ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

تاريخ تهاجمات و جنايات ارامنه، اسماعيل سيميتقو و سردار ماكو در آذربايجان (5)

 
  
­­­­تاريخ تهاجمات و جنايات ارامنه، اسماعيل سيميتقو
و سردار ماكو در آذربايجان
( 5 )
 
 
  
11- تشکیل اتحاد اسلام در خوی و سلماس و اورمیه
در بیان رفتن حقیر با چند نفر به ارومیه به جهت تهنیت و تبریک قماندار قول اردوی زمان، علی رفعت بیک، به خواهش بهجت بیک نام، رئیس مجلس اتحاد اسلام
 
سابقا مذکورگردید که حضرات ترکان بعد از آمدن به صفحه آذربایجان مردم را با خودشان بر دوستی و اتحاد دعوت کرده و بنایشان بر این بود که چنانچه ما بین عموم فرق خاچ پرست اتفاق و اتحادی واقع است که در سایه [165 ب] آن اتفاق و اتحاد عمومی در روی زمین با عزت و شرف زندگانی می نمایند با وجودی که اختلاف مذهبی مابین کاتولیک و ارتدوکس و پروتستانی چه قدر است و مابین این ها نیز اختلافات بسیار و مسالک بی شمار دارند ارمنی و نصرانی {مراد آسوری است} از جهت مذهبی هیچ موافقتی ندارند مگر اینکه در خاچ پرستی و ستایش صلیب اتحادی دارند. و هکذا روس و انگلیس و دول دیگر. هکذا اسلام را هم لازم است که مابین خودهاشان اتفاقی و اتحادی در حمایت همدیگر کرده و معاونت از یکدیگر داشته باشند. به جهت پیشرفت مقاصدشان تا بیشتر از این گرفتار مذلت و بدبختی و نکبت و بی شرفی نبوده باشند. از این جهت مجلس اتحادی به اسم «اتحاد اسلام» افتتاح کرده و مردم را به دوستی دعوت همی کردند و این اتحاد در قفقاز چند سال قبل مابین شیعه و سنی خصوصا با ترکان پس از جنگ ارمنی و مسلمان در کار بوده است. لاجرم بهجت نامی که در آن تاریخ مامور سیاسی و مباشر مجلس اتحاد اسلام بود در عید اضحی{عید قربان} از سنه هزار و سیصد و سی و شش اصرار نمود که باید هیئتی منتخبه از شماها محض اظهار دوستی و اتحاد به ارومیه رفته و از پاشا قماندار قول اردو دیدنی بنمائید. و ضمنا بعضی مطالب خود را راجع به عامه اهل بلدات به پاشا برسانید. چون در آن جزء زمان به غیر از اطاعت و قبول چاره­ و بدی نداشتیم. لاجرم این بنده با چند نفر دیگر از محترمین که همه را کتبا انتخاب کرده و رسما خواهش نموده بودند. به همراهی جناب آقای شجاع نظام مرندی - اطال الله اقباله - که در حقیقت شخصی است کافی و قابل و نجیب و خانوادتا حکمران بلد بودند.
شبانه از خوی با جمعی محترما و ده نفر سواره حکومت جلیله و چهار پنج چرخه درشکه و بیرق های گوناگون دائر بر اتحاد و مبارک با عید ملی حرکت نمودیم. اولا در قریه مغانجوق یک نفر ضابط با جمعی عسکر که در آنجا بودند ما را رسما استقبال [166الف] کرده و نهایت اعزاز و اکرام بجا آورده و از آنجا برفتیم. در سلماس در منزل آقای فریدالسلطنه نایب الحکومه دلمقان پایین شده و شب قماندار سلماس حسن لطفی بیک از ما ضیافت رسمی کرده و در حین ورود چنانچه رسم قانونی است چون شخص حکومت جلیله خوی حضور داشتند جمعی از موزیک چیان را به استقبال ما فرستاده و موزیک سلام زده و آنگاه داخل تالار شدیم و قماندار مخصوصا از نایب حکومه و کارگزار جناب حاجی میرزا نعمت آقا سلماسی و عموم صاحب منصبان و ضابطان دعوت کرده بود. و نیز کمال بیک ارکان حزب که شخصی خوشروی و مهربان و انسان صفت بود هم حاضر بودند و شب را به قرار مرسومی دول خارجه در صحن حیاط به جهت حفظ احترام مقام حکمرانی موزیک همی نواختند و چون در آن مجلس خاص شرایط نهی از منکر موجود نبود لاجرم در موزیک نواختن معذور و ساکت بودیم و در سکوت همی گذراندیم. بعد از صرف شام و وقوع نطق های مفصل مبنی براتحاد دولتین و ملتین اسلام علی حسب ما یقتضیه المقام صبحی از آنجا نیزحرکت کرده و روانه قوشچی شدیم. و در آن اوان شش یا هفت ماه از قضیه قتل عام سلماس سپری شده بود که وارد شدیم علاوه بر اینکه قصبه بدان صفا و قشنگی را مانند آشیانه بوم خراب و ویران دیدیم بازارش تمام و اکثر خانه ها نیز سوخته بودند و اطراف نهری که از وسط شهر جاری است تماما پر از بلوز و ظروف و اوانی شکسته پاره پاره بود که بومان نصاری شکسته در کوچه ها ریخته بودند. شب را از بوی گند و عفونت چنقه ها و اموات غیر مدفون که هنوز در بعضی خانه ها مانده و دفن نشده بودند عیش بر ما منقص گردید و فضا پر از بوی چنقه و اموات غیر مدفون که هنوز در بعضی خانه ها مانده و دفن نشده بودند عیش بر ما منقص گردید. و فضا پر از بوی چنقه و مردار بود. و چون به قوشچی برسیدیم حضرات عثمانلوها در آنجا اردوی [166 ب] مکملی و مریضخانه ای داشتند و دو نفر دکتر مواظب آن مريضخانه بودند و ما را نيز در همان مريضخانه مهماني بكردند زيرا كه همه اينها را پيش از وقت از خوي  با تلفون اطلاع داده بودند و دستورالعمل لازم در حق مهمانان دولتي داده بودند.
