ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

زیباترین خانه تبریز+عکس

در گذشته بخشی از سرزمین تاریخی ماد بود که به «ماد کوچک» شهرت داشت. در دوره ساسانیان هم یکی از مهم‌ترین ایالت‌های ایران بود که به‌ دلیل قرارگرفتن آتشکده‌های بزرگ و مشهور در آن به عنوان یک پایگاه اعتقادی به شمار می رفت. بعد از ورود اسلام به ایران این منطقه باز هم اهمیت خود را حفظ کرد و همچنان محل وقوع حوادث تاریخی زیادی بود. بنابراین اگر از طرفداران تاریخی و فرهنگ ایران هستید، مطمئن باشید که از سفر به آذربایجان شرقی و تبریز دست خالی بر نمی گردید!
اگر گذارتان به تبریز افتاد، پیشنهاد می کنیم بعد از گشت و گذار در شهر و تماشای مقبره الشعرا ، مسجد کبود ،بازار این شهر سری هم به خانه تاریخی بهنام بزنید که یکی از قدیمی‌ترین خانه‌های این شهر به حساب می آید و البته از زیباترین هایشان!


خانه بهنام در اواخر دوران زندیه و اوایل دوران قاجار، به عنوان یک خانه مسکونی ساخته شد و در زمان ناصرالدین شاه قاجار، نوسازی تزیین شد. در همین دوره هم بود که نقاشی های دیواری چشمگیری به آن اضافه شد و خانه بهنام تبدیل شد به چیزی که می بینید و حالا به عنوان بخشی از مدرسه معماری دانشگاه هنر اسلامی تبریز به حساب می آید. خانه ای اعیانی به وسعت ۳ هزار مترمربع که با گچبری‌های هنرمندانه و رنگی چشم هر بیننده ای را خیره می کند.


این خانه که به بهنام گنجه‌ای یا قدکی هم معروف است، یک ساختمان اصلی دارد که به عنوان ساختمان قشلاقی مورد استفاده قرار می گرفته و یک ساختمان کوچک که به عنوان ساختمان ییلاقی شناخته می شد. این خانه هم به سبک معماری قدیم ایرانی، دو حیاط اندرونی و بیرونی دارد و شامل هشتی ورودی، دالان سردر، ایوان ستون‌دار و… است.
اگر گذارتان به خانه بهنام افتاد، باید ساختمان اصلی را در شمال حیاط ببینید و رو به جنوب ایوان ستون دار آن را مشاهده کنید که یک زیرزمین با اتاق‌هایی برای نشیمن تابستانی دارد. معمارانی که خانه را بررسی کرده اند، معتقدند که یکی از خصوصیات بارز این بنا کامل بودن مجموعه، پلان معماری و تنوع در ابعاد اتاق ها ضمن رعایت تقارن در نما است. به همین دلیل است که خانه بهنام را هم به دلیل معماری و هم به دلیل تزئیناتش به عنوان یک ساختمان مسکونی قابل مطالعه و مهم می شناسند.


فضاهای اندرونی و بیرونی خانه بهنام که در دوره قاجار بازسازی شده، علاوه بر تزیینات داخلی به دلیل طراحی متناسب با فصول مختلف سال یکی از کاربردی ترین معماری های ایران را دارد که در آن تعادل درجه حرارت و چشم‌انداز زیبا در کنار هم به چشم می خورد.


مهتابی یا همان بهارخواب این خانه در ضلع شمالی مجموعه و رو به حیاط اندرونی است. ایوان جنوبی به عنوان نشیمن تابستانی کاربرد داشت و ایوان شمالی با ستون‌های چوبی گچ‌اندودش شاه نشین خانه به حساب می آمد. در بنای قسمت غربی هم که تخریب شده اصطبل، مطبخ، توالت و … قرار داشته است.



ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

سالن تئاتر تبریز ، و ظلمی که بر این دیار رفت...




سالن تئاتر تبریز تبريز نمونه اي از شاهكارهاي معماري اوايل قرن معاصر بود كه توسط معماران روسي در باغهاي مسجد جامع عليشاه بنا گرديد. اين بنا اقتباسي از چند تيپ ساختماني مشابه روسي، در سه شهر سن پترزبورگ، تفليس و كي يف بود كه سالنهاي مذكور هنوز هم به حيات خود ادامه ميدهند.
احداث اين سالن از طرف فرمانده وقت در آذربايجان پايه گذاري شد و باوجود طولاني شدن زمان ساخت، سرانجام در 1306ش. آماده بهره برداري و در شهريور ماه همان سال افتتاح گرديد. در همين زمان، گروههاي جديد هنري در تبريز تاسيس شد و نويسندگان وهنرمندان زيادي در آن شروع به كار كردند. يكي از اين گروهها هيتا نمايش بود كه پس از مدتي دست از فعاليت كشيد.
سالن تئاتر تبريز بعلت داشتن گچبريهاي كم نظير و لژهاي مخصوص با گنجايش 700 نفر تماشاگر در در ايران آن زمان، بي همتا بود. معماري تالار به گونه اي بود كه نياز به سيستم صوتي نداشت و نفرات نشسته در رديف اول و آخر، صدا را بوضوح و يكنواخت مي شنيدند.
پيدايش سينماها، فقدان هنر پيشه زن و اجباري بودن زبان فارسي در تئاتر باعث ركود تئاتر و نمايش گرديد. اين وقفه با اشغال كشور توسط قواي متفقين در شهريور 1320 و سقوط نظام استبدادي برطرف شد و تئاتر تبريز پس از رفع موانع و محدوديت هاي زباني، مجددا تجديد حيات نمود و انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي سابق با دعوت از هنرمندان آذربايجان به تبريز سعي در پررونق سازي اين هنر نمود؛ اجراي نمايشنامه هاي بزرگ و كنسرت از طرف آنان باعث شد هنر تئاتر و موسيقي در تبريز بين سالهاي 1320 تا 1325 به اوج شكوفايي برسد و براي اول بار در تبريز اركستر 60 نفري بوجود آيد.
پس از سقوط دموكراتها و با ايجاد محدوديتها و ممانعتهاي رژيم سابق در 1326، هنر تئاتر به انحطاط رفت و كنسرت آذربايجان به گروه كوچك راديو محدود گرديد و سالن ارك تبريز تبديل به انبار نگهداري ملزومات شد.
———–
تالار ارک یا تئاتر شیر و خورشید تبریز، یادگار دوران پرفروغ نمایش تبریز، اواخر حکومت قاجاریه، در بخشی از زمینهای محوطه ارک علیشاهی، که در پی اقدامات شهرسازی سالهای پس از دهه 1300 جهت احداث خیابانهای عریض اتومبیلرو و تغییر ساختار شهری، به باغ و گردشگاه عمومی تبدیل شده بود، همزمان با احداث مراکز خدماتی و تفریحیای مانند بیمارستان، دبیرستان، کتابخانه احداث گردید.
با وجود آنکه تالار ارک تبریز با اقدامات سپهبد امیر احمدی بهوسیله معماران روس به سبک تماشاخانههای پطرزبورگ طراحی و ساخته شده بود اما به یقین میتوان این ساختمان آجری را از نقاط عطف و قابل تحسین معماری دوره قاجار در تبریز قلمداد نمود.
در جلد دوم کتاب گزیده اسناد نمایش در ایران در خصوص احداث این بنا آمده است:
در “طرف شرق این محوطه ]باغ ملی ارک[ سن تئاتر جدیدی بنا نمودهاند كه در ایران به این خوبی هنوز یك سن تاسیس نشده است. تنها میتوان سن مسجد سلیمان را كه انگلیسیها جدیدا بنا كردهاند را استثنا كنیم زیرا آن یكی با سنهای اروپا ابدا تفاوتی ندارد. بنای سن تئاتر به همت هیئت شیر و خورشید سرخ و امیر لشكر به پایان رسیده و مشتمل بر دو طبقه است كه هر كدام از آنها دارای 16 لژ شش نفری است.”
این تئاتر با گنجایش سالن 800 نفر (طول سالن 30 متر و عرض آن 10 متر بود) یادآور نمایشهایی چون آی با کلاه و آی بیکلاه (مرحوم غلامحسین ساعدی) میباشد.
تالار ارک تبریز شب شنبه 18 شهریور سال 1306 با اجرای نمایش طبیب اجباری افتتاح و در سال 1359 تخریب گردید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

زندگي و مبارزه‌هاي «حاجی ‌زاده»

