاده شد اما صمد بهرنگي با تغييراتي كه قرار بود آن كميته در كتاب ايجاد كند با قاطعيت مخالفت كرد و پيشنهاد پول كلاني را نپذيرفت و كتاب را پس گرفت و باعث برانگيختن خشم و كينه‎‎‎ي عوامل ذي‎نفع در چاپ كتاب شد.

سال ۱۳٤٣ همراه بود با تحت تعقيب قرار گرفتن صمد بهرنگي به خاطر چاپ كتاب «پاره پاره» و صدور كيفرخواست از سوي دادستاني عادي ۱۰۵ ارتش يكم تبريز و سپس صدور جكم تعليق از خدمت به مدت ٦ ماه. در این سال وی با نام مستعار افشین پرویزی کتاب انشاء ساده را برای کودکان دبستانی نوشت. در آبان همین سال حکم تعلیق وی لغو گردید و صمد به سر کلاس بازگشت. سالهای میانی دهه چهل مصادف بود با دستگیری و اعدام تعدادی از نزدیکان صمد به دست رژیم شاه و شرکت او در اعتصابات دانشجویی.
صمد بهرنگی در شیوه آموزشي و مضمون قصه هاي خود تلاش مي کرد روح اعتراض به نظام حاکم را در دانش آموزانش پرورش دهد. پاي پياده در روستاها راه مي افتاد و اگر کسي کتابخانه اي تاسيس کرده بود او را تشويق مي کرد و به مجموعه کتابهايش، کتابهايي مي افزود. بچه ها را به ويژه تشويق به مطالعه مي کرد و هرچه از جذابيت و روشهاي دوست داشتني براي اين گروه سني مي دانست در کار مي کرد تا بچه با کتاب به عنوان يک همراه هميشگي در تمام طول زندگي مانوس باشند. مي گفت که کتاب بخوانند و سپس آن را در جملاتي ساده براي ديگران خلاصه نويسي کنند. در اين دوران بود که ساواک به برخي از فعاليتهاي بهرنگي حساس شد. تهديدها آغاز شد و چندين بار در طول دوران زندگي خود مورد توبيخ و جريمه و حتي تبعيد قرار گرفت. با اين همه گويي او به اين گونه از امور حساسيتي نداشت و در روحيه او خللي ايجاد نمي کرد.
« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، ٢٤٠تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ... سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!»
نمائی از قبرستان امامیه تبریز قبرستانی که آرامگاه صمد بهرنگی و فریدون ابراهیمی در آن قرار دارد
آرامگاه صمد بهرنگی

بهرنگی در نهم شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک کشته شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده‌است. ده روز قبل از غرق شدن صمد، تعدادی از مامورین ساواک به خانه محل سکونت وی هجوم برده و وی را تهدید نموده بودند. حدود یکماه قبل از این حادثه ، کتاب ماهی سیاه کوچولو چاپ شده و مورد اقبال مردم ایران و جهان واقع شده بود.
نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده‌است.که شواهد مستندی در این باره وجود دارد. نظریهٔ دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده‌است.
تنها کسی که معلوم شده‌است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده‌است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته‌است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت‌آبادی دیده‌است، از قول او گفته‌است: «من این طرف بودم و صمد آن طرف‌تر. یک دفعه دیدم کمک می‌خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.»
سیروس طاهباز دراین‌باره می‌نویسد: «بهرنگی خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود. جلال آل‌احمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد اما حرف بهروز دولت‌آبادی برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا بلدنبودن.» اسد بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید می‌کند ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران می‌گوید «همه از دهان بهروز دولت‌آبادی حرف زده‌اند نه این که واقعاً تحقیقی صورت گرفته باشد تا به حال برخوردی تحقیقی دربارهٔ مرگ صمد نشده‌است.»
طرفداران به قتل رسیدن صمد ادعا می‌کنند که در ماه شهریور رود ارس کم‌آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم می‌دانند. اسد بهرنگی کم‌آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می‌کند و دراین‌باره می‌گوید «البته بعضی جاها ممکن است پر آب شود. هیچ‌کس نمی‌آید در محلی که جریان آب تند است آب‌تنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید می‌کند: «البته هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که فراهتی مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»
جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده‌است. از جمله اسد بهرنگی گفته‌است: «جسد صورت و بدنش سالم بود. دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی. رئیس پاسگاه در صورت‌جلسه‌اش، به جای زخم‌ها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت‌جلسه عوض شد». اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری اشاره کرده‌است، از جمله این که گفته‌است فرج سرکوهی در جایی نوشته‌است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد می‌گشته‌اند (و به گفتهٔ اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده‌است) همراهی می‌کرده‌است، در حالی که چنین نبوده‌است.
جلال آل‌احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه‌ای به منصور اوجی شاعر شیرازی می‌نویسد «...اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم ساختیم...خب ساختیم دیگر. آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حیف که سرودستش شکسته ماند و هدایت کننده نبود به آن چه مرحوم نویسنده اش می‌خواست بگوید...»
برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می‌گویذ:همه می‌دانند که ویژه نامه آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را وسیله عمله‌های رژیم که شاید ساواک هم مستقیما در آن دست نداشته باشد دور از انتظار نمی‌دانستند.
اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می‌گوید: «در زمانی که ما در کنار ارس دنبال صمد می‌گشتیم و صمد راداد می‌زدیم مامورین ساواک به حانه صمد آمده و همه چیز را به هم ریخته بودند. میز تحریر مخصوص او را شکسته بودند و نامه‌ها و یادداشت‌هایش را زیر و رو کرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جویی قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»