و مريضخانه مركب بود از بيست، سي چادر كه بعضي به جهت دوا و برخي خوابگاه مرضي بودند و دكتر مخصوصا ما را بر آنها... {اینجا کلمه ای است که خوانده نشد} تماشا كرديم غير از چادر مجروحين و مرضاي عسكريه، يك چادر بزرگ هم پر از زنان و اسراي ارامنه و يك چادر زنان ناخوش نصرانيه بودند و همه را به قانون دولت معالجه كرده دوا وغذا مي داند و يك نفر از زنان نصاري در همان چادر وضع حمل كرده بود ولي اشهدبالله احدي بر آنها آزار و اذيتي نمي‌توانستند و در امن و امان دولت عليه بودند و چند نفر هم از زنهاي جوان ارمنيه پرستار و خدمتكار مرضي بودند با وجودي كه خيلي جوان بودند بر خلاف ملت و دولت ما كه عن قريب در ذكر قتل ارامنه و نصاراي خوي گفته خواهد شد. عصر و مغربي  كشيده شام و نهار دوري كشيده شام ونهار همگي را از دولت قسمت مي‌كردند و برخي از فقراي قوشچي هم از آن مطبخ غذا مي‌بردند.
و از آنجا نيز رو به اروميه رهسپار گرديده چون به ساعتلو كه دهي است در سر راه برسيديم، قريب پانزده جنازه از مسلمانان را در سر راه زير پاي درشكه‌ها افتاده ديديم كه خشك شده و هنوز هم دفن نكرده بودند بعضي خشكيده و برخي طعمة وحوش و طيور شده بودند و از آثار و لباس ايشان همگي مسلم بودند و چون به دو فرسخي اروميه رسيديم. علي رفعت بيگ قماندار اردو اتومبيل خود را به استقبال فرستاده بودند بعد از ورود اروميه اولا به شهبندر خانه  وارد شده و با تلفون به پاشا خبر بدادند. آن وقت پاشا درشكه مخصوص خودشان را به جهت ما فرستادند و در حين ورود تا حياط ما را استقبال كرده با منتهاي مهر و محبت [167 الف] رفتار نمود . و در پذيرايي ما ابدا از هيچ جهتي تصوري و فروگذاري نكرد و شب ما را دعوت كرده و مجلس بسيار عالي مرتب كرده بود، حكومت اروميه وكارگزار و تمامي ضابطان حضور داشتند و نيز نطقهاي مشروح چنانچه مقتضاي آن مجلس عالي بود در تهييج به تشديد مباني دين و اتحاد ما بين ملت اسلام به نحوي دلپذير و خوش آينده هم به عمل آمده و پاشا از حالتش از وضع آن محفل شريف غايت خوشحالي را اظهار كرده و بهجت و شگفتي مخصوص داشت. و مخصوصا بعد از وقوع قضية انتريانك{آندرانیک} و جنگ اهل خوي با ارامنه نسبت به اهالي  خوي منتهاي محبت و مهرباني و امتنان را داشتند زيرا كه ايشان را مردمان غيور اسلاميت پرست و محكم بجا آورده بودند . به خلاف اهل تبريز{منظور حکومتیان شهر است } كه پيوسته از منافقت ايشان دل تنگ و شاكي بودند و شاهد بر اين آنكه اليان پاشا در ورود تبريز اهالي را به جامعي خوانده و نطقي مشروح كرده بود و تصريحا گفته بود كه اهل تبريز غيرت و اسلاميت از اهل خوي ياد بگيريد ديديد كه با چاقو هاي خود چگونه از دين اسلاميت خودشان مدافعه كرده و تن به زير بار ذلت و اطاعت كفار و ارامنه در ندادند.
خلاصه آقايان ضمنا پاره‌اي امضاءات كرده و حقير هم امضا نمودم كه عيد غدير نزديك است پاشا قدغن كنند كه عموم عسكريه آن روز را اعياد اسلام بشمارند و عيد رسمي بدانند و پاشا نيز قبول كرده وحكم رسمي بداد.
الحق كه مردي بالذات نجيب و انسان بودند و شام و يك نهار كه در اروميه بوديم همه را مهمان خود قماندار بوده و در منزل پاشا غذا صرف مي‌كرديم وقت غذا خوري درشكه خود را [167 ب] پشت سر ما فرستاده و احضار مي‌نمودند و چون بهجت افندي چند روز قبل از آنكه ما بفرستد در مقبره شريفه نطقي كرده بود و بعضي كلمات لامذهبي چنانچه تازه شيوع يافته در آن نطق اظهار نموده. محصل كلمات و خرافاتش كه همه از روي مستي و بي مبالاتي بود اينكه حضرت حسين ابن علي - سلام الله عليه- خود هيكل مقدس و هيكل شفاعتي بود كه وي را در كربلا شهيد نمودند و او محتاج به گريستن ماها و شماها نبوده و نيست ديگر بعد از هزار و سيصد سال گريستن شما بر آن حضرت لزومي ندارد شما بايد امروزه به خواهران اسلامي خود كه در اروميه و سلماس اسير دست اجانب شده‌اند گريه بنمائيد كه بلكه آنها را از قيد اسارت كفار برهانيد  نه بر حسين ابن علي – علیه السلام- كه خداوند وي را هيكل قدس آفريده بود از هياكل قدسيه شفاعت امت محمدي-عليه السلام- و اين كلمات همان سخنها بود كه ميرزا جعفر تقرير و بيان نمود و در روز رمضان در اثناي نطق متصل آب به دهن گرفته مضمضه مي‌كرد و گويا گلويش مي‌خشكيد ولي باز بهجت خيلي مقرون به ادب تقرير مي‌كرد بر خلاف ميرزا جعفر كه گفت گيرم شما يك لولحين [ آفتابه] به امام حسين گريه كرديد چه حاصلي و فائده به حال شما خواهد داد.