زندگي و مبارزه‌هاي «حاجی ‌زاده»
اشاره
 زندگي، كار و مبارزه‌هاي «حاجي‌زاده» نه فقط نشان دهنده زندگي يك هنرمند مردمي، بلكه نمايانگر بعدهاي گوناگون بسياري از هنرمندان است كه چگونه در شرايط ناعادلانه اجتماعي، به مرگي تدريجي محكوم مي‌شوند، اما با تمام نيرو در برابر اين حكم مي‌ايستند و با مايه گذاشتن از جان خود، هنر را به ميان مردم مي‌برند و از اين راه، به مبارزه آن‌ها، جاني تازه مي بخشند.
هنر و طنزپردازي «حاجي‌زاده» كه پايه اصلي مبارزه او و سلاح برنده او براي شركت در مبارزه مردم بود، بيش از هر چيز تداومي تكامل‌بخش از هنر طنزپردازي آذربايجان و همچنين شيوه‌هاي تئاتري اين سرزمين است. به طور كلي هنر و ادبيات آذربايجان از زمان‌هاي باستان، بعني دوره هنرنمايي «اوزان‌ها» كه اجداد «عاشيق‌هاي» امروزي هستند همواره از جنبه‌هاي مقاومت برخوردار بوده و هست.
يورش‌هاي مداوم به سرزمين آذربايجان از زمان باستان و سياست‌هاي سركوبگرانه دول اجنبي در اين خطه باعث شده تا جنبش‌هاي انقلابي يكي از خصلت‌هاي عمده جامعه آذري باشد.
هنرمندان، شاعران ونويسندگان آذري هم، با الهام از اين جنبش‌ها، هنر و ادب اصلي آذربايجان را پي‌ريختند وبه اين ترتيب مبارزه‌جويي، خصلت عمده هنر و ادب آذري به شمار مي رود...
طنز آذري هم در اين مورد، از نمونه‌هاي باارزشي مثل طنز بسيار مردمي، ساده و در عين حال گيراي جليل محمدقلي‌زاده برخوردار است، طنزي كه فقط از زندگي پايين‌ترين قشرهاي اجتماعي، در دل كوچه و بازار الهام مي گرفت و زندگي مردم عادي را در خود منعكس مي‌كرد.
«حاجي‌زاده» در واقع به طنز جليل محمدقلي‌زاده وديگر طنزنويسان، طنزگويان وطنزپردازان كتبي، شفاهي وتئاتري آذربايجان، تكاملي تازه بخشيد.
انگيزه اين تكامل بيش از هر چيز به وجود آمدن روند تازه‌اي از مبارزه ضد امپرياليستي مردم ايران در سال‌هاي ميان شهريور سال هزاروسيصدوبيست تا مردادماه سال هزاروسيصدوسي‌ودو است. يكي از ويژگي‌هاي عمده و تكاملي طنز حاجي‌زاده نسبت به طنزپردازان گوناگون پيش از او، و همچنين بنياد دگرگون‌زاي شيوه‌هاي تئاتري اين هنرمند را بايد در مردمي بودن آن و توجه به زحمت‌كش‌ترين قشرهاي مردم دانست. خيابان‌ها، كوچه‌ها، بازارها، بازارچه‌ها، قهوه‌خانه‌ها، ميخانه‌ها، كافه‌ها، كارخانه‌ها و زندان‌ها به عنوان سن اصلي تئاتر از يك سو و آفرينش لحظه‌اي نمايشنامه با الهام از واقعيت وجودي همان لحظه و اجراي آن در صحنه باز، از سوي ديگر، ابتكار آفرينش‌گرانه و در عين حال اجباري حاجي زاده به شمار مي رود.[1]
آگاهي روشن و گسترده حاجي زاده از هنر [2] تئاتر و استعداد و توانايي او در طنزپردازي شفاهي، در كنار شناخت اجتماعي، انگيزه عمده آفرينش‌هاي لحظه‌اي او به شمار مي‌رود.
در اين مورد، كار حاجي زاده يك نوآوري مهم و در عين حال واقع‌گرا، ريشه‌اي و الهام‌بخش براي نسل‌هاي تئاتري پس از او و به طور كلي شيوه‌اي نوين در تاريخچه تئاتر ايران است.
تيزهوشي هنرمندانه «حاجي زاده» را در گزينش فوري واقعيت و برگردان لحظه‌اي و ثانيه‌اي اين واقعيت را به طنزي اثرگذار، گزنده و در عين حال هنري، در كمتر هنرمندي مي‌توان سراغ گرفت.
«حاجي‌زاده» كه بيش از هر هنرمند ديگري، در متن اصلي زندگي و كار و مبارزه مردم قرار داشت و زندگيش همچون مردم و پايگاهش مردمي بود، توانايي طنزپردازي و منطقي خود را از واقعيت هاي اين دوازده‌ساله (شهريور بيست تا مرداد سي‌ودو) به اوج رساند و سنت نويني در اين مورد به وجود آورد.
عدم امكان‌هاي تئاتري «حاجي‌زاده» خيلي زود زنگ خطر نابودي هنر را در گوش اين هنرمند طنين‌انداز كرد وبه اين ترتيب او كه هنر را بدون مبارزه، بيهوده و مسخره مي دانست در كسوت يك «بهلول» آغاز به كار كرد.
اثر طنزپردازي‌هاي شفاهي، لحظه‌اي، مداوم، بسيار ساده، گيرا و توده‌گير «حاجي زاده» در بطن جامعه، به هيچ روي كمتر از تاثير مبارزه‌هاي سياسي نبود، چون يكي از ويژگي‌هاي عمده كار وهنر «حاجي زاده» را همان آميزش هنر و سياست بايد دانست.
مايه اصلي هنر حاجي‌زاده و منبع تغذيه او، همواره زندگي توده‌هايي بود كه خود از ميان آن‌ها برخاسته و به هيچ روي نيازي هم به تلاش براي شناخت زندگي اين توده‌ها نداشت، چون خون و گوشت و استخوانش از آن‌ها بود.
دستگيري‌هاي پي‌در‌پي و هر ماهه «حاجي‌زاده» در شهر تبريز، به زندان افتادن‌هاي او و زندگي مداوم زير مراقبت هاي پليسي، بيش از هر چيز نشاني از وحشت حكام آن زمان، از گزندگي و اثرگذاري فعاليت‌هاي سياسي هنري «حاجي‌زاده» است.
هرچند زندانيان سياسي وجود «حاجي‌زاده» را براي «سرگرم شدن» و خنديدن، در ميان خود غنيمتي مي‌دانستند، اما اين‌گونه خنداندن‌‌هاي حاجي‌زاده، به هيچ روي خنداندن از سرخوشي نيست، بلكه خنداندن تلخ بر مسخرگي، زشتي، بي‌هويتي و وسمه بر چشم كور نظام ستمگر اجتماعي است.
نكته مهم ديگر ارج و احترام «حاجي‌زاده» به هنر – به طور كلي – و هم‌چنين وفاداري همه‌جانبه و ايثارگرانه به هنر خودش است.
اين مورد باعث شد تا «حاجي زاده» با وجود تمامي فشارها، از يك سو فقر وحتي گرسنگي مداوم را تحمل كند و از سوي ديگر، هرگز هنرش را ترك نگويد. چون هنر او در واقع زندگيش بود و جدايي او از هنر، مرگ روحي‌اش را در پي مي‌آورد.
ترديدي نيست كه «حاجي زاده» پس از مهاجرت اجباري به تهران در سال‌هاي پس از بيست‌وهشتم مردادماه سال هزاروسيصدوسي‌ودو آغاز شكل‌گيري سينما و تئاتر آن دوران، به آساني مي‌توانست با شركت در فيلم ها و تئاترهاي مبتذل و به مانند صدها «ستاره» به ثروت و شهرت برسد، اما او، يك گام هم به اين سمت، كه هميشه از آن نفرت داشت و آن را خوب مي شناخت، نزديك نشد.
زندگي سراسر فقر وگمنامي «حاجي‌زاده» در ساليان واپسين زندگي، دليل بر احترام و وفاداري او به هنر مردمي ودور ماندن از شبه هنر فرمايشي است.
هنر «حاجي‌زاده» در كليت خود، جلوه‌اي گيرا و الهام بخش از هنر مقاومت به‌شمار مي‌رود. هنر مقاومت كه بازآفريني زندگي و كار و پيكار توده‌ها در راه فروپاشي نظام غيرعادلانه و پي‌ريزي جامعه‌اي عدالت‌خواه است.

محمود احیائی
 ---------------------------------------------------------------------------
[1] - به علت ممنوع بودن تئاتر به زبان تركي در زمان رضاخان و سپس حساسيت مزدوران طبقه حاكمه نسبت به هنر و فعاليت حاجي‌زاده در سال‌هاي پس از شهريور هزارو سيصدوبيست، او مجبور بود در كوچه‌ها و خيابان‌ها هنر خود را عرضه كند.
[2] - حاجي‌زاده فارغ‌التحصيل رشته تئاتر و هنرپيشگي از دانشكده هنرهاي زيباي تفليس بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

زندگي حاجي زاده - پایان خط (قسمت دوم)