و اما آراز ...


آراز عادی بیر چای دئییل، آراز بیر یوردو ایکی بؤلومه بؤلن بیر چای‌دیر، آراز گؤزلری یولدا ، قولاق‌لاری سس ده قویان بیر چایدیر. اما ائله سانیرام کی آراز اؤزوده بو ایشدن(خالق لاری آییرماقدان) راضی دئییل، نییه کی هر کیمسه آرازا بیرباخسا لاپ یاخشیجاسینا بو سؤزو آنلییا بیله‌ر چون آرازدا آخان سولار اورک داغلاریندان آخیر گلیر. بو دورکی آراز اؤز قاش-قاباغی ایله اؤز اوره‌یینده کی سؤزلردن خبر وئریر و یاواشجانا دئییرکی من ایسته‌مه‌ییرم خالقلاری آیری سالام!! و اگر آرازین اؤز آلینده اولسایدی آخمازدی، آمما آرازی آخیدیرلار، خالقلاری آییرماق اوچون.
آراز قوجا آنامین گؤز یاشلاری اونا آخاندان بری داها جوشغون لوغونو اونودوب و لام آخیر. آراز دا او نئچه دامجی گؤز یاشیندان آنامین ساغالماز دردلریندن خبردار اولدو. آرازدا او نیسگیل و غملری اؤزو ایله داشی‌ییر و یولونون اوستونده کی اینسانلارا دئییر و سونوندا دا بو غم لری اؤز آناسی خزره دئییر بلکه اونون قیراغیندا یئرلشن تورک دونیاسیندان بیر کیمسه قوجا آنامین دردلرینه بیر ملحم تاپا بیله!

این هم آهنگ معروف آراز آراز خان آراز که برای صمد بهرنگی و در مورد مرگ و غرق شدنش خوانده شده.


آراز آراز خان آراز
سولطان آراز خان آراز
سنی گوروم یاناسان
ائل دردینی قان آراز
آراز سندن کیم کئچدی
کیم قرق اولدو کیم کئچدی
فلک گل ثابیت ائیله
هانسی گونوم خوش گئچدی
عزیزیم آی هارایلار
هر اولدوز لار هر آیلار
دریادا بیر گول بیتیب
سوسوزوندان هارایلار
صمد گلیر گوله گوله
دوشونده باخ قیزیل گوله
هر الینده دورد کیتاب
دونده ریب تورکو دیله

زبان ما و معضلی به نام صدا و سیما

وقتی یک کارشناس ترک زبان در برنامه ی صدا و سیما سخنرانی می کند،برای مخاطبان ترک زبان و هویت طلب غیر ازیأس و شرمندگی چیزی دیگری به همراه ندارد،،کارشناسان و گاهاً مجریانی که جز یک فعل-آنهم شکسته پابسته-کلمه ی ترکی دیگری بر زبان نمی آورند،بهتر است بگوئیم نمی توانند بر زبان بیاورند،
براستی آیا زبانی که برای هر حالت ده ها فعل به خصوص دارد نیاز به کار گیری کلمات بیگانه را دارد!؟
فقط کافی ست تحصیلات ابتدایی داشته باشید تا تشخیص دهید ساختار جمله سازی ترکی را با مدل و قالب فارسی می چینند،به عنوان مثال،کارشناسی در برنامه ی زنده ی تلویزیونی چنین بیان می کند:

"بیزیم هدفیمیز از طرح هدفمند کردن یارانه ها،اجرای زیر ساختهای اولیه دیر..."