بالجمله چون اين كلمات بهجت را با تلفون به پاشا رسانيده بودند،‌ فوراً وي را احضار كرده و بهجت بي‌تواني بعد از خروج از ما از خوي بيرون آمده بود لهذا يكي از رفقا خواست كه از بهجت اظهار خوشنودي بنمايد . در جواب گفت چون بهجت بعضي كلمات فضولانه گفته بود من او را احضار كردم ديگر آن شخص ساكت گرديد.
باري قماندار اردو در آن سفر ما را مقتضي المرام مراجعت داده و ليكن [168 الف] صد افسوس كه چند ماهي بر اين نگذشت مسئله انقلاب دولت مجارستان كه با تركها هم عنان بودند به ظهور پيوسته و آن انقلاب و آشفتگي مؤدي بر اين گرديد كه ديگر دولت بلغار كه سد محكم راه استبول(استانبول) مي‌بود دولت انگليس و فرانسه لازم بود از خاك بلغار گذشته به داردانیل (داردانل)كه محل بوغاز شهر استنبول است وارد آيند و مادام كه بلغار بر سر پا بوده و متصدر بود به آنها راه نمي‌داد ولي همينكه آن دولت نيز مثل دولت روس و آلمان آشفته و منقلب گرديده و بيحده پيچيده به حال خود گرديدند آن دو دشمن قوي پنجه موقع پيدا كرده و از خاك بلغار به داردانيل كه درب محكم استنبول است بغتهً وارد شدند در حالتي كه تمام  قواي عثماني در خاك ايران و قفقاز بوده و بوغاز چندان قوت واستعدادي نداشتند . لاجرم هر دو دشمن بر استنبول هجوم كرده پايتخت دولت اسلام را اشغال كرده و اين خبر محرمانه به حضرات ترکان ‌رسيد و ماها غافل بوديم كه يك مرتبه لشكر عثماني بناي كوچ كردند گذاشته و آن همه زحمات بي‌نتيجه ماند و در حيني كه در شرف حركت بودند علي رفعت بيك قماندار به خوي آمده و در منزل حكومت مهمان بود و در آن مجلس نصايح مشفقانه بر عموم اهالي كرده اظهار كرد كه شايد بعد از رفتن ما كار بر شماها تنگ شده و ارامنه مجدداً هجوم آور شوند بر شماها واجب فرض عين است كه به جهت محافظت مملكت و اهل و عيال و اموال خودتان لشكري كامل رسمي درست بنماييد كه بتوانيد حملات دشمن را دفع كرد و گرنه عن قريب پایمال و گرفتار سوء ‌احوال خواهيد بود و اين قضيه در اوايل سنة سي و هفتم هجري بود و در رفتن دو، سه عراده توپ و مقداري قورخانه و تفنگ به دولت تسليم نمودند كه علي‌الحساب دست خالي نباشند.
بعد از رفتن ايشان [ 168 ب] ديگر اسماعيل آقا و كسانش مملكت بي‌صاحب و گله بي شباني يافته نگذاشت كه روزي صورت اهل اين خاك خوش و خندان شده و ساعتي به آسودگي تنفس بنمايند و كرد آنچه را كه علي التدريج در ضمن تاريخ گفته مي‌شود...{در اینجا سطوری بود که خوانا نبود.}
­­­­


 
باب دوم: تجاوزات و شورش اسماعيل آقا سیمیتقو
 
در بيان طغيان اسماعيل آقا بعد از رفتن قوشون عثماني و غلبة وي بر سلماس و اروميه
و عقوق وی بر دولت ایران و ابتدای فتنه آن سامان به دست اکراد نامسلمان.
 
 بعد از مراجعه قشون عثمانی از خاک آذربایجان اسماعیل آقا دیگر خود را بلامانع دیده و دیو خیال در کاخ دماغش بیضه نهاده در فکر استقلال و سلطنت مستقلی کردستان بیفتاد. و در قبال خویش قوه دافعه ای از دولت نمی دید لاجرم روز به روز بر طغیان و عصیان خود بر افزوده و عرصه را بر مسلمانان تنگ تر می گرفت. که در این بین ها سپهسالار اعظم محمد قلی خان تنکابنی به ایالت آذربایجان منتخب شده و پس از مدت چهارماه اقامت در قزوین و زنجان به تبریز وارد گردید و قبل از اینکه سپهسالار وارد شود جناب آقای مکرم الملک نیابت ایالت را داشتند، ثقه السلطان تبریزی را به حکومت خوی فرستاده بودند[170 الف]  و در حینی که مشارالیه در خوی بود قضیه قتل برادر اسماعیل اتفاق افتاده بود و آن چنان بود که همان ثقه السلطان با شاهزاده جهانگیر میرزا خویی خلوت کرده و یک جعبه بونبه{بومب} به جهت اسماعیل که به اسم جعبه شیرینی فرستادند به خیال اینکه با آن جعبه کار دشمن را ساخته و مردم را آسوده نمایند.