وقتي كه حاجي‌زاده از كارخانه اخراج شد مقارن سال 1340 بود.
از آن تاريخ به بعد، مدت 14 سال، زندگي حاجي‌زاده، در تنهايي و خاموشي گذشت.
هيچ حادثه مهمي، در زندگيش، رخ نداده بود. نه بازداشت شده بود و نه به زندان رفته بود.
ماموران پليس، مثل گذشته، ديگر بي‌گدار به آب نمي‌زدند. رژيم داراي سازمان امنيت عريض و طويل شده بود و مي‌دانست كه حاجي‌زاده‌ها، در مبارزات مخفي، محلي از اعراب ندارند.
ماموران سازمان امنيت، در سازمان‌هاي زيرزميني رخنه كرده بودند. در تبريز، شرزادنامي همه تشكيلات آنجا را لو داده بود. همه را يكجا دستگير كرده بودند.
رژيم براي اينكه از مبارزان زهرچشم بگيرد پنج نفر از آن‌ها را ، به نام‌هاي جواد فروغي، علي كلاهي، ايوب كلانتري، علي عظيمي و زهتاب، فقط به جرم عضويت در تشكيلات مخفي فرقه دموكرات، در «قوش‌داشي» تبريز تيرباران كرده بود و عده‌اي را هم به اعدام محكوم كرده بود كه بعدها در دولت علي اميني حكم اعدام آن‌‌ها به حبس تبديل شد.
امثال حاجي‌زاده‌ها هم- كه پير و از كار افتاده شده بودند- با ديدن سبعيت هاي رژيم و وجود خبرچين‌ها و جاسوس‌هاي سازمان امنيت در بين رفقاي حزبي، از فعاليت‌هاي مخفي دست كشيده بودند.
حاجي زاده، زندگي يكنواخت و خسته‌كننده داشت. كار مهمي نكرده بود. مگر اينكه پس از دوندگي‌هاي زياد، بالاخره اداره اوقاف را مجاب كرده بود عمويش حق نداشته است اموال پدري او را بي‌خود و بي‌جهت به اوقاف واگذار كند.
ولي مسئولين اداره اوقاف مي‌گفتند كه طبق مقررات نمي‌توانند اموال پدري او را از اموال شخصي حاج‌علي‌آقا تفكيك نموده دوباره به او برگردانند. فقط قبول كرده بودند كه از محل درآمد املاك واگذار شده، در اوايل، ماهي شصت تومان و بعدها ماهي يكصدوشصت‌تومان، مستمري به حاجي‌زاده بپردازند.
حاجي‌زاده، اتاقي را در خيابان هاشمي تهران اجاره كرده بود. ماهي شصت تومان كرايه مي‌داد. صدتومان بقيه را هم صرف غذاي بخورونمير مي‌كرد.
آثار پيري و از كارافتادگي، روزبروز در قيافه‌اش نمودار مي‌شد. مخصوصا در اثر كمبود مواد غذايي، بيماري‌هاي گوناگون در وجودش ريشه دوانيده بود. بيماري كبد و كم‌خوني و زردي پوست، تاب و توانش را گرفته بود. تنهائي ونداشتن مونس در روزهاي پيري و ازكارافتادگي، بيش از هر چيز ديگر، آزارش مي‌داد.
اغلب روزها از منزلش بيرون مي‌آمد. سري به مطب دندانسازي اكبرآقا – دوست قديمي‌اش كه در آن حوالي بود – مي‌زد. ساعتي در آنجا مي‌نشست وگپ مي‌زد. بعضي وقت‌ها، ناهار مهمان ايشان بود. عصر به اتاق اجاره‌اي خود مي رفت. تنها و بي‌كس مي‌نشست وبر عمر و جواني وهنر و استعداد بربادرفته‌اش فكر مي‌كرد.
تابستان‌ها هم – وقتي هواي تهران گرم مي‌شد – سري به تبريز مي‌زد. دوسه ماه در آنجا مي‌ماند. كسي كاري به كار او نداشت. صادق كودتاها جاي خود را به ماموران ورزيده و دوره ديده ساواك داده بودند.
نسل جديدي در تبريز روي كار آمده بود. دوروبر پاساژ، از آدم‌هاي جديد، عرق‌خورهاي تازه بدوران رسيده، جاهل‌ها و عربده‌كش‌هاي تازه كار پر شده بود. آن‌ها حاجي‌زاده و شيرين‌كاري‌هاي او را نمي‌شناختند و توجهي به او نداشتند. حاجي‌زاده‌، ساعت‌ها روي چهارپايه دكه روزنامه‌فروش مي‌نشست. تا اينكه سروكله يكي از آدم‌هاي نسل قديم پيدا شود – آدم‌هائي كه خاطره‌هائي از دوران گذشته حاجي‌زاده و طنزهاي او به ياد داشته باشند – وحال و احوال او را بپرسند وا او هم با طنزهاي خود آن‌ها را بخنداند.
تبريز شلوغ شده بود. آدم‌هائي كه دستشان به دهنشان مي‌رسيد، از تبريز كوچ كرده بودند. بعضي‌ها هم به ناچار از ترس پليس و سازمان امنيت به تهران مهاجرت كرده بودند و به جاي آنان، دهقانان در اثر اجراي غلط اصلاحات ارضي و رشد «سرمايه داري وابسته»- خانه و زمين خود را در روستاها رها كرده و براي كار در كارخانه‌ها و عملگي در كارهاي ساختماني‌، به شهر تبريز هجوم آورده بودند.
مردم شهر عوض شده بودند. كمتر آشنائي به چشم مي‌خورد. تبريز ديگر آن تبريز سابق نبود . پاساژ قاباقي، ديگر آن رونق سابق را نداشت. مركز تجمع مردم به چهارراه شهناز منتقل شده بود.
وقتي تابستان به پايان مي‌رسيد، با اولين سوز سرما، حاجي‌زاده هم سوار اتوبوس مي‌شد و به تهران مي‌آمد.
اغلب رانندگان اتوبوس‌ها را مي‌شناختند ومجاني سوارش مي‌كردند او هم در فاصله تبريز تا تهران، راننده و مسافران را از خنده روده‌بر مي‌كرد.
زندگي حاجي‌زاده در تهران ، اغلب در همان اتاق كوچك اجاره‌اي مي‌گذشت.
اوايل، هرچندگاه يكبار، سري هم به چهارراه اسلامبول – لاله‌زار به قهوه‌خانه ترك‌ها، در پاساژ روبروي سينما متروپل مي‌زد و اگر آشنائي گير مي‌‌آورد ديداري تازه مي‌كرد.ولي در اين اواخر، بيماري وكهولت، ديگر نفسش را بريده و قدرت حركت را از او گرفته بود.تنهائي بيشتر زجرش مي‌داد.
سال 1354 بود. قيمت خانه و زمين به سرعت ترقي كرده بود. به موازات آن، اجاره خانه‌ها نيز بالا رفته بود. صاحبخانه مدام غر مي‌زد. بارها گفته بود : «اگر تو اين اتاق را خالي كني من آن را ماهي سيصدتومان اجاره مي‌دهم» ولي حاجي زاده جائي نداشت كه برود.
عصر يكي از روزهاي سرد زمستان – كه هوا ابري بود و برف مي‌باريد – حاجي زاده از فرط بيماري و كهولت، تنها در اتاق نمناك خود دراز كشيده بود. صاحبخانه تلنگري به در اتاق زد و گفت :
-         حاجي‌زاده ، خونه هستي؟
حاجي‌زاده جواب داد :
-         بلي ، فرمايشي بود؟
-         مي‌خواستم بپرسم كي اتاق را خالي مي‌كني؟
-         نمي دانم.
-         نمي‌دانم كه نميشه. يا بايد خالي كني يا با دستخودم جل و پلاست را مي‌ريزم بيرون.
حاجي‌زاده با صداي لرزان و بغض كرده،گفت :
-         من مريضم، كجا بروم؟ من كه جائي ندارم.
صاحبخانه با تشدد :
-         به من مربوط نيست، مريضي برو بمير.
-         همين الان!
حاجي‌زاده با حالت نزار – بي‌آنكه كت و شلوار خود را بپوشد – با پيژامه از اتاق بيرون آمد و گفت :
-         حالا كه شما رحم و انسانيت نداريد، من هم، همين الان، لخت و عور از اين خانه مي‌روم تا بميرم.
حاجي‌زاده راهش را كشيد و از خانه بيرون رفت.
صاحبخانه از ديدن عكس‌العمل شديد حاجي‌زاده، يكه خورد. پسرش را صدا زد و گفت :
-         برو به مطب اكبر آقا دندانساز، بگو اين پيرمرد زده به سرش، لخت و عريان رفته زير برف توي كوچه. بدو كه آبروي ما را پيش همسايه ها مي‌بره...
لحظه‌اي بعد، اكبرآقا، سراسيمه به در خانه آمد. لباس‌هاي حاجي‌زاده را برداشت و رفت سركوچه.
حاجي زاده در سكوي يك مغازه بسته نشسته بود. از سرما مي‌لرزيد.
اكبرآقا پس از اينكه لباس‌هاي حاجي‌زاده را به تنش كرد گفت :
-         حاجي‌زاده، حالاكه صاحبخانه جوابت كرده، صبر كن بروم به مطب سري بزنم برگرم تا برويم همان‌جا...
حاجي‌زاده با صداي لرزان پرسيد :
-         كجا برويم اكبر آقا؟
اكبر آقا جواب داد :
-         همانجا كه دكتر بلوهر نوشته و موافقت كرده‌اند.
-         مريضخانه؟
نه، خانه سالمندان...همين‌جا باش تا من برگردم.
اكبرآقا به طرف مطب‌اش رفت. ولي حاجي‌زاده احساس مي‌كرد ديگر به آخر خط رسيده است. تمام اعضاي بدنش كرخت و بي حس شده بود. گيج ومنگ شده بود. او نمي‌خواست به خانه سالمندان برود و آخر عمري در قيد و بند زندگي كند.
مختصري فكر كرد. بعد – بي‌آنكه منتظر اكبرآقا باشد – گذاشت و رفت...
نيم ساعت بعد اكبرآقا برگشت. از حاجي‌زاده خبري نبود.
برف ريزريز مي باريد. هوا كم‌كم داشت تاريك مي شد. حاجي‌زاده با حالت نزار، همين‌طور- تا آنجا كه قدرت وتوان داشت – راه مي‌رفت. برف به سروصورتش نشسته و سفيد كرده بود.
بدون توجه به اطراف خود، همين طور راه مي‌رفت.
ناگهان صدائي شنيد :
-         حاجي زاده :
جواب داد :
-         بلي.
-         مرد حسابي با اين برف وسرما كجا مي‌روي؟
يكي از آشناهاي قديمي بود.
حاجي زاده در جوابش گفت :
-         صاحبخانه بيرونم كرده، گفته برو بمير.
-         توكجا مي‌روي؟
-         منهم مي‌روم تا بميرم.
-         حاجي‌زاده، باز شوخيت گرفته؟
-         نه بخدا، شوخي نمي كنم،... ديگه بايد رفت...
-         مثل اينكه به سرت زده حاجي زاده؟ نرو مرد! برگرد!
-         نه، نميشه. مي‌روم تا بميرم.
حاجي‌زاده بي‌آنكه خداحافظي كند، گذاشت و رفت...
نزديكي‌هاي پاسگاه پليس‌راه جاده كرج رسيده بود. ديگر قدرت راه رفتن نداشت. تلوتلو مي خورد. ولي تصميم داشت همين طور برود كه ناگهان، از صداي بوق اتوبوس به خود آمد. صدائي به گوشش خورد :
-         حاجي‌زاده، توئي؟
سرش را بلند كرد. به زحمت نگاهي به طرف اتوبوس انداخت. از پنجره اتوبوس، راننده سرش را بيرون آورده بود، او را صدا مي‌كرد. از صدايش او را شناخت و با لحن گرفته وحزين جواب داد :
-         آره محمدآقا خودم هستم.
راننده :
-         كجا مي‌روي حاجي‌زاده؟
حاجي‌زاده :
-         همين‌طور دارم مي‌روم.
-         ميخواهي ببرمت تبريز؟
-         آره محمدآقا.
-         پس بيا بالا.
حاجي‌زاده به زحمت از ركاب اتوبوس بالا آمد.
شاگرد راننده گفت :
-         برو ته ماشين بنشين.
به دنبال آن صداي راننده بلند شد، كه خطاب به شاگرد شوفر مي‌گفت :
-         نمي‌خواد ازش پول بگيري. حاجي‌زاده از خود ماست. مهمان ماست.
هوا تاريك مي شد. اتوبوس ناله‌كنان به راه افتاد و به طرف تبريز رفت.