به دقت می خواهیم جمله ی فوق را که گاهاً بیگانه تر از این نیز بیان می شود را از دو نظر ساختاری و لغوی آنالیز نمائیم:

رنگ های قرمز که نشان از حضور کلمات بیگانه در یک جمله ی ترکی ست چندان خوشایند نمی باشد،در واقع غیر از فعل و پسوند شخص ساز واژه ی ترکی دیگری در این ترکیب نمی توان یافت،مسأله بغرنج تر می شود وقتی ساحتار و مدل بندی فارسی را در زبان ترکی می بینیم!

به عبارتی ترتیب موضع تراکیب به مانند موصوف-صفت،مضاف-مضاف الیه،اسم-مسمی و ... فارسی و ترکی در کل برعکس هم می باشند،حال آنکه جمله ی فوق عملاً غیر از آن است که مکتوب ها و دستور زبان های دو زبان نشان می دهند،

از یک طرف بسترسازی و گسترش زبان فارسی،از طرفی تحریم زبان ترکی،همه و همه منجر به فراموشی سپرده شدن ساختار های جمله سازی حتی مبتدی به زبان ترکی آذربایجانی شده است.کمتر ترک ایرانی قادر باشد به روش اصولی ِ دستور زبان ترکی، جمله سازی کند،حتی اگر تمامی لغات ترکی را در اختیار داشته باشد.
چنین تخریباتی تنها به صدا و سیما ختم نمی شود،امثال این نوع تخریب در رسم و رسومات خانمان سوز و در اجتماعات عامیانه نیز دیده می شود،به طوری که یک ترک زبان در مکالمات رسمی و گفتگوهای محاوره ای خود به کار گیری واژه های عربی"اخویم"،"ابویم" و یا "والده" را ترجیح به قارداشئم،آتام وآنام می دهد،گویا به کار گیری چنین واژگان ترکی توهینی ست به طرف مقابل و یا زیر سؤال بردن شخصیت اجتماعی گوینده...!

در تأسف انگیز ترین شرایط برای زبان ترکی ایران و متکلمان آن بود که شوونیست هایی چون کسروی آتش به این خرمن زده و زبان پر قدرت ترکی را زاییده ی زبان فارسی دانستند،چرا که شرایط چنین ادعاهایی از قبل فراهم شده بود،جابجایی لغات ترکی با فارسی،و یکسان جلوه دادن ساختار های جمله سازی ترکی و فارسی،همه و همه زمینه سازی برای یک توطئه بیش نبود،ضربه ی آخر برای خلاص کردن ترکان ایران،حملات توهینی به قومیت و هویت و اشاعه ی مهملات و مقاله های بی سر و ته،من جمله حضور مغولان در آذربایجان به عنوان اصلی ترین دلیل تغییر زبان منطقه و هویت زده کردن مردم این منطقه بوده است.

برای نجات از چنین توطئه هایی،در زمانی که تمامی رسانه های بیگانه و خودی نوک پیکان خود را به سوی فرهنگ ترکان ایران نشانه گرفته اند،شاید به چیزی فراتر از یک معجزه نیاز بود.ده سال پیش تر، یک ترک زبان سعی در پنهان کردن لهجه ی خود بود، اگر خبرنگار ویا گزارشگری با حالت تمسخر به مسأله ی لهجه اشاره می کرد،مخاطب در جواب اینکه"من ترک نیستم و آذری هستم":سعی در فرار از بحران فعلی اش داشت،آموزش زبان فارسی به کودکان آذربایجانی توسط والدین و سهل انگاریهای پی در پی همه و همه خسارت های جبران ناپذیری به زبان ترکی آذربایجان جنوبی متحمل کرد،