اتفاقا در حینی که جعبه به اسماعیل آقا رسیده، در قبال عمارت خود در چهریق در میان سبزه­زار بوده با قریب بیست نفر از اشخاص و کسان خود و برادرش و پسرش نیز حاضر بودند و چون جعبه را می خواهند باز کنند دو شعله بونبه از میان جعبه باز شده، علی آقا نام برادرش را با با یک نفر پسرش کشته و خویش را هم مجروح کرده و چند نفر از کسانش مقتول و مجروح می نماید. معلوم است که وقوع این قضیه بیشتر اسباب اشتغال غضب اسماعیل آقا و کسانش شده فردای همان روز برادرش احمد آقا را با قریب ششصد نفر سواره به تاخت و تاز خوی فرستاد. احمد آقا آمده خود با جمعی در دامنه کوه غضنفر ایستاده و جمعی را به تاخت دهات مامور نمود و بعضی از دهات را چاپیده و چند نفر را بکشتند ولیکن به شهر دست نیافته برگشته و برفتند.
آنگاه با سپهسالار که تازه وارد شده بود بنای تظلم گذاشته و خود را مظلوم و مرتکبین را ظالم به قلم داد. سپهسالار چون بلدیتی نداشت  و از وضع اسماعیل آقا مسبوق نبوده گمان کرد که حقیقتا این فتنه را ثقه السلطان و جهانگیر میرزا و آقا میر هدایت رئیس سواره، بر پا نموده­اند. آن وقت مکرم الدوله را به حکومت خوی مامور کرده و به وی سپرده بود که به مجرد ورود ثقه السلطان را محبوس کرده و جهانگیر میرزا و میر هدایت [170 ب] را هم گرفته به دست اسماعیل آقا تسلیم بنمایند تا از ایشان قصاص کرده و این فتنه بیدار را بخواباند. این است که مکرم­الدوله به محض ورود به خوی ثقه­السلطان را توقیف کرده و شاهزاده و آقا میر هدایت را نیز گرفته حبس نمود، بعد از دو سه روز با ده نفر قزاق و یک نفر صاحب منصب قزاقخانه به سلماس روانه نمود. آقا میر هدایت در راه موقع پیدا کرده و فرار می نمایند ولی شاهزاده را برده به چهریق می رساند.
اسماعیل آقا نانجیب حکم کرد تا قزاق ها و صاحب منصب را هم می گیرند و دو سه روز نگه­داشته بعد از آن حکم کرد که آن بیچاره­ها را از قله کوهی بلند که مشرف بر چهریق برده و هزار زرع بلکه بیشتر ارتفاع دارد در میان دره بیندازند. پس اولا قزاقها را یک به یک کت بسته آورده و از دم سنگ با چوبی بلند از پشت سر تکان داده پرت می نمایند و چون نوبت به شاهزاده می رسد هر چند الحاح می کند که اولا تمامی مایملک مرا ضبط کرده و به جان من ببخشید زیرا که تقصیر من فقط همین قدر بوده که من نیز از جعبه فرستان ثقه­السلطان مطلع شدم و جعبه را مکرم الملک از تبریز فرستاده بودند وانگهی اگر بر جان من نبخشید اقلا مرا با تیر تفنگ بکشید و از این کوه نیندازید. آن مغرور ظالم ستمکار ابدا بر جوانی و ناکامی وی رحم نکرده حکم می کند تا وی را پرت می نمایند و جسدش در هوا متلاشی شده بر روی سنگها پارچه پارچه شده و باقی طعمه مرغان فضا و غضبان صحرا گردید. از قراری که می گفتند پاره های بدنش بر سنگهایی مانده بود به جز عقاب کسی را صعود بر آنجاها امکان نداشت. باری مدتی نمونه ابدان ایشان و لباسشان بر روی سنگها مانده تا عقابهای کوه آنها را برچیدند و به سردار ماکوی اقبال السلطنه پیغام داده بود که پارسال شنیدم سردار دو نفر کرد را از کوه انداخته بود. [171 الف] اینک من عوض آن دو نفر، ده نفر نظامی و یک نفر از خانواده سلطنت را با کمال ذلت و خواری بینداختم «کما تدین تدان».
 
2- جنگهای بی­حاصل نیروهای دولتی با اسماعیل آقا
پس از وقوع این قضیه دولت همه را به تکاهل و توانی وتسامح و تکاسل گذرانده چندان کشید که اسماعیل آقا مملکت بی­صاحبی دیده و بر ارومیه نیز مستولی گردید و آنچه از قزاق و حکومت را در آنجا بودند بیرون نمود تا جناب مخبرالسلطنه به ایالت آذربایجان مامور و سپهسالار معزول گردید و معزی الیه نیز قوت و استعداد اسماعیل آقا را درست به جا نیاورده و اهمیتی نمی داد. چنانچه سیصد نفر ژاندارمه از راه دریا به جهت استیلای ارومیه و تسخیر آن از دست اسماعیل آقا مامور کرده، ایشان نیز با میرزا ربیع آقا مراغه­ای آمده، میرزا ربیع از جانب مراغه آمده با کسان خود ژاندارمه از راه دریا می آیند و به خاک ارومیه داخل شدند. اسماعیل آقا لشکر فرستاده، همه را اسیر گرفته و اسیران به سلماس آورده را کشته نشده بود و در کمال رسوایی و فضاحت لخت کرده و تفنگها آنچه از دستشان گرفته باقی را با آن حالت به تبریز روانه نموده.