مجهول‌الهويه!
در حدود ساعت چهار صبح بود كه حاجي‌زاده، در پاساژ قاباقي از اتوبوس پياده شد. سرتاسر شب برف باريده بود. شهر تبريز كفن پوش شده بود. هوا به شدت سرد بود. سوز سرما تا استخوان‌هاي حاجي زاده نفوذ مي كرد.
حاجي‌زاده يك لحظه ايستاد. نگاهي به دور و بر خود كرد. خيابان خلوت و خاموش بود. هيچ كس در آن حوالي ديده نمي شد. سكوت بر همه‌جا سنگيني مي‌كرد. فقط از دوردست‌ها صداي پارس سگ به گوش مي‌رسيد.
اينجا پاساژ قاباقي، پاتوق هميشگي او بود. او از اينجا شروع كرده بود. خيلي‌ها از اينجا شروع كرده بودند. اينجا اول خط بود. آخر هم بود. نه جائي سراغ داشت برود و نه قدرت راه رفتن داشت. از اول شب، در تب شديد مي‌سوخت. تمام بدنش كرخت و بي‌حس شده بود. در اتوبوس آن‌قدر سرفه كرده بود كه مسافران به ستوه آمده بودند. مغزش كم‌كم داشت از كار مي افتاد. ياراي قدم برداشتن نداشت.
با هر زحمتي بود، افتان و خيزان، خود را تا در ميخانه «ووا» - كه روبروي دكه روزنامه‌فروشي بود – كشيد. در سكوي آن – كه به خاطر چادر سردر مغازه، برف ننشسته و خشك بود – نشست.
مي‌خواست فكر كند. سوز سرما امانش نمي‌داد.تاريكي و سكوت، تنهائي و پيري، بيماري وناتواني، هركدام مثل دژخيم بيرحم، مثل ملك‌الموت، منتظر قبض روح او بودند. فكرش درهم و برهم و مغشوش بود. چشم‌هايش سياهي مي رفت. نمي‌توانست فكر كند. فقط در حالت اغما و بيداري، در اعماق خاطره‌هايش، تصويرهاي گنگ و كور و نامفهوم از روزهائي را مي‌ديد كه در صحنه تئاتر، هنرنمائي مي‌كرد. كف‌زدن‌هاي ممتد تماشاچيان، براي او، زندگي را هزاربار زيباترو شورانگيزتر مي نمود. روزهائي را به ياد مي‌آورد كه در همين‌جا- در پاساژ قاباقي – براي مردم نمايشات كوتاه راه مي‌انداخت. قهقهه آن‌ها، عابرين را متوجه هنرنمائي او مي‌كرد.مردم مي‌ايستادند. نمايشات كوتاه او را تماشا مي‌كردند، لبخند مي‌زدند. با نگاهي، رضايت و تشكر خود را اعلام مي‌كردندو بعد مي‌رفتند...
سرش بي‌اختيار روي زانويش خم شد. چشم‌هايش پر از اشك شده بود.
بدنش سرد بود و مي لرزيد. آخرين رمق‌هاي زندگي از بدن لرزان وتبدارش مي‌گريخت...
صبح زود، وقتي هوا كم‌كم داشت روشن مي شد، اولين عابري كه از پاساژ قاباقي مي‌گذشت متوجه جسد بي‌جان حاجي‌زاده شد و پاسبان گشت را خبر كرد.
ساعتي بعد، آمبولانس پزشكي قانوني، جسد او را به سردخانه حمل كرد. سرتاسر خيابان پهلوي زير انبوه برف دفن شده بود.
پاساژ قاباقي هم، هنوز خلوت وخاموش و اندوهگين بود. انگار درغم از دست دادن هنرپيشه طنزپرداز خويش بغض كرده و ماتم گرفته بود.
جسد حاجي زاده، چند روز در پزشكي قانوني تبريز ماند. كسي سراغ او را نگرفت. وقتي هم جسد او را به عنوان «مجهول‌الهويه» به گورستان طوبائيه حمل مي‌كردند، كسي در تشييع جنازه او شركت نكرد. فقط موقع شستشو، مرده‌شوي گورستان طوبائيه او را شناخت و گفت :
-         اين جنازه حاجي‌زاده برادرزاده حاج‌علي آقا كمپاني است...او، با همه شوخي مي‌كرد. هميشه مردم را مي‌خنداند.
من هم حاجي‌زاده را مي‌شناختم. زيرا بين سالهاي 1320 الي32 كسي در تبريز نبود كه حاجي‌زاده را نشناسد.
او دنيائي داشت كه فقط خودش مي‌توانست آنرا ببيند واحساس كند.
او چيزهائي مي‌ديد كه ديگران نمي ديدند. چيزهائي احساس مي‌كرد كه ديگران احساس نمي‌كردند. حرف‌هائي مي‌زد و نكته‌هاي مي‌گفت كه ديگران نمي‌گفتند. برداشت او از زندگي، از طبيعت، از آدم‌ها، با برداشت ديگران فرق داشت. همان‌طور كه زندگي كردنش با ديگران فرق داشت. در زمان‌هاي گذشته، آدم‌هاي خيالباف و ايده‌آليست زياد بودند – حالا هم كم و بيش هستند – كه بي نياز از لذت‌هاي زندگي و تجملات و مظاهر دلفريب آن، غرق در عرفان وتصوف بودند و به ماديات دنيا، اصلا و ابدا توجهي نداشتند واغلب به شكل درويشان و قلندران – به ظاهر آزاد و وارسته – زندگي مي‌كردند.
او هم يك چينين آدمي بود. او يك قلندر پاكباخته وتمام عيار بود. اما نه ايده‌آليست و خيال پرداز. بلكه يك رئاليست بود. يك آدم مترقي بود. ايدئولوژي مترقي داشت. او به پيروزي طبقه زحمتكشان و ستمديدگان ايمان و اعتقاد تزلزل‌ناپذير داشت.
او خود را جزئي لاينفك از آن‌ها مي‌دانست و در صف آن‌ها بود. در مبارزات آن‌ها هميشه صميمانه مشاركت داشت. زندان و زجر و شكنجه را به خاطر پيروزي زحمتكشان تحمل مي‌كرد و لب به شكايت نمي‌گشود. از زندگي و مال ومنال دنيا ومظاهر پرزرق و برق و حتي ساده‌ترين آن هم بي نياز بود.
تمام توقعات او از زندگي، در يك چيز خلاصه مي‌شد :
هنر تئاتر و قدرتي كه در خلاقيت اين هنر نهفته است و مي‌توان به كمك آن به انسانيت خدمت كرد.
حاجي‌زاده معتقد بود اگر هنر تئاتر در خدمت مردم باشد مي‌توان به وسيله آن خيلي كارها انجام داد.
اومي‌گفت وظيفه هنرمند بيدار كردن مردم است. نشان دادن راه صحيح زندگي وظيفه مصلحين است. وقتي هنرمند نقاب‌هاي تزوير و ريا و دروغ را شكافت وكجروي‌ها را به مردم، خوب نشان داد، راه مستقيم زندگي، در پيش پاي توده‌ها، هموار مي‌شود.
او معتقد بود هنرمند تئاتر – در صحنه نمايش – بهتر مي‌تواند اين وطيفه را انجام دهد و مردم را با واقعيت هاي زندگي آشنا سازد.
وقتي كه صحنه تئاتر را از او مي‌گرفتند، انگار زندگي را از او گرفته‌اند. او به يك آدم گمگشته و بلاتكليف تبديل مي‌شد كه در پهنداشت كوير – سرگردان و درمانده – نمي‌دانست به كجا و كدام طرف برود. ناخودآگاه به اين طرف و آن طرف كشيده مي‌شد.
ولي وقتي صحنه در اختيارش بود. وقتي چراغ‌هاي صحنه روشن مي‌شد، انگار سراسر زندگي برايش روشن و منور مي‌شد. همه دنيا جلوي چشم‌هايش مي‌درخشيد. همه چيز برايش برق خيره كننده داشت. از همه جا، نور مي‌باريد. ياس و سسيتي‌ها مي‌گريخت. تمام رگ‌ها و سلول‌هايش به جنب و او از جوش و حركت درمي‌آمد.
وجودش لبريز از شورونشاط مي‌شد. مي‌خواست بال و پر درآورد. در اوج آسمانها پرواز كند. مي‌خواست همه هنر و استعداد و خلاقيت خود را در صحنه بريزد و شخصيت آدم‌هائي را كه در قالب آن‌ها مي‌رفت با قدرت كبريائي هنرش دوباره خلق كند و با دم مسيحائي استعداد شگرف خود، به آن‌ها روح و جان ببخشد.
همه فشارهاي زندگي و دردهاي نداري و محروميت‌ها را تحمل مي‌كرد هرگز لب به شكايت نمي‌گشود. از دنيا و چرخ و فلك و خدا و بندگان آن گلايه نمي‌كرد.
او دردها و ناكامي‌هاي خود را ناشي از نظم يك نظام غلط و ظالمانه مي‌دانست كه روزي بايد سرنگون شود.
او به سرنگوني اين نظام غلط، ايمان و اعتقاد داشت.
او از هيچ‌كس توقع و انتظاري نداشت. در عمرش از هيچ‌كس قرض نگرفت و به هيچ‌كس بدهكار نبود. ولي به هركس‌كه مي‌رسيد انگاريك بدهي به او دارد كه بايد بپردازد. همان موقع هم بايد بپردازد. آن بدهي، خنداندن طرف بود.
او هميشه، با گشاده‌رويي بدهي خود را به خلق‌الله مي‌پرداخت. غم و غصه آن‌ها را از مزرع دلشان برمي‌داشت و به جاي آن خنده و شادي مي‌كاشت. و همراه خنده و شادي، تخم كينه و نفرت از نظام غلط و بذر اميد به آينده در دل‌ها مي‌پاشيد.
بعضي‌ها، او را به ولنگاري و تنبلي و سستي و بي‌حالي متهم مي‌كردند. ولي او زياد هم تنبل و بي‌حال نبود.
او بي‌نياز و بي‌توقع بود وچشمداشت آنچناني از زندگي نداشت. وقتي به او ايراد مي‌گرفتند چرا دنبال كار و پول و ثروت نرفته، تا سروساماني بگيرد پوزخند مي‌زد و مي‌گفت : «پول مي‌خواهم چي كار؟ مي‌خواهي من هم مثل حاجي علي آقا رياكار و مال مردم خور باشم؟».
پولدارها خيلي از او دلخور بودند. چون هميشه اداي آن‌ها را درمي‌آورد و حرص و ولع آن‌ها را به پول، با طنز شيبرين خود به نمايش مي‌گذاشت. آن‌ها هم بد و بيراهش مي گفتند، ولي او اعتنائي به اين بدوبيراه‌ها نداشت.
او در دنيايي كه براي خود ساخته بود زندگي مي‌كرد. بعضي‌ها با تعجب مي‌گفتند: او آدم پوست كلفت و بي‌فكر و بي‌خيال است. معني درد و غم را نمي‌فهمد. با اين همه ناملايمات و فشار و درد، هنوز هم در فكر شوخي و خنداندن مردم است. ولي آنهائي كه او را از نزديك خوب مي‌شناختند، مي‌دانستند كه او عميق‌تر فكر مي‌كند. درد را بيشتر و جانگزارتر حس مي كند. ولي هرگز مثل ديگران بر زبان نمي‌آورد. آه و ناله نمي‌كند. بلكه احساس درد خود را در لابلاي شوخي‌ها و طنزها، بيرون مي ريزد.