آفت هایی که به سرعت وارد ریشه ی زبان ها شده و به کندی از زبان خارج می شوند،به عنوان مثال سالهاست از خودمختار شدن جمهوری آذربایجان می گذرد ولی با این حال با وجود تمامی تمهیدات از جانب دولت مرکزی،وجود لغات روسی در زبان ترکی جمهوری آذربایجان به وفور دیده می شود.
هم اکنون اوضاع کمی بهتر به نظر می رسد،اینکه لااقل مردم آذربایجان ایران دیگر سعی در پنهان کردن هویت و قومیت خود نیستند و این بار برعکس قبل، غیر از هویت ترک و ترکی،برچسب دیگری بر سینه ی خود نمی پسندند،با اینکه زمان فرضیه های کسروی و غیره نیز به سر رسیده است،با این حال عدم اطلاع رسانی های صحیح و دقیق علمی، همچنان مردمان این سرزمین را در محرومیت به سر برده است.با شرایط کنونی نه تنها صدا و سیما و رسانه های ملی کمکی به بهبود وضع حاضر نخواهد کرد،بلکه با تبلیغات سوء و بدآموزی هایی،شرایط را بدتر نیز خواهد کرد.هدف این بخش جز احقاق حقوق شهروندان ترکی،چیز دیگری نمی باشد،فعالیت بدون چشم داشت دوستان و بنده تنها از سر دلسوزی بوده و الباقی با مخاطبان،که در چنین شرایطی ایجاد این انجمن به مصداق ضرب المثل لنگه کفشی ست که باید در استفاده بهینه از این بخش کمال استفاده را نمائید...

حكيم نظامي گنجوی

حکیم نظام الدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی بن موید نظامی گنجوی بزرگترین داستانسرا و به قول مرحوم محمدعلی تربیت “امام مثنوی گویان و پیشوای افسانه نویسان” آذربایجان در سال 535 هجری در شهر گنجه به دنیا آمد و تا آخر عمر خود به جز یکبار که احتمال می رود تا 30 فرسنگی شهر گنجه حدود شهر شکی امروزی در آذربایجان بوده، سفری نکرده است. نظامی در همان کودکی پدرش را که از اعیان اوغوز و از نزدیکان اتابکان بود از دست داد و همین امر موجب گوشه نشینی و ریاضت وی گشت. اما طولی نکشید که ذوق شاعری در وی بیدار شد و او را از این حالت به تدریج خارج نمود.

در جنگی که بین حکومت دربند و یکی از قبایل قبچاق روی داد، مظفر بن محمد دختری جوان از قبچاق را بنام “آپاق” و یا همان آفاق به معنی سپیدرو اسیر گرفت. وی که به زیبایی دختر ترک حیران شده بود، او را کنیز خود ساخت. اما آپاق که بطور کلی در شرایطی متفاوت و با روحی آزاد تربیت یافته بود، زیر بار دستورات و تهدیدهای حاکم نرفت. حاکم نیز که نتوانسته بود آپاق را به اطاعت خود درآورد، وی را به عنوان “تحفه” نزد شاعر 30 ساله فرستاد. نظامی که رشادت دختر ترک را برای حفظ عصمت خود شنیده بود، وی را نه به عنوان کنیز، بلکه به عنوان همسر واقعی خود قبول نمود و اولین و آخرین نتیجه این ازدواج فرزندی بود محمد نام که حکیم نظامی بارها در اشعارش از وی یاد کرده است.

حکیم نظامی اگرچه بیشتر اشعار خود را به فارسی که زبان شعر رایج آن دوران بود، نوشته ولی کلمات، ضرب المثل ها و مفاهیم ترکی را با مهارت خاصی در اشعار خود بکار برده، ترکها را مورد ستایش قرار داده و بارها بر ترک بودن خود تأکید کرده است.