آنگاه قضیه جنگ فلیبوف اتفاق افتاد. در سنه سی و هشتم هجری اردویی از جانب دولت به ریاست فلیبوف نام روسی رئیس قزاقخانه مامور گردیده و از این طرف نیز آقای نعمت الله خان ایلخانی ماکویی با لشکر بسیار از ماکو و خوی و علی قلی خان اواجقی و سیف السلطنه رئیس پیاده نظام خوی به سلماس رفته و نیز از جانب مرند و یکانات جمعی با نور الله خان یکانی به آنها ضمیمه شده قریب پنج هزار نفوس در سلماس مجتمع گردیدند و سلماس و کهنه شهر در دست اردوی دولتی بودند و خود فلیبوف هم در سلماس اقامت کرده بود[171 ب]  و هکذا آقای ایلخانی که از سرکردگان مجرب و جنگ آزموده است و در حقیقت هیچ نسبتی به فلیبوف نداشت زیرا که در روز جنگ تجربه و جسارت به کار آید و ایلخانی از سرکردگان مجرب و جنگ آزموده است و خودش شخصی پردل و غیور و جسور است. و علی قلی خان اواجقی و سیف السلطنه خویی و نورالله خان یکانی با ابواب جمعی خودشان در کهنه شهر اقامت داشتند. چه فایده که دولت ریاست او را به فیلسوف{فلیبوف} داده بود. روزی علی قلی خان با نور الله خان یکانی و سواره و پیاده ماکویی حرکت کرده رو به چهریق می روند ولی گویا از رئیس اردو هم اجازه نداشته­اند و از آن طرف اسماعیل آقا در اوچ تپه­لر که ابتدای کوه چهریق است سنگرهای مستحکمه تعبیه کرده و بعضی از آن سنگرها را روسها در زمان خودشان کنده و درست کرده بودند و عسکر را در آن سنگرها جابه جا کرده و نیز جمع کثیری از سواره کرد را در دهات خراب شده پنهان کرده، در کمینگاه نشانده بود و با این حالت هیچ موقع نداشت که علی قلی خان چنین حمله بیجا و بی اجازه بدون تحقیقات از وضع و کیفیت دشمن بنماید. لیکن اشخاصی که به نظر دوربین سیاست نظر میکردند بر ایشان مخفی نبود که این حمله و هجوم امیر تومان اواجقی تحقیقا مبنی بر توطئه و سابقه­ای بوده است. و شاهد قوی شکستن فوری قشون و فرار خود امیر تومان و مسبوق بودن اسماعیل آقا است که کماینبغی سنگرها را مضبوط کرده و در آن برف و سرمای شدید در آن دهات خرابه سواره پنج روز، ده روز نمی توانست اقامت کند جز اینکه اسماعیل آقا از هجوم حضرت مسبوق بوده و  آنجاها را سواره گذاشته بود.
باری صبحی علی قلی خان مزبور جماعت سواره و پیاده را خود به ضرب ده تیر حرکت داده و به جانب اوچ تپه­لر می برد و حتی سیف السلطنه که رئیس نظام خوی بود در این حرکت به مومی الیه تمکین و تسلیم نکرده و سرباز را حرکت نمی دهد. چون[172 الف]  قشون ماکویی از کرد و عجم و سواره و پیاده و یکانی به امر علی قلی خان که از جانب سردار ماکو، ریاست قشون را داشت حرکت کرده، از کهنه شهر به موقع رفته به اوچ تپه­لر می رسند و جمعی از این قشون چریک خصوصا یکانی ها مخصوصا به خیال غارت بردن آمده و غیر از جوال سلاحی هم نداشتند.
پس این جماعت چریک مختلف همین که به اوچ تپه­لر رسیدند، یک­مرتبه عسکر از پیش روی ایشان از سنگرها برخاسته شلیک کرده و از اطراف هم سواره کرد مانند گرگ گرسنه بر آنها هجوم کرده، اول کسی که فرار می نماید همان علی قلی خان رئیس قشون ماکو بوده و چون قشون رو به فرار گذاشته معلوم است کرد ایشان را تعاقب کرده و جمعی کثیر از آن مردم بی سروپا و برخی از سواره­ها را به قتل می رسانند. معین است قشونی که رو به فرار گذاشته و پشتش به جانب دشمن است، مشکل از دست دشمن خلاص می شود.
باری قریب چهل نفر تنها از یکانی تلف شده و جمعی هم از ماکویی و پیاده چریک خویی تقریبا یکصد و پنجاه نفر همان روز فداکاری می نمایند و آقا سیف السلطنه با پیاده نظام خود در کهنه شهر منتظر و مستعد ایستاده تا آنگاه که می بیند صدای تفنگها خیلی نزدیک شده و حادثه به ظهور رسیده آن وقت عصری از کهنه شهر خارج شده و با فراریان درهمان نزدیکی تصادف کرده چون تفصیل وضع را دیده به فوریت به کهنه شهر برمی گردد ولی در آن حین انقلاب که کرد از پشت سر تعاقب می کردند جمعی از سرباز هم قاتی فراریان شده، راست به دلمقان فرار می کنند لیکن خود سیف السلطنه با قریب پنجاه شصت نفر مجددا به کهنه شهر آمده در مکانی سنگر می نمایند و عسکر ها آمده،[172 ب]  همان خانه را محاصره می نمایند. اول شجاعتی که سیف السلطنه آن روز اظهار کرده اینکه: قورخانه در نزد ایشان کم بوده و به فاصله پنج، شش خانه از ایشان دور بوده است، سیف السلطنه فورا دیوار خانه را شکافته و از این خانه به آن خانه و هکذا تا محل قورخانه داخل شده و تمامی مهمات و قورخانه را به نزدیک خودشان منتقل می نمایند.