"سعید منیری"

حاجی زاده - شروع خط (قسمت اول)

حاجی زاده


نگهبان!                                                          

-بعله.

-بازش کن!

-چی خبره؟

-باز هم آمده.

-کی آمده؟

حاجی زاده ، تحویلش بگیر.

-بفرست بیاد تو.

-برو تو حاجی.

-چشم آژدان!

قفل در بازداشتگاه تبریز پشت سرش صدا کرد . او با قیافه ماتم زده و چشمان پف آلود و هیکل درشت و چهار شانه خود ، وارد کریدور زندان شد.

دیوارهای دود زده کریدور ، میله های سیاه ، چهره های اخمو و گرفته زندانیان – با لباسهای زرد راه راهشان – مثل همیشه برایش غم انگیز و دردناک بود.

-بچه ها! بیائید ببینید کی آمده!

-کی آمده؟

-حاجی مامانی!!

-اوه…حاجی زاده!

-خوش آمدی حاجی!!

اکثر زندانیان از اطاقها بیرون ریختند.این قیافه برای آنها آشنا بود.همه او را می شناختند.اساساً اکثر مردم شهر تبریز او را می شناختند.منتها کمتر کسی پیدا می شد او را آنچنان که بود بشناسد.و به عمق روح و قریحه اش پی ببرد.به نظر زندانیان ، به نظر اهالی تبریز ، او ظاهراً مردی بذله گو و شوخ بود.مدام با لطیفه ها و متلکهای خود همه را می خنداند.اما خیلی کم اتفاق می افتاد که خودش هم بخندد.خنده از لبان او گم شده بود،گریخته بود.گاه و بیگاه هم زورکی می خواست بخندد،شیارهای صورتش،چینهای دور لبانش،لبخند او را به زهرخند مبدل می کرد.

عده ای او را یک دلقک کاملاً عیار ، یک مرد شوخ و لوده می دانستند.عده ای هم یک آدم بیکاره و شل و ول و تنبل ، که کار و بار خود را ول کرده و فقط فکر و ذکرش این است که مردم را بخنداند.

اما عده معدودی هم بودند که او را هنرپیشه و هنرمند با استعداد و مردمی می دانستند که کسادی بازار هنر در این دیار و ممنوعیت تئاتر به زبان مادری آذربایجانیان ، او را قلندری پاک باخته و هنرمندی ورشکسته و ناکام بار آورده بود.

اسم اصلی اش باقر بود. ولی از کودکی پدرش او را میرزا باقر صدا می کرد. این نشانه علاقه قلبی پدرش به او بود که می خواست فرزندش درس بخواند و باسواد شود و سری توی سرها داشته باشد.

بعدها هم بی آنکه به مکه و مدینه برود مردم او را حاجی یا حاجی زاده می گفتند و بعضیها هم به شوخی حاجی مامانی خطابش می کردند. شاید بدین وسیله می خواستند سر به سرش بگذارند و مسخره اش کنند همانطور که او همه را مسخره و ادا اطوارشان را در می آورد.

آن روز ، برای چندمین بار بود که او به زندان قدم می گذاشت. شاید اگر تمام دنیا را می گشتند بیگناه تر از او پیدا نمی کردند. ولی با این حال برای چندمین بار بود که به زندان می آمد.

علت دستگیریش چه بود هنوز نمی دانست.

زندانیان از دیدنش خوشحال شدند. او را به اطاقش بردند. برایش چائی آوردند. او روی زیلو چمباتمه زد. زندانیان دور و برش جمع شدند. همه خوشحال بودند که حاجی زاده آمده. زیرا یقین داشتند رنج و کدورتی را که حصار های زندان در قلبشان انباشته ، حاجی زاده با شوخیها و لودگیها و شیرین زبانیهای خود ، با ادا و اطوار خنده دار خود ، از قلبشان خواهد زدود. جز این کاری از دست حاجی زاده ساخته نبود.

-حاجی مامانی ، خوش آمدی ، صفا آوردی.

-ممنونم داداش ،خدا سایه شما را از سر ما کم نکند.

-حاجی جون ، چه عجب از این طرفها؟

-والله راستش خودم هم نمی دانم.

-زکی! حاجی را باش.

-جان شما ، گفتم که از هیچی خبر ندارم.

-باز هم مثل همیشه ، حاجی مامانی از هیچ چی خبر نداره.

-اینهم از آن حرفهاست.

-حاجی جون راستشو بگو.

-جان شما نمی دانم این دفعه کدام شیر پاک خورده ای ما را تو هچل انداخته .

-بلاخره کشاندیمت اینجا…

-مثل این که منتظرم بودید…؟

-همین طوره …

-ای حرامزاده ها…!

حاجی زاده راست می گفت. واقعاً از هیچ چیز خبر نداشت. و نمی دانست که چرا او را به زندان آورده اند . تا امروز ، بارها و بارها او را دستگیر کرده به زندان آورده بودند ولی هرگز دستگیری او علت مشخص و روشنی نداشت.

مثلاً دفعه پیش که او را بازداشت کرده بودند دلیل خنده داری داشت و آن این بود که در دانشگاه تهران به سوی شاه تیراندازی شده بود بلافاصله در تبریز حاجی زاده را گرفته بودند. این هم از عجائب زندگی حاجی زاده بود. راستی خنده دار بود. اساساً زندگی حاجی زاده همه جایش خنده دار بود. اما نه برای خودش ، بلکه برای دیگران. برای خود او این زندگی سراسر درد و تلخکامی بود. با این حال ، او این درد و تلخیها را دوست داشت. چون که هنرش را دوست داشت. و همه بدبختیهایش هم زیر سر هنر ش بود.
او در زندگی چیزی از مال و منال دنیا نداشت. نه خانه ای ، نه زنی , نه بچه ای ، علتش هم کاملاً روشن بود و می دانست که چرا آس و پاس و بی چیز است.

زیرا وجودش را دانسته و ندانسته وقف هنرش کرده بود. شاید تقصیر خودش بود. شاید هم بی تقصیر بود. چه می دانست. ولی آنچه مسلم بود این بود که از روز اول بدبخت و فقیر به دنیا نیامده بود. بلکه یک آدم اصل و نسب دار و از فامیل متمکن شهر تبریز بود.

وضع مالی پدرش از روز اول خوب بود و یک سروگردن از اطرافیانش بیشتر داشت.

پدرش تاجر معتبری بود و در سرای شیخ کاظم تبریز حجره داشت و با برادرش حاجی علی شریک بود.

آن روزها کمتر فامیلی می توانست فرزند خود را برای تحصیل به خارج بفرستد. ولی پدر او این کار را خیلی زود شروع کرد.

هنوز پسرش میرزا باقر بیست سالش تمام نشده بود که او را روانه خارجه اش کرد ، تا برود تحصیل کند و دکتر شود.

او می دید که فرزندش یکپارچه ذوق و استعداد و هنر است. از همین جا بود که زندگی حاجی زاده از مسیر عادی خود خارج شد و به بیراهه کشانده شد.

آن روزها هنوز رضاخان میرپنج بساط دیکتاتوری خود را در سراسر ایران پهن نکرده بود.

مرزهای شمالی باز بود و رفت و آمدهایی صورت می گرفت که میرزا باقر روانه تفلیس شد تا در دانشکده پزشکی آن شهر تحصیل کند.

با پیروزی انقلاب اکتبر و استقرار حاکمیت سوسیالیستی در روسیه ، نخستین کشور شوراها قدم به عرصه تاریخ گذاشته بود و انقلاب مواهب خود را در زندگی توده ها بسط می داد و یکی از مواهب عینی انقلاب این بود که هنرمندان در جامعه قرب و منزلتی پیدا کرده بودند و مردم برایشان سر و دست می شکستند.

او هم که استعداد عجیبی در هنر پیشگی و تقلید این و آن داشت تصمیم گرفت علی رغم نظر پدرش – به جای تحصیل در علم پزشکی – دنبال هنر پیشگی برود.

یکراست رفت در کنسرواتوار تفلیس اسم نوشت. می خواست هنرپیشه بشود. می خواست درس کارگردانی بخواند.