حکیم نظامی در اسکندرنامه قهرمان داستان خود اسکندر را “ترک رومی کلاه” می نامد. به عقیده حکیم نظامی ترک، مانند آفتابی است که از دریای چین طلوع کرده و کوهساران را روشن می سازد:

دگر روز کین تورک سلطان شکوه
ز دریای چین کوهه برزد بکوه
زمانی که می خواهد بزرگترین پیغمبران، امپراتوران و فرماندهان را توصیف کند، صفت ترک را بکار می برد. او در منظومه خسرو و شیرین در ستایش پیغمبر اسلام چنین می گوید:
زهی تورکی که میر هفت خیل است
ز ماهی تا به ماه او را طفیل است

در قصیده “سلطان کعبه” نیز از حضرت محمد با تعبیر “ترک تازی اندام” نام می برد:
تورکی است تازی اندام وز بهر دلستانی
بر عارض سپیدش خال سیه ز عنبر
یارب بود که گردد چشم دل نظامی
از دیدن جمالش پیش از اجل منور

حکیم نظامی معتقد است که نظام سیاسی ترکان بر پایه عدل و برابری استوار است و اگر عدالت برقرار نگردد، گویی ترک بودن زیر سوال می رود. بطوری که در داستان معروف “پیر زن و سلطان سنجر” که با بیت
پیر زنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
آغاز می شود، می گوید:
دولت تورکان چو بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
تورک نه ای هندوی غارتگری

حکیم نظامی گنجوی در مقدمه منظومه لیلی و مجنون می نویسد که می خواستم لیلی و مجنون را به ترکی بنویسم. ولی پیامی از سوی آخستان یکی از حکمداران خاندان شیروانشاه آمد و خواست تا این اثر را به فارسی و یا عربی بسرایم.

حکیم نظامی که خود و زبانش مورد اهانت و تمسخر قرار گرفته بود، از این درخواست حاکم سخت ناراحت و غمگین می شود و در برابر این سخن شاه خود را بی یار و همدم می یابد. ولی به خواهش پسرش محمد بار دیگر به دنبال یافتن گوهرهای گرانقیمت می رود و سرانجام این منظومه زیبا را می آفریند.
در داستان خسرو و شیرین نیز نظامی با گفتاری صریح به مقایسه کیخسرو و افراسیاب پرداخته و با افتخار می گوید:

گر او ماه است، ماهم آفتابیم
گرو کیخسرو است، افراسیابیم
در یکی از داستانهای حکیم نظامی، اسکندر به همراه سپاه ترک با روسها می جنگد و آنها را شکست میدهد و می گوید:
ز کوه خزر تا به دریای چین
همه تورک بر تورک بینم زمین
وی در جای دیگری می گوید:
پدر بر پدر مرمرا تورک بود
به فرزانگی هر یکی گرگ بود

برخلاف دیگر فرهنگ ها که گرگ بیشتر به معنی خونخوار بکار برده می شود، در فرهنگ ترکی، گرگ دارای مفهومی بسیار مثبت بوده و مجازا به معنی فرد آگاه و کسی که زیاد می داند، کاربرد دارد. به همین دلیل نظامی گنجوی نیز در بیت فوق و بر اساس فرهنگ مادری اش “گرگ” را با “فرزانه” مترادف دانسته و اجداد ترک خود را در فرزانگی به گرگ تشبیه می کند.

حکیم نظامی گنجوی همچنین بسیاری از مفاهیم و ضرب المثل های رایج در زبان ترکی را به فارسی ترجمه نموده و در اشعار خود با مهارت خاصی بکار برده و بدین ترتیب در انتقال مفاهیم، واژه ها و مثل های فولکلوریک ترکی به زبان و ادبیات فارسی نقش بزرگی ایفا کرده است.

برای مثال، می توان به مثل ترکی “آت اؤلوب، ایتین بایرامی دیر” که نظامی آن را به صورت “که مرگ خر بود سگ را عروسی” ترجمه نموده، اشاره کرد.

در آثار حکیم نظامی کلمات ترکی بسیار زیادی مانند آلاچیق، آماج، بیرق، سنجاق به معنی پرچم، تتق به معنی سایه بان، توتماج نوعی غذای ترکی، چالش به معنی حمله، بزک به معنی زینت، قلاوز به معنی راهنما، طغان به معنی باز و مرغ شکاری، قارینجا مورچه، اوزان خنیاگر، گردک حجله و صدها واژه دیگر بکار برده شده است.

برای اطلاعات بیشتر در این زمینه می توانید به مقاله “مفاهیم، واژه ها و ضرب المثل های ترکی در آثار حکیم نظامی گنجوی” به قلم پروفسور دکتر جواد هیئت مراجعه کنید.