دوم اینکه: در حین محاصره بعضی از صاحب منصبان و سرباز ترسیده و اصرار می نمایند که به دلمقان فرار باید کرد تا از محاصره خارج شویم و نیز بعضی تصریح می کنند که امیر شما و صاحب منصبان سواره هستید شاید در موقع فرار کرده و ما را در ورطه هلاک بگذارید پس سیف السلطنه محض اینکه ایشان را از فرار کردن مایوس بکند، بدست خود اسب سواری خود را زده و می گوید حال دیگر یقین بکنید که من تا کشته نشوم فرار نخواهم کرد و و تا من فرار نکنم، احدی از شما فرار کردن ممکن نیست، حالا دیگر دل به مرگ نهاده و با تمام جدیت و اهتمام مشغول مدافعه بشوید واز فرار کردن صرف نظر بنمایید آن وقت تا سیاهی شب جنگ کرده، همینکه تاریکی، هوا را فرا گرفت قشون اسماعیل آقا عقب کشیده و سیف السلطنه با امنیت تمام از کهنه شهر به دلمقان می آیند و از سرباز، سه چهار نفر مقتول و چند نفر مجروح شدند و در این جنگ ابدا قزاق دخیل جنگ نشده بودند ولیکن پیشتر از این جنگ، در اول ورود قزاق در قریه شکریازی جماعتی از قزاق با جماعتی از کرد و عسکر در سنگربندی تصادف کرده و جنگ سختی واقع شده بود و چنانچه کار از تفنگ گذشته به جنگ شمشیر رسیده بود و در آن جنگ جمعی از قزاق و کرد از هر دو طرف تلف شده بودند ولی قزاق، کرد را به ضرب شمشیر از شکر یازی بیرون کرده بودند.
و دیگر بعد از این، جنگ عمده­ای وقوع نیفتاده بود مگر اینکه[173 الف]  چون اسماعیل آقا به سبب محاصره و بسته شدن راه آذوقه، در نهایت تنگی افتاده بودند به حیثی که تحقیقا دیگر از مال و دواب چیزی نمانده بوده، همه را خورده بودند و کار به جایی رسیده بود که گندم و جو را تاب داده و آن را عوض نان هشت هشت قسمت کرده، می خوردند، در این حالت تنگی آذوقه، روزی که قریب شصت بار شتر نان و آذوقه از خوی به جهت قشون به سلماس می برند. اسماعیل آقا، احمد آقا را در سیلات با جمعی فرستاده بغته بر آن آذوقه هجوم می نمایند و سربازها را با اشترانش گرفته، بردند.
باری فلیبوف که رئیس اردو بود تمامی آن همه مصارف و زحمات و تلفیات دولت را به هدر داده و در این باب ابدا روی مساعدت نشان نداد. توضیح مقام اینکه با وجود مثل ایلخانی سرکرده مجرب و کار آزموده، دولت ریاست اردو را به همان صاحب منصب روس تفویض کردند. چنانچه عاقبت خیانتکاری ایشان را در محاربه رشت با بالشویکها حسا دیده و وی را از قزاقخانه خارج نمودند. در آن موقع که ریاست با او بود، اولا از این معنی گردی بر خاطر ایلخانی نشسته و شکسته­دل گردید. علاوه بر این که فلیبوف از ابتدای قضیه بنای منافقت کرده و روی دلش با اسماعیل آقا بوده و هر چند روزی یک مرتبه به وساطت شاهزاده ضیاءالدوله که والده­اش سلماس بود، مجلس خلوتی قرار داده و مذاکرات کرده بود و کسی از آن مذاکرات مخبر نبودند و در باطن امر طرح نفاقی می ریختند و غالب اوقات بر صاحب منصبان قشون خوی و ماکو و یکانی بد می گفت که اینها بالشویک­اند[173 ب]  و با مثل ایلخانی سرکرده­ای که هزار بار از وی شاخص تر و مجرب تر و عالم تر بود با کمال نفاق و دورویی رفتار می کرد.
و فلیبوف از جمله بولکونوکهای روسی بود و بالاتر از درجه سرهنگی را نداشت و از همان مدرسه تفلیس که وی تحصیل کرده بود، ایلخانی هم از تحصیل شدگان و شاگردان همان مدرسه بود. و خودش صاحب درجه امیر تومانی بود. با وجود این محض اینکه روسی بود بر وی اظهار تفوق می کرد و ما بین وی و یک نفر صاحب منصب ادنی چندان فرقی نمی گذاشت و رؤسای قشون همه اینها را از وی مشاهده کرده چون از جانب رئیس­الوزراء رئیس قشون بود ناچار سکوت می کردند و اطاعت می نمودند، ایلخانی متقبل شده بود که دولت ریاست این اردو را به من واگذارده، من تعهد می دهم که اسماعیل آقا را دفع کنم. جواب دادند که قزاق سپرده به فلیبوف است بی او نمی شود گفته بود که من از شما قزاق هم نمی خواهم فقط توپخانه را با جمعی از توپچی به من بسپارید، دیگر شما کار نداشته باشید. من چاره او را ما نمایم. باز دولت، یعنی وثوق الدوله، رئیس الوزراء قبول نکردند و چون توپخانه در دست ایشان بود در هیچ جنگی پنجاه تیر توپ نینداختند بلکه پنج تیری خالی کرده و به بهانه­ای توپ را عقب می نشانیدند. معلوم است عقب نشینی توپ در اثنای جنگ اسباب شکستن عموم قشون است.
بالاخره باز خلوتی کرده و مبلغ خطیری به جهت خودش و به جهت کسی که واسطه کار بود گرفته اعلان بداد که دولت با اسماعیل آقا صلح نمود دیگر اردو مراجعه بنماید. ایلخانی گفت بدون اینکه کاری از ما ساخته شود مراجعت نتوان کرد. اسباب مسئولیت می شود. در جواب ایلخانی گفت من به شما هر آینه سند می دهم که هر مسئولیتی از دولت بشود به عهده من بوده و به شما ربطی نخواهد داشت و سند رسمی به ایلخانی بداد که مسئولیت با من است و همان روز اعلان رسمی منتشر نمود که من که فلیبوف و رئیس اردو هستم امر می کنم که این اردو باید تا ظهر همگی متفرق بشوند و هر کسی متفرق نشود مسئول خواهد بود و تحقیقا بعد از استکشاف کردیم که سبب این همه در باطن سفارت انگلیس در تهران بوده است و وی رئیس الوزراء را به تهدیدات ناچار کرده بود که فلیبوف را به اسماعیل آقا به صلح مامور کرده و بیشتر جنگ را اطاله ندهند. به واسطه اینکه اسماعیل آقا خود را به حضرت انگلیس ها بسته و دست­آموز ایشان شده و الان کماکان.