استادانش استعداد او را می ستودند. او هم خیلی زحمت کشید و چند سال از عمر و جوانی خود را روی این کار گذاشت و موفق به اخذ دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی از دانشکده هنرهای زیبای تفلیس شد.

بارها در سن باشکوه تئاتر دولتی شهر تفلیس ، هنرنمایی کرد. و با استقبال گرم تماشاچیان مواجه شد. دو سال نیز در دانشکده زبان تحصیل کرد. دیپلم زبان روسی گرفت و به استخدام دولت درآمد و معلم اونیورسیته گردید و با دختری بنام ماریا – که او هم معلم اونیورسیته بود – ازدواج کرد.

زندگی راحتی داشت. راضی بود. روزها تدریس می کرد. شبها روی سن میرفت. با همسرش توافق داشت. روزگار خوشی داشتند. تا اینکه روزی ناگهان نامه ای از پدرش دریافت کرد که او را سخت تکان داد.

پدرش به سختی بیمار بود. در نامه خود آرزو کرده بود قبل از اینکه از دنیا برود پسرش را ببیند.

گرفتن اجازه خروج ساده و آسان نبود – مخصوصاً که همسرش تبعه ایران نبود…

چند ماهی این در و آن در زد تا توانست مقدمات عزیمت خود را به ایران فراهم کند و اجازه خروج بگیرد. منتها فقط برای خودش.

همسرش مایل نبود از خانواده اش دور باشد و با او به ایران بیاید. تازه اخذ اجازه برای او خیلی مشکل بود.

ناچار از هم جدا شدند.

روزی که حاجی زاده با دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی به وطن خود بازگشت کله اش سوت کشید و قلبش گر گرفت. در اینجا ، در میهن اش نفس ها در سینه ها حبس بود. سایه شوم دیکتاتوری رضاخانی همه جا سنگینی می کرد.

در تماشاخانه ها قفل بود. گرد و خاک و تارهای عنکبوت ، سالن های تئاتر شهر تبریز مخصوصاً سالن زیبای تماشاخانه باغ ارک را فرا گرفته بود.

پدر و مادرش یکی پس از دیگری مرده بودند. او را تنها و بی یارو یاور گذاشته بودند. از فامیل هم جز یک عموی ناکس ، کسی را نداشت.

عمویش نیز از آن بازاریهای به ظاهر مقدس بود که همیشه جانماز آب می کشند. روزی که برادرزاده اش از سفر خارج بازگشت قدغن کرده بود که به هیچ وجه حق ورود به منزل یا حجره را ندارد. به قول خود ، او اساساً از جماعت آرتیست و دلقک بازی خوشش نمی آمد و این جور آدمها را مرتد و نجس می دانست.

حاجی زاده سراغ خانه و املاک و ثروت پدری اش را گرفت. ولی چیزی نیافت. عمویش همه را بالا کشیده بود و از هضم رابع گذرانده بود.

آن روزها ، زیاد هم از ثبت اسناد و دادگستری و این جور چیزها خبری نبود . اگر هم بود تازه سندسازی و تصاحب اموال دیگران برای بعضیها یک نوع حرفه به شمار میرفت.

مخصوصاً ، این جور کارها ، برای عموی او ، مثل آب خوردن بود. هم در بازار معروف به امانت و دیانت بود و هم پول زیادی داشت و می توانست سروصداها را – با پول هم شده – بخواباند. دیگر کسی در مقابل حرف یک جوان که از ان طرف مرز آمده ، و دین و ایمانش هم معلوم نبود – تره خورد نمی کرد.

چه کسی ادعاهای میرزا باقر یالقوز و بخت برگشته را باور می کرد؟ هیچ کس! حاجی زاده بیکار و ویلان و سرگردان ، توی شهر تبریز می گشت.

چه کار کند؟ کجا برود؟ نه تماشاخانه ای بود که برود روی سن ، و در آنجا هنرنمائی کند و نه تروپی بود که کارگردانی آنرا به عهده بگیرد.

هنرپیشه های انگشت شمار شهر هم ، هشتشان گروی نه بود ، همه شان به فلاکت و پیسی افتاده بودند ، توی قهوه خانه ها , میخانه ها ، شیره کش خانه ها می لولیدند.

ولی حاجی زاده هنوز ، جوان و تازه نفس بود. نمی خواست به این زودیها ناامید شود و از میدان بدر رود.

تئاتر و طنز و نمایش در خون او بود. باید کاری می کرد. مخصوصاً که سالن نمایش باشکوه و مجهزی در چند قدمی ارک علیشاه قرار داشت و زیر نظر جمعیت شیر و خورشید سرخ تبریز اداره می شد. و حیف بود درهایش بسته بماند و خاک بخورد.

مدتی تقلا کرد. بارها به مسئولین شیروخورشید سرخ تبریز مراجعه کرد و سماجت به خرج داد تا بلاخره توانست اجازه نمایش در سالن شیروخورشید را بگیرد. منتها به این شرط که اولاً نصف درآمد نمایش را به آن جمعیت بدهد. ثانیاً از حرفهای آنچنانی در نمایشنامه نباشد.

قرارداد نوشته شد و امضاء گردید. نوبت به تشکیل گروه نمایش و انتخاب هنرپیشه ها رسید. از گوشه این قهوه خانه و کنج آن میخانه ، چند نفر از هنرپیشه های قدیمی را دور خود جمع کرد و گروهی تشکیل داد. و خود کارگردانی و بازیگری گروه را به عهده گرفت.

گروه نمایش با شور و شوق تمرینات خود را آغاز کرد. حاجی زاده شب و روز کار می کرد سر از پا نمی شناخت. تا بالاخره تاریخ شروع نمایش اعلام شد. پلاکاردهای دست نویس آماده گردید. قرار شد هفته ای یکبار – آن هم عصر روزهای جمعه – نمایشنامه به معرض تماشای عموم گذاشته شود.

معمولاً روزهای وسط هفته ، مردم تبریز گرفتار کار و زندگی خود بودند و حوصله تئاتر رفتن و این جور کارها را نداشتند.

بلیت های نمایش ، برای روز جمعه پیش فروش شد. حاجی زاده با اولین موفقیت خود در تبریز یک قدم بیشتر فاصله نداشت. با خود می گفت : “بگذار روز جمعه روی صحنه بروم و هنرم را به نمایش بگذارم آنوقت مردم می فهمند معنی نمایش یعنی چه”

بعد اضافه می کرد:

“تبریز باید برای خودش یک تئاتر شهر دائمی داشته باشد.”

عصر روز پنجشنبه ، گروه نمایش به کارگردانی حاجی زاده ، آخرین تمرینات خود را انجام می دادند. تا بعد از دو ماه تمرین ، آماده نمایش شوند. تمرین صحنه های آخر نمایش در حال اجرا بود که دربان سالن ، وارد سن شد و در گوش حاجی زاده پچ پچ کرد.

حاجی زاده خطاب به هنرپیشه ها گفت :

-بچه ها مشغول باشید من بر می گردم.

حاجی زاده به سوی دفتر تماشاخانه رفت.

زمستان بود. برف می بارید. دانه های درشت برف – که از آسمان می آمد – از پنجره سرسرای سالن دیده می شد.

بخاری بزرگ هیزمی در گوشه اطاق دفتر می سوخت. سه نفر در صندلیهای نزدیک بخاری نشسته بودند و سر و وضع مرتبی داشتند. حاجی زاده در حالی که اوراق نمایشنامه در دستش بود وارد اطاق شد و پرسید:

-آقایان با من فرمایشی داشتند؟

مردی که ظاهراً مافوق دیگران بود گفت:

-من میرزا علی اکبر مالک هستم. رئیس پلیس سیاسی تبریز ، آمده ام نمایشنامه شما را قبل از از اجرا بازرسی کنم.

حاجی زاده با لبخند و خوشروئی جواب داد:

خیلی خوش آمدید. اتفاقاً من نمایشنامه را همراه خودم آوردم. بفرمائید هر طور که دلتان می خواهد بازرسی کنید. مطمئن باشید هیچ خلافی در آن نیست.

رئیس پلیس سیاسی تبریز ، نمایشنامه را گرفت و نگاهی به آن کرد. و دوباره به حاجی زاده پس داد و گفت :

-این نمایشنامه که فارسی نیست!

حاجی زاده تبسم کنان:

-البته که فارسی نیست.

رئیس پلیس سیاسی:

-پس نمیشه اجرا کرد.

حاجی زاده با تعجب:

-چرا نمیشه. جناب رئیس…؟

-گفتم نمیشه. ترکی حرف زدن قدغنه.

-چرا؟

-دستور دولته.

-آقای رئیس ، اکثر تماشاچیان ما فارسی بلد نیستند.

-به ما چه؟ می خواستند بلد باشند.

-اگر ما به زبان فارسی نمایش بدیم آن وقت کسی بدیدن آن نمیاد.

-نیاد! به ما چه؟

-آخه مردم می خواهند به زبان مادری خودشان تئاتر ببیننند.

-مردم بیخود می خواهند. مردم خیلی چیزها می خواهند. مگر میشه داد!؟ دستور شخص اعلیحضرته ، همه باید فارسی حرف بزنند. ترکی حرف زدن قدغنه. روشن شد؟

-جناب رئیس ، ما هنر پیشه ها ، خودمان هم فارسی حرف زدن خوب بلد نیستیم. ما داریم نمایشنامه درام بازی می کنیم. اگر بخواهیم آن را به فارسی بگوئیم کمدی خواهد شد مردم به ما خواهند خندید.

-بهتر ، بگذارید کمدی بشه. بگذارید مردم بخندند. کمدی بهتر از درام است.

-جناب رئیس ، ما دوماهه روی این نمایشنامه تمرین کرده ایم. اساساً این نمایشنامه به زبان آذربایجانی نوشته شده حداقل دو ماه طول می کشد که به زبان فارسی ترجمه بشه دو ماه هم می خواهد که تمرین کنیم.

-من این حرفها سرم نمیشه و این کارها هم به من مربوط نیست.

-جناب رئیس ،یک قسمت از این نمایشنامه اپراست. اگر به فارسی ترجمه بشه چیزی از آب در نمیاد.

من اپرا و این جور چیزها سرم نمیشه.

-آخه ما برای فردا عصر بلیت فروخته ایم.

-فروخته باشید به من چه مربوطه؟

-ما نمی توانیم به مردم بگوئیم بروید چهار ماه دیگه بیائید تا به زبان فارسی تئاتر ما را تماشا کنید.

-هر کاری می توانید بکنید ولی آنچه مسلمه نمایشنامه باید به زبان فارسی اجرا بشه.

-جناب رئیس ، این غیر ممکنه. ما بلیت فروخته ایم. اگر فردا نمایش ندیم ، مردم می ریزند اینجا.

-بریزند.

-جناب رئیس ، پدر ما را در می آورند.

-در بیاورند.

-بی آبروئی میشه.

-بشه.

-آن وقت ما چی کار کنیم؟

-این دیگر به خودتان مربوطه! همینه که هست…..گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را…

"ادامه دارد"

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

نوشتاری در باره تحریف تاریخ در ایران

مضمون تمامی دها جلد کتابی که در طول 70-60 سال اخیر درباره تاریخ ایران باستان به رشته تحریر در آمده شبیه یکدیگر وتقریبا همانند است. اساسا به همین دلیل نیز هنوز تاریخ ایران باستان وبخصوص تاریخ باستان اقوام کنونی ایران ، یا اصلا نوشته نشده ویا تحریف گشته وبا واقعیت های تاریخی فاصله بسیار دارد. این شیوه نادرست تاریخ نگاری در ایران ، که در راستای منافع امپریالیزم جهانی ورژیم پهلوی قرار داشت مانع پیشرفت علم تاریخ در این سرزمین بوده است
این نوع تاریخ نگاری که مملو از نادرستی وغرض ورزی است ، نه تنها مانعی برسر راه تاریخ نگاری واقعی در ایران بوده وتاریخ واقعی اقوام گوناگون ایران را نهان داشته ، بلکه به همراه تبلیغات وارائه اطلاعات نادرست وغرص آلود از سوی هیات حاکمه ایران در دوران پهلوی تصورات واظهارنظرهای نادرست وغیر واقعی عده ای ازمحققان اروپای در خصوص برخی مسائل مربوط به ایران را موجب گشته است.
ذکر این نکته نیز ضروری است که تاریخ نگاران شوروی سابق نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیستی حاکم بر آن کشور، برخی نظریات نادرست در مورد تاریخ معاصر وقدیم ایران مطرح کرده اند.
تاریخ نگاران شوروی سابق از یک سو متاثر از مورخان ایرانی واز سوی دیگر تحت تاثیراندیشه سوسیالیسم وکمونیسم درباره اقوام ایرانی و تاریخ آنان مرتکب اشتباه شده اند البته شوونیزم روس نیز در شکل یافتن تصورات نادرست مورخان مذکور بی تاثیر نبوده است .این مسئله نیازمند اندکی تامل وتوضیح است . به گواهی تاریخ ، روس ها قبل وحتی بعد از ورود به عرصه تاریخ قرن های متمادی از جانب شرق وجنوب با ترکان همجوار ودارای مناسبات فرهنگی،اقتصادی وسیاسی و... با آنان بوده اند. روسها تابع دولت ترک قیزیل اردو (اردوی زرین) بوده واشراف روس به عناوین والقاب اعطایی از سوی ترکان افتخار می کردند . روس ها که از نظر سطح تمدن عقب مانده تر بودند دراین مناسبات چند صد ساله چیزهای زیادی در زمینه های گوناگون از اقوام ترک اخذ نموده اند با این وجود حتی در دوران پیش از انقلاب اکتبر، اکثر تاریخ نگاران روس هنگام تحقیق در خصوص تاریخ دیرین روس ها در ارتباط با ترکان ، تحت تاثیر شوونیزم روس اغلب حقایق را وارونه نشان داده اند. این موضع گیری غیرعلمی پژوهشگران روس نسبت به تاریخ ترکان ووحشی وکوچ نشین وبیابانگرد... نمایاندن آنان خواه ناخواه سبب شد که تاریخ ترکان مطابق واقع مورد بررسی وارزیابی قرار نگرفته ودستخوش فراموشی گردد.
همچنانکه امروزبه تدریج پرده از روی اغراض تاریخ نگاران ایرانی فرو افتاده وروشن می شود که آنان تاریخ ترکان وتاریخ ایران باستان را تحریف نموده اند، درشوروی سابق نیز به موازات تعدیل دیکتاتوری کمونیستی و از میان رفتن خفقان استالینی ، برخی تاریخ نگاران آن کشور گامهای جسورانه ای در این زمینه برداشته ومورخان پیشین شوروی را که اسیر افکار شوونیستی بودند بباد انتقاد گرفته وبه افشای نادرستی ادعاهای آنان پرداختند. اولجاس سلیمان محقق بزرگ قزاق از جمله این دانشمندان است. وی درانتقاد ازمورخان شوونیست شوروی سابق مینویسد: « یکی از ویژگیهای روشنفکران جوان آسیا، انکار کامل تاریخ کلاسیک است.هم در شرق وهم در غرب تردید نسبت به تاریخ همانگونه که پل والری می گوید ناشی از آن است که در قرن اخیر علم تاریخ بکلی خود را رسوا ساخته است .این علم مدتهای مدید برده ی سیاست وسرچشمه شوونیزم وناسیونالیزم بوده است...»
جو شوونیستی وکمونیستی حاکم در اتحاد جماهیر شوروی سابق سبب گردید که تاریخ هیچکدام ا اقوام ترک این سرزمین ، وبه تبع آن تاریخ دیرین آذربایجان مورد بررسی وشناخت صحیح قرار نگیرد وحتی آنانکه در این مورد سخنی راندند در سیبری جان باختند.
با به حاکمیت رسیدن سلسله پهلوی در ایران شوونیزم فارس در تمامی عرصه های علمی واجتماعی بطور رسمی شروع بکار نمود ودرموضع قدرت نشست . از این زمان به بعد زبان وادبیات اقوام غیر فارس ایرانی منوع گشته، وبدین سان امکان شکوفایی خود را از دست داد. در حالیکه تا آن زمان زبان وادبیات اقوام مختلف اگرچه از سوی دولت مورد حمایت قرار نمی گرفت لیکن سیاست های نیزعلیه آن ها اعمال نمی شد.
همانند رشته های گوناگون علمی ، در زمینه تاریخ نیز محققان طرفدار شوونیزم فارس پا به عرصه نهادند. اینان از مبدا آریا محوری به بررسی وتحقیق نوشته ها ونظریات دانشمندان اروپایی در خصوص تاریخ باستان مشرق زمین پرداخته وشروع به تالیف کتب کردند . اولین وقدیمی ترین این کتب تاریخی ، کتاب 3 جلدی ایران باستان اثر حسن پیرنیا (مشیرالدوله) بود. در این کتاب بدون ارائه هیچ سند ودلیلی برخلاف نظر مورخان اروپایی ،چنین ادعایی مطرح شده است که اقوام ساکن جغرافیای کنونی ایران در دوران باستان آریایی نژاد وساکنان قدیم مناطقی که امروز آذربایجانیان ، قشقاییان ، همدانیان وترکمنان در آن سکونت دارند، نه ترک زبان ،بلکه هند واروپائی زبان بوده اند .بر اساس این ادعای فاقد مدرک ، اهالی کنونی ترک زبان آذربایجان ، گویا در گذشته آریایی نژاد بوده ، زبانشان دارای ریشه ی فارسی وبطور کلی جزو گروه زبانهای هند واروپائی بوده است وترکان در دوران متاخرتر از شرق سرازیر شده ، با استقرار وسکونت در این نواحی ، اهالی فارس این منطقه را ترک نموده اند.

براساس این ادعای واهی وبی اساس به نظر مورخان شونیست فارس زبان اهالی آذربایجان،کردستان،بلوچستان وزبان ترکمنان وقشقائیان باید از میان رفته وزبان فارسی جایگزین آن شود . حال آنکه ادعای بدون سند آنان حتی اگر درست فرض گردد نیز نمی تواند دلیلی برای نابود ساختن زبان کنونی این اقوام باشد.

ایران از درباز سرزمینی کثیرالمله بوده است لیکن این وجه غیر قابل انکار دردوران پهلوی با تلقین امپریالیزم انگلیس مورد انکارقرارگرفت وبرخی تئوری پردازان شروع به بیگانه ،موقت واز میان رفتنی قلمداد نمودن زبان سایر اقوام غیر فارس ایران کردند بنظر احمد کسروی زبان مردم آذربایجان تا زمان هجوم مغولان آذری که به زعم وی دری ریشه فارسی است بوده است ودر دوران متاخرتر به تر کی تبدیل شده است . بهمین دلیل نیز این زبان باید از بین برود بعد ها شاگردان وی پارا فراترنهاده مدعی شدند که غالب اهالی آذربایجان تا قرن 17م. فارس زبان بوده اد وزبان ترکی پس ازاین زمان در آنجا انتشار یافته است. لازم به ذکر است که آذری شاخه ای از زبان ترکی می باشد اما احمد کسروی وشاگردان ونسخه بدلهای او با تعصب شوونیستی وشیوه های غیر علمی خود درصدد بهره برداری از این امر کاملا عادی وطبیعی برآمده وبر اساس همین کلمات معدود فارسی وتاتی با اصرار درصدد اثبات آنند که این کلمات گویا از بقایای زبان آذری یعنی زبان کهن آذربایجان هستند واهالی این ناحیه پس از استقرار ترکان در این خطه که به زعم آنها با حمله مغول در قرن 14 میلادی صورت گرفته بتدریج ترک زبان شده اند لیکن واژگان مزبور درزبان آنان بازمانده است. اینان دسته های کوچک فارس را که انوشیروان در این دراین منطقه مستقر ساخته به عنوان بقایای آذریان باستان قلمداد نموده و به بازآموزی وشرح قواعد زبان آنان می پردازند گویا که به اصطلاح زبان اصلی آذربایجان قدیم را کشف کرده اند.