پس ناچار ایلخانی و سایر رؤسای قشون با کمال وهن و شرمندگی و خجلت و سرافکندگی هیچ کاری نکرده و آبی ناآورده به خوی معاودت کردند و اسباب رسوایی دولت و ملت و جسارت فوق العاده اکراد گردید و ضیاء الدوله را با پنجاه نفر قزاق به نیابت حکومت سلماس گذاشته و خود هم مثل دو دولت به اسماعیل آقا معاهده نامه و شرط نامه مشروحه­ای نوشته مراجعت نمود. اسماعیل آقا ده روزی سکوت کرده بعد از آن بنای بدرفتاری و بدهنجاری را گذاشته و ضیاء الدوله هم به بهانه­ای به تبریز برگشته آنگاه اسماعیل آقا، تیمور آقا کهنه شهری را حاکم سلماس کرده و به جان مسلمانان بیفتادند و کردند ظلمی را که قلم از تحریر و زبان از تقریرش عاجز است و هکذا فولاد آقا کرد را هم به ریاست نظمیه ارومیه فرستاده همه آن شرایط و معاهدات را به زیر پا گذاشته و ریشخندی بود که به دولت کرده بود. این است که بعد از آن تاریخ دیگر اهالی ارومیه و سلماس درتمام انزجار و فشار در دست تسلط اشرار زندگانی کرده و خرابی به همه آنجا سرایت کرده است. چنانچه سابقا و لاحقا بعضی از حالات بیچارگی ایشان درج می شود کار به جایی رسید که در ارومیه مردها را آویزان کرده و داغ به دست و پای ایشان نهاده و زنها را به چوب بسته و از ایشان پول مطالبه می کردند. نه کسی مالک جان و نه مالک مال و ناموس خود نشد.
از اهالی شهر ارومیه شهری بعد از چندین صدمه و خسارت ده هزار لیره و چندین هزار تفنگ مطالبه کردند. و جمع نمودند ولی به این کیفیت جمع نمودند که مردم تمامی اموال و اسباب و معاش و دارائیت خود را فروخته به کردها می دادند، در حالتی که خریدار مالی هم نبوده، معلوم است در مملکتی چنان خراب کی [حاضر] است پول داده و اساس­البیت بگیرد. بلی از این جهت چند نفر کرد از اهل ساوجبلاغ (مهاباد) آورده و آنها مال مردم را به هر قیمتی که دلشان می خواست خریداری کردند. مثلا قالی پانصد تومانی را به سی چهل تومان تقویم می کردند و مجموعه سه چهار تومانی را یکی به یک  دو هزار ابتیاع می نمودند. از قراری که خودشان می گفتند آنچه سبب رفاهیت ایشان بود اسباب طلاآلات زنان بوده است که بیچاره­ها هر چه داشتند به کردها داده و خودشان را آزاد می کردند و صریحا کردها می گفتند که چون شما بر مشایخ و خلفا بد می گویید و دشنام می دهید، شکنجه و آزار بر شماها حلال بلکه به درجه عبادت است. بعضی از محترمی اعیان خود را به دیوانگی زده بود بلکه به این بهانه از جور ایشان متخلص شود. باز دست از او برنداشته و در شکنجه­اش کشیده بودند و به قول شاعر:
لبیک علی السلام من کانا باکیا                             ادا کان والی المسلمین یزید
 
3- جنگ دوم نیروهای مردمی و دولتی با اسماعیل آقا
در بیان وقوع محاربه دوم با اکراد و قتل و قتال به تقدیر ایزد متعال
در هذه السنه تخاقوی ئیل سیصد و سی و شش هجری که تعدیات اسماعیل آقا و کسانش از حد و حساب تجاوز کرده و هر روز  اولتوماتوم {اولتیماتوم} و اعلان جنگی به اهالی خوی نیز داده، در خیال حمله کردن و هجوم آوردن به شهر خوی می بود. تلگرافا و کتبا به اهل خوی تکلیف می کرد[175 الف]  که باید نعمت الله خان ایلخانی را که قدیما با من دشمن و خونی است از حکومت اخراج بنمایید. و اگر به میل و انسانیت خودتان خارج نکردید هر آینه من با قوه جبریه آمده و شما را به جزا و سزای خودتان خواهم رسانید. لیکن خویی ها به تهدیدات وتخویوات وی ترتیب اثر نکرده، در مقابله بایستادند. تا آنگاه که جنگ دوم اتفاق بیفتاد.
 توضیح اینکه مخبرالسلطنه{حاکم} ایالت آذربایجان، ظفرالدوله مراغه­ای که با چهارصد نفر قزاق به تسوج فرستاده بود ماموریت جنگ داده و وی نیز با سیف السلطنه خویی که رئیس نظام خوی است. سوال و جواب کرده و وی را با سرباز حاضری خود به سید تاج الدین سه فرسخی خوانده و هکذا نصرت الله خان رئیس ژاندارمری را که در آن تاریخ ها دویست نفر ژاندارمه در خوی بودند هم به سید تاج الدین دعوت کرده و بر حسب قرارداد رئیس قشون ظفر الدوله، هر دو قشون از محل خود حرکت کرده و در بالای شکریازی به هم ملحق شده همگی آن قشون یا اللاه {حداکثر} هفتصد نفر یا کمتر بوده است.