این محققان صدها کلمه، تعبیروبرخی قواعد دستوری زبان ترکی آذری را که در زبان فارسی بکار می رود نادیده می گیرند .درزبان معاصر عربی بخصوص زبان محاوره ای آن، شمار واژگان دخیل ترکی اندک نیست .درزبان روسی معاصر نیز صدها کلمه اصیل ودخیل ترکی همچون تاواریش،کبیتکا، وجود دارد که نتیجه ومحصول همجواری این ملتها در طول اعصار است. آیا تنها به صرف وجود اینگونه کلمات در زبانهای مزبور طرح این ادعا که قلمروئی که اعراب وروسها اکنون در آن سکونت دارند در قدیم الایام متعلق به ترکان بوده ویا اعراب و روسها در دوران قدیم ترک بوده اندسخنی مضحک واحمقانه نیست؟

گفتنی است که مهاجرت ترک ها به آذربایجان نه درقرن سوم ویا پنجم هجری بلکه از دوران قبل ازمیلاد مسیح آغاز گردیده ودر دوران ظهور اسلام ، این خطه ترک نشین بوده است.لازم است که درباره تاریخ وچگونگی مهاجرت ترک ها به کتاب «تاریخ زبان ولهجه های ترکی » نوشته دکتر جواد هیئت که اثرش را با استفاده از منابع دست اول بی طرف تالیف کرده مراجعه کنیم تا ببینیم ماجرا از چه قرار بوده است :« به نا به نوشته هرودت اولین مهاجرت اقوام ترک به آذربایجان درقرن هفتم قبل از میلاد به قولی با مهاجرت سکا ها (اسکیت ها) شروع می شود. مهاجرت های بعدی درقرن های چهارم وپنجم میلادی با آمدن هون ها صورت گرفته است. در منابع ارمنی از هون های سفی به نام خیلندورک یا خیلنتورک یاد شده (مارکوارت – ایرانشهر- ص96) وشهر بلاساغون درمغان جنوبی مرکز آنها بوده است (بلاساغون نام یکی از شهرهای ترستان شرقی نیز هست )ترکان قدیم بلغارها،خزرها ، آغاچری وسابیرها که به اروپای شرقی هم مهاجرت کردند به آذربایجان آمدند ودراینجا هم سکونت نمودند مورخین ارمنی از این مهاجرت ها به تفصیل یاد نموده اند (آباس کاتینا، موسی خرن)آغاچری ها از اقوام خزر محسوب می شوند درسال 460م و8سال بعد از آن ها ساغورها (اویغورهای زرد) به جنوب قفقاز آمدند و درسال 488 با ساسانیان به نبرد برخاستند. نام آغاچری ها دردوران های بعدی مثلا درحمله هلاکوخان به قلعه الموت در تواریخ آمده وگاهی هم به شکل قاچارثبت شده است.

رئیس سابیرها آمبازوک در سال 508 با قباد پدرانوشیروان جنگ کرد ولی فرزندانش با او پیمان بستند وعلیه روم جنگیدند. در سال های 516-515 میلادی ،ارمنستان را اشغال کردند وتا قونیه پیش رفتند به طور کلی تا پایان سلطنت قباد ، آران وگرجستان ومنطقه شمال آذربایجان در دست خزرها واقوام نزدیک آنها بودازاین جهت به این مناطق کشور خزر ها نیز گفته اند (بلاذری194،طبری،ابن خردادبه، تاریخ یعقوبی ) وشهر قباله مرکز اینها بوده است.

در زمان انوشیروان نیز عده ای از اقوام ترک درآذربایجان اسکان داده شدند درحمله اعراب عده ساکنین ترک زبان این منطقه قابل توجه بود . روایت وهب ابن منبه درکتاب«التیجان» ابن هشام چاپ حیدرآباد مؤید این مدعاست دراین کتاب آمده است که روزی معاویه از مشاور خود عبید بن ساریه پرسید آذربایجان چیست، عبید در جواب گفت اینجا از قدیم کشور(سرزمین) ترکان بود.

مهاجرت انبوه ترکان به ایران خصوصا آذربایجان در زمان سلاجقه انجام گرفته است در زمان ملکشاه ترکمانان به آذربایجان آمدند وبه زودی شهرهای مانند گنجه ،خوی، ارومیه وهمدان از آنان پرشد وشهر خوی ، ترکستان ایران لقب گرفت.غیر از اوغوزها (=غزها) ترکان قپچاق نیز به آذربایجان مهاجرت کردند وقسمت مهم ایلات قپچاق از شمال خزر گذشته به قفقاز آمدند. بخش دیگر مسیحیت آوردند ودرگرجی ها مستحیل شدند. در تشکیل اهالی تبریز، عنصرقپچاق سهم بزرگی داشته است درباره این واقعیت تاریخی که ترک ها حتی در دوران قبل از میلاد مسیح در آذربایجان وسایر نقاط میهنمان ایران ساکن بودند منابع وماخذ فراوانی وجود دارد از جمله در کتاب اردبیل ودانشمندان روایتی از ابن اثیر مورخ معروف عرب نقل شده که خلاصه اش این است :« رائش بن قیس بن صیفی بن سبا پادشاه یمن که با منوچهر پادشاه فارس وحضرت موسی (ع) معاصر بوده سوارهائی به سرکردگی شمربن عطاف به آذربایجان فرستاد وی وارد آذربایجان گردید وبا ترکها نبرد نمود وآنها را مغلوب ساخت. سردار مذکورمسیر لشکرکشی خودرا بردوسنگ نوشت . وبه یمن مراجعت نمود.پس از بازگشت یمنی ها باز هم مدت درازی آذربایجان در تحت سیطره ترکها بماند...).

به این ترتیب می بینیم ترک ها نه تنها در سده های بعد از اسلام بلکه قرن ها قبل وبعد از میلاد مسیح به آذربایجان مهاجرت کرده ودراین سرزمین متوطن شده اند وزبان ترکی نیز در این خطه رواج کامل داشت ، چرا که مردم آذربایجان دارای ادبیات شفاهی بسیار غنی هستند که با تاریخ مردم این دیار بستگی نزدیک دارد وشکل گیری فرهنگ مکتوب آنها نیز نقش بس مهمی بازی کرده است.

اینک این سوال پیش می آید که اگربر فرض ، ترک ها در دوران بعد از اسلام به آذربایجان آمده باشند توان گفت که ترکی زبان اصلی مردم آذربایجان نمی باشد؟

اگر این حکم را درباره مردمان مصر وسوریه صادر کنیم وبگوئیم که زبان اصلی مردم مصر وسوریه عربی نمی باشد ، چرا که ساکنان این دو سرزمین ، قبل از آنکه پای مسلمانان عرب به آنجا برسد ، قبطی وفینقی بوده ، چه پاسخی خواهیم شنید ویامگر ملت های کنونی قاره آمریکا چند قرن است که مهاجرت کرده واز اروپا به آمریکا رفته اند آیا امروزه در انگلیسی بودن زبان ملت های آمریکای شمالی ، اسپانیولی بودن زبان کشور های امریکای لاتین وپرتغالی بودن زبان مردم برزیل می توان تردید نمود؟

شایان توجه است همانطوری که گفته شد این نوع نظریات پوسیده ومطالب دور از واقعیت تاریخی پس از کودتای انگلیسی سوم اسفند 1299 وبه قدرت رسیدن رضاخان میرپنج در راستای اجرای سیاست های بیگانگان وایجاد یک ناسیونالیسم افراطی مطرح شده وبه قول دکتر ناصر مصباح :« رضاخان که با حمایت انگلیس به قدرت رسیده بود کم کم شروع به لاس زدن با قدرت تازه نفس آلمان کرد .باید دانست که رضاخان عامل اجرائی نقشه های بود که توسط گروه روشنگری وابسته به جنبش فراماسونری به زعامت محمد علی فروغی کشیده می شد واین گروه پیشرفت جامعه ایران را در نوعی ناسیونالیسم غربگرای میدانست .تاسیس فرهنگستان برای پیراستن زبان پارسی از لغات عربی وترکی ، تعویض کلاه ولباس ، کشف حجاب ، سرکوب روحانیّت وتضعیف مذهب در بین مردم ، از جمله اقدامات این گروه بود که البته توسط رضاخان مطرح واعمال می شد بخشی از این وظایف به عهده احمد کسروی گذاشته شده بود ... پیدا کردن زبانی غیر از ترکی برای مردم آذربایجان که صد البته باید ریشه فارسی می داشت تا دولت می توانست به استناد « تحقیقات» او زبان ترکی را به عنوان زبانی بیگانه وتحمیلی از «گلوی مردم آذربایجان» بیرون بکشد این عملیات مقدمه ای بودند برای ظهور ناسیونالیسم افراطی آریائی-ایرانی که کمی دیرتر به نام پان ایرانیسم رخ نمود»

محافل وابسته به فراماسونری تصمیم گرفتند که توسط رضاخان وپسرش محمدرضاه شاه ترک های ایرانی را بیگانه جلوه داده وزبانشان را تحمیلی نشان دهند ودراین راستا بود که شروع به جعل وتحریف تاریخ کردند.

تاریخ نشان داده است که هرگاه سلطه طلبان نتوانسته اند با نیروی نظامی ملتی را به زانو در آورند با نیرنگ ودسیسه بازی، اصالت وریشه های قومی مردم یک سرزمین را که درنقاط مختلف مستقر هستند به زیر سئوال برده وبرای این منظور از ناآگاهی مردم همان سرزمین نسبت به تاریخ خود سود بسیار برده اند..

لازم به یاد آوری است که زبان ترکی دارای 28 شاخه است که یکی از آنها ترکی آذری است وبقیه ترکمنی،ازبکی،قزاقی،استانبولی و....هستند پس ترکی آذری غیر اززبان ترکی نیست بلکه یکی از شاخه های آن است.