پس اولا با جمعی از کرد که در شکریازی صاخلوی بودند زد و خوردی واقع شده و اکراد را از شکریازی بیرون می نماید و رو به کانیان حرکت کرده همی رفتند. ولی قشون اسماعیل آقا اتصالا متوالیا به کومک اکراد رسیده و جنگ سخت تر شده و جمعیت دشمن هی زیاده شده ولی از جانب خوی احدی را به کمک نفرستادند زیرا که رفتن سیف الدوله هم بر خلاف میل ظاهر ایلخانی بوده و آقایان ماکو ابدا در این جنگ خیال مشارکت نداشتند و لذا احدی را از خوی با وجودی که اقلا پانصد ششصد نفر سواره در اینجا صاخلوی از عجم و کرد داشتند به کمک و مدد کاری نفرستادند. و از ریاست ظفرالدوله کمال انزجار و اکراه را داشتند بلکه از شکستن این لشکر خالی از میل و مسرت مخصوصی هم نبودند و چون جمعیت اسماعیل آقا به سه، چهار هزار بالغ شده ناچار دیگر این هفتصد نفری قشون از عهده نیامده جنگ گریزکنان برمی گردند تا خود را بر بالای سد تاجی الدین کشیده و در آن محل سنگر کرده نایره جنگ مشتعل گردید. در آن محل اسماعیل آقا خودش هم با جمعی کثیر و جمعی غفیر از اکراد و عسکر با علم های گوناگون ملحق می شوند.
از قراری که خود اشخاصی که در آن جنگ بودند می گفتند که لشکر اسماعیل آقا در آن روز چند گروه و نمره همی بودند جلوتر از همه اکراد عثمانی و کسان متو آقای کرد بودند که از عثمانی به نزد اسماعیل آقا آمده بودند و آنها همه کلاه های نمدی دراز بی شاسیک بوده و شلوارهای خیلی گشاد دارند و تفنگهای این جماعت همه چاپ عثمانی بوده است. پشت سر آنها اکراد ممدی و عبدوی بودند که با علم مخصوصی آمده بودند و پشت سر آنها جمع کثیری از پیاده عسکر  و... {خوانده نشد}بود که اسماعیل آقا به آنها نیز لباس عسکری پوشانیده بود و تفنگهای اینها بعضی چاپ و برخی سه تیر و پنج تیر روسی بود.
گروه آخرین انبوه خود اسماعیل آقا بوده است که خود هم در زیر علمی سبز با آنها ایستاده بود و به دوربین نگاه می کرد که از جانب خوی مددی و یا خبری بیاید یا نه و این جماعت با تفنگ شاهی آلمانی بودند و چند مستر الیوز هم داشتند.
باری قشون دولتی به واسطه نرسیدن کمک و کثرت عده دشمن دل شکسته و آشفته بودند که در این بین اکراد هلو دو آقای میلان که در قطور سکونت اختیار کرده و سلطان آقا قاسم از این کوه مخفیانه آمده یک مرتبه سر راه قوشون را بالتمام گرفته و در محاصره[176 الف]  می کنند و چون قلت قشون دولتی و نیامدن کمک و مدد را محقق می نمایند آنوقت با کمال جسارت بنا می کنند حمله بردن بر سنگرها در حالتی که سنگر ها هم متفرق به طول هم واقع شده بود و لذا اکراد بر قشون زور آورده شده و جمعی را در سنگرها به قتل رسانیدند. باز اهالی سید تاج الدین که از قله کوه مجتمعا تماشا همی کردند چون می بینند که اکراد قشون را در محاصره انداخته و نزدیک است که لشکر را تمام کنند و راه فرار کردن را هم از جلو به کلی فرو بسته­اند. بر غیرت آنها نگنجیده و یک مرتبه قریب یکصد نفر تفنگچی از قله کوه اکراد مستو و میلان را نشانه کرده از جلوی قشون متفرق می نمایند و همین که راه گریز پیدا می شود بقیه قشون از آن معرکه بیرون کشیده و مستخلص می شوند.
بالجمله قریب یکصدو پنجاه نفر از قزاق و سرباز و ژاندارمه در آن جنگ تلف شدند بلکه دویست نفر و خود ظفرالدوله هم رو به تبریز فرار می نمایند ولی محققا بیشتر از سیصد نفر هم آن روز از اکراد به قتل رسیده بودند بلکه بیشتر تلف شده بودند. از قرار اخبار واصله گویا کردها به مرده­های خود به پول کفنی ابتیاع کرده و نمی­خواستند که کفن مغصوب بشود. یک، دو نفر که در دلمقان دکان بزازی داشتند گویا تمامی چیت و کرباس و غیر کرباس در آن دکان هر چه بوده است به جهت تکفین کشتگان ابتیاع کرده می برند. این خود محترمین و معروفین اکراد بوده و اما اشخاص مجهول، معلوم است که غالبا با لباس تنی دفن کرده و فرصت کفن کردن نخواهند داشت.
 این بنده از معلم و فرمانده قشون پرسیدم که در مقابل اسماعیل آقا چه قدر(چقدر)قدر قوه لازم است؟ گفت: اگر نظامی باشد، ده دوازده هزار و از غیر نظامی و چریک بیست هزار لازم است. لیکن مخبر السلطنه بدون ملاحظه قوای دشمن گاهی سیصد نفر را به جنگ ایشان مامور کرده هم سبب اتلاف نفوس شد و هم ناموس دولت شکسته گردید. علاوه یک عراده توپ آلمانی بسیار خوب با یک مستر الیوز و قریب سیصد بار قورخانه و چندین تفنگ کسب و نصیب دشمن گردید